دل به دریا داده و از رنج ها چیزی نگفت
سایهاش اما ز راز روز های بی بلا چیزی نگفت
با نگاهش شعر گفتم، بیصدا، بینام و رنگ
شاعر از چشمِ تو گفت و واژهها چیزی نگفت
شمع اگر در شب سوزد، نور میریزد به دل
دل ولی از راز پنهان شما با ما دگر چیزی نگفت
آمدی در کوی ما ماندی عزیز همنفس
باد از آن گلبرگ ها بی همصدا چیزی نگفت
شاعر از سوز دلش گفت و تو از دلدادگی
سایهام، بر سایهات افتاده و چیزی نگفت