عمر من در موج خاموشِ شبانگاهی گذشت
چون نسیمی خسته از کوه و بیابانی گذشت
اشک من در جوی خشک خاطر بیبرگ ریخت
هر نفس با یاد رویت در پریشانی گذشت
در غروب سبز جنگل، در سکوت کوهسار
دل به دنبال تو در غربت چه پنهانی گذشت
باغِ نارنج و نسیم سرد کُهسار شمال
خاطراتی کو دراین فصل پشیمانی گذشت
برگهای دفترم از باد تلخ سرد ریخت
قصههایم در غبار بیسرانجامی گذشت
هر شب از بوی تو در مهتاب بارانی شکفت
خواب من در رنج های آنچه می دانی گذشت
روحِ من در دست تقدیرِ ستمگر بیپناه
پیکرم در سایهی دوزخ به آسانی گذشت
عقل با دل در جدالی بیثمر افتاده بود
دین من در عشق های مهر و آبانی گذشت
آخرین برگِ امیدم در خزان افتاد باز
باد پاییزی رسید و بی زمستانی گذشت
گرچه در آتش شکستم بارها چون شمع شب
باز هم با باده های بی سرانجامی گذشت