در سکوتِ خاک، فریادِ سنگیِ تختجمشید میپیچد،
از عمقِ تاریخِ سوخته، نبضِ ستارهای میزند.
در نقش قالیای که زیر انگشتانِ کور میروید،
همان نبضِ گمشده، با نفسِ تاریخ میتپد.
ای سرزمینِ آفتابِ شکسته...
گردِ غبارِ حملهها بر رخسارت نشسته،
لیک در هر ذرهات، خورشیدی پنهان میگرید،
و در این شب دراز، صخره چون ستاره میدرخشد.
آیا این فریاد، نعرهایست بر بیعدالتیِ روزگار؟
یا نواییست برای سازهای شکستهای
که از سیمهای بریده، آوایی دگر میسازد؟
آیینِ سوگ، بر قامتِ سنگ بستهاند.
در نمازِ خاک، سر فرود آوردهاند،
رَحِمِ خاک را به نیایش گرفتهاند،
اما آتشِ ریشه را به فراموشی سپردهاند.
آمدند.
با آهن و آتش، با توفان سمِ اسبانِ بیریشه.
پاریسِ خاور را در خاکستر خواباندند.
آوازِ حافظهها را در گلو خفه کردند.
ولی ندانستند:
تو را نمیتوان کشت.
تنها میتوان نقشِ فراموشی بر جبینت کوبید—
و تو هر بار،
از میانِ همین خطهای کور،
نقشی تازه میزنی…
با قامتی بلندتر
و آتشی تازه در چشمانت.
آمدند و رفتند.
و من،
گاهی—آری، اعتراف میکنم—
خواستم رهایت کنم
و چون مرغی کوچک، بر شاخهٔ بیگانهای بخسبم.
اما ریشهها
در استخوانم رسته بود.
هنوز،
ایستاده ام.
و هر که را که ریشهای هست در این خاک،
با من، همآواز این ایستادن است.
ای ققنوسِ پیر!
بر بادهای زاگرس بال بگشا—
و ای کوهِ الوند!
تو شاهد این نوزادیهای مکرر بودهای:
از دل قحطی، شعلهای.
از تهِ تنگدستی، گنجِ مقاومت…
اینک زمانِ توست
که در قفسِ زمان، بالِ ابدی بگشایی
و با هر سوختن،
جنگلی از آواز
بر دامنِ سوختهی خویش برویانی.
ای کهنبوم!
هرگاه باد، بوی خاکسترَت را برمیآورد،
من در رگهای خویش
جوششی دیرینه میشنوم:
خونِ خویش را بر آتشِ تو میسپارم
تا تو از خاکسترِ من،
دگربار،
ققنوسی دیگر باشی.
هر خشتِ تو قصهایست از برخاستن.
هر رودِ تو سرودیست از رفتن و بازآمدن.
و هر قطارِ شبانهای که از دشتت میگذرد،
همان نبضِ ستاره را با خود میبرد.
تو، ایرانِ من،
تنها یک سرزمین نیستی.
تو روشنیِ جاویدی
که حملهها را در خود غرق کرده
و هر صبح،
از شرقی که طلوع میکنی
با قامتی راستتر از سرو.
و حافظه تو چیست؟
سبزهایست
که بر سنگِ قبر هر شکست، میروید.
تو اقیانوسِ «وقتی»:
هم موجِ خروشانِ امروز،
هم ژرفنایِ بیکرانِ دیروز.
و من،
تنها نفسی از این بادم
که از سمت تو میزد
و بوی خاکِ نمخوردهها-بوی نان گرم-
را به هر غربتی میبرد.
پس مرا با نامِ کوچکِ خویش صدا بزن:
«ای نفسِ من!»
که تا زندهام، نبضِ بیقرارِ تویی
و آینهی روشنِ آن نوری
که هر صبح،
از شرقی کهن
طلوع میکند.
هنوز
در نبضِ کویرت، زندگی میجوشد:
در چشمهای کودکی در سیستان
که نامت را
بر موجهای شن مینویسد-
و میشوید.
تو زندهای.
نه چون صخره،
بل چون همان دانه، زیر برف-
و بهار،
از لبهای هر خرابه
سر بلند میکند.
پرسیدی زخمِ که چه شد؟
شد باغ.
و آوازت را باد
در گیسوی سروهای سربهدار میبافد.
هر خانهای که در سایهی کوهت بنا شود،
ستونیست از نور
بر بنیانِ تو.
ای میهنِ ریشهدار!
ما شاخه های جوانِ توایم.
همان خونی که در رگهای کهنت جاریست،
اینک در رگهای ما
سرودی تازه میسراید:
با واژههای فردا
و آهنگی
از جنس باران.
سکوتی.
و اینک آن فریادِ سنگی
از حنجرهٔ ما، آواز میشود.