رفتنت این خانه ها را برسرم ویرانه کرد
خندههای کودکی را با لبم بیگانه کرد
هر کجا رفتم، غمت همراه من شد سایهوار
عاقلان و عابدان را گریه ام دیوانه کرد
چهره ی پرمهر تو در قلب من تصویر شد
یاد آن لبخند خوش در سینهام کاشانه کرد
هر سحر نامت به گوشم میرسد از بادها
باد سرگردان چهها با هیبت شاهانه کرد
چای عصرانه بدون تو دگر معنا نداشت
دست تقدیر آب ها باده ی مستانه کرد
رفتن تو کوه بود و شانههای من ضعیف
داغ سنگینت چه ها با شانه ی مردانه کرد
هر که پرسید از دلم، گفتم که آرامم ولی
اشک هایم را ببین در کنج چشمم لانه کرد
در نبودت هر نفس باریست بر جان و دلم
روزگار از مهربانیهای تو افسانه کرد
ای پدر، ای تکیهگاه خستگیهای قدیم
خاک تو چون شمع این فرزند را پروانه کرد