در شب اندیشهام خورشید معنا خواب داشت
رازهای روشنی از لحن دل مهتاب داشت
سایهی اندوه یارم، پرده از دل برکشید
شور مستی نگاهش شعله ای کمیاب داشت
هر نَفَس بوی حرم میآمد از آه سحر
دل چو مردان طریقت سجده بر مهراب داشت
ساز پنهان نغمهای از نالهی دل میسرود
عاشق تشنه لبی از خون دل سیراب داشت
چون نسیم وصل، جان از دام غم آزاد شد
گنج ها در سینه پنهان، گوهری نایاب داشت
شور عرفان، رقص جان، تا عرش، بالا رفته بود
مرغ جان بی خویش بود و میل با سیلاب داشت