صبح میلرزد ز دستان شب اندوهبار
آسمان بیصبر میجوید طلوعی شاهوار
ریشهها در خاک میسوزند اما بی نوا
باد میچرخد به چرخ آرزوی روزگار
چشم من در وهم میخواند سرود زندگی
روحها سرشار ز اندوهی نهان و بیقرار
در شب تاریخ قصه می شود خاموش و سرد
کاش میآمد نگاهی آشنا در سبزه زار
بر لب هر سنگ، جاری بود راز تشنهکام
کاش میآمد پیامی از نگار زنگبار