بیصدا افتادهام در گردبادی بیخبر
در نگاه گرم تو گم گشتهام چون رهگذر
چشمهای تو نشان از شعلههای زندگی
در دلت طوفان نبود و در دلم آتش، شرر
دل سپردی بر من و با روزهای روشنم
ماندهام درسایهات در سایۀ شب تا سحر
گاه گاهی ردّ پایت را به چشمانم بنه
من نمی خواهم کنی از قلب پاک من سفر
بیتفاوت نیستی بر ديدگان خسته ام
ای که می خندی همیشه با نگاهی خوبتر