باده را آورد دیوانه، ولی افسوس جامش را نداد
شاعر از دردش نوشت و هیچ کامش را نداد
نان میان سفره خوابید از خجالت بیصدا
شهر در آیینه غم دید و کلامش را نداد
هر که آمد با صدایِ عشق، خالیتر برفت
قلب ها آزرده شد لیکن امانش را نداد
سکه افتاد از خیالِ مهر، اما بیهدف
قیمت انصاف را بخشید و آنش را نداد
شاعر از رازِ وجود آموخت شورِ راستین
شعر ما در سایهی خنده، پیامش را نداد