من نه گریان در غم کرببلا آمدهام
ز خروش دل بیتابِ خدا آمدهام
نه به اندازهی عقل است، نه در حدّ بیان
آنکه چون خسته در این صوت و صدا آمدهام
سر ببازم به ره عشق، به سودا چو حسین(ع)
بر لبم آتش "هو" با سر و پا آمدهام
کربلا نقطهی عریان شدن جانان است
من به صحرای تماشای فنا آمدهام
خون نبیند، مگر آن چشم که بینا گردد
تا ببینم چه دلآراست، به را آمدهام
تیغ اگر میزند اینجاست، ولی مهر خداست
سجدهگاهیست که با اشک و دعا آمدهام
در دل شعله رنگین چه بپیچم چو حسین (ع)
که به میخانهی دل، مست صفا آمدهام