بر نگاهت دل سپردم، در عبور لحظهها
باز شد بر من جهان، از رهگذار سایهها
در سکوتی بینشانی و بیکلام و بیخبر
خاطراتی گم شدند از لابلای قصهها
راهها چون رشتههای خامشی در هم تنید
با سلامی ناتمام از صبحِ بیهمتا جدا
این وطن با لحظههای گمشده در کوچه ها
در دل این پیچ ها، پیدا شهیدی بی گناه
در عبور سایهروشن، ردّ پا گم میشود
هر نگاهی مینشیند در مسیری آشنا