این غروبِ نمناک را ببین
که بر پلکِ باد میدود.
منم:
قایقی بیبندر
در تاریکیِ بینام —
قایقی بیجهتسنج
در تاریکیِ بیجهت.
سکوت
طنابیست
از خوابِ ماهیان
تا اندیشههای سبکِ من.
در این عصرِ بیکران
که باد، پیکِ غربت است
با برگهای خشکِ تنهایی
تا سرچشمهٔ خیال میروم.
بوفی کور —
با بالهایی بسته
در باد.
صدایش را
از دور میشنوم:
خبرِ کهنهای
از غربتِ درختان
یا نَفَسِ شکستهٔ خاک.
من
تنها گوشم را
بر باد میسپارم
و باد
تمامِ صدا را
به سنگ میخواند —
سنگ
کلمههای خیس را
قورت میدهد
و خاموش
پشتِ لبِ زمین
میخوابد.
غم،
مهمان ناخوانده نیست؛
همخانهایست دیرین
با نفسهایی آشنا
با ضربانهایی مانوس
که رختخوابش را
پهلوی خوابهایم گسترانیده است.
خواب — راه فرار —
و چترِ غم
بر رویای خیس.
پس گاهی
چایش را مینوشم.
گاهی
سکوتم را چون سپر میکنم
و پنجره را
بر چشمانِ نمناکش میبندم.
سکوتِ ما
از دیوار آویخته است
چون ساعتهایی از کارافتاده.
نور
فانوسِ رهگذری
بر شیشهی عکس
دندان میکشد.
او
نامِ همهی شبهایم را از بر است
و من
وزنِ گامهایش را
بر پلکانِ تنهایی.
گاهی
تمام شهر
در یک قطره اشک جا میشود
و دنیا
پشتِ پنجرههای مهآلود
تلوتلو میخورد.
از پنجره،
شبپرهای —
نه، کاغذی پاره —
گذشت.
زمان،
چرخِ دوچرخههای تنهاست
که هنوز میچرخد
بیآنکه کودکی سوارش شود.
آه،
دریایی که قایقم را بُرد
حتی ریگی
برای بدرقه
بر ساحل ننهاد.
تنها صدایی که میمانَد
آهستهترین نُتِ پیانوست
آنگاه است که دستهای
کلیدی برای فشردن ندارند.
سکوت، این نُتِ خاموش
که بر گوشِ دریا
میلغزد —
و در جزر
گم میشود.
سکوتِ ما
کاغذِ پوستینِ کهنهایست
بر دیوارِ نمورِ زمان.
ناگهان
چراغِ ماشینی در گذر
خاطره را تیغ میزند —
و در قرنیزِ شب میخزد.
او
کتابِ خوابهایم را
ورق میزند
به ضربآهنگِ باران،
و من
ردِّ نفسهایش را
پشتِ پنجره میشمرم
تا صبح
پاک میشود.
تنها میمانَد
صدای باران —
همان ورقزنیِ بیپایان —
بر پوستِ کهنهی زمان.
قایق
حالا خودِ نقشهست:
جزیرهای بینام
در دریایی بیکران.
و سکوت،
آخرین جملهی خواندهشدهست
که باد
در هوا نگه داشته —
بیآنکه برگردانِ صفحهای را
به یاد داشته باشد.