bg
روایتِ فاتحان
شاعر :‌ نعمت طرهانی
تاریخ انتشار :‌ 1404/11/11
تعداد نمایش :‌ 27

پشت پنجره‌های هزاره‌ها
ایستاده‌ای؛
نه شاهدی،
نه راوی،
بلکه شبحی
از حقیقتی.

نه —
خودِ تویی
که از دل خاکسترِ حماسه‌ها
برمی‌خیزی
و با هر باران
رنگ عوض می‌کنی.

گاه سنگی
سخت و بی‌حرکت
بر پیشانی کوه‌ها،
گاه جویباری
که از میان انگشتانِ فرمانروایان
سرودوار
می‌گریزد.

اما بوی خون می‌آید
از نقشِ بازوی شکسته‌ای
که اوراق کهن را ورق می‌زند.
فاتحان
حقیقت را
با قاب‌های طلای اساطیر
و سکوتِ شکست‌خوردگان
به قامت افسانه دوختند.
آتش
بر تنِ تاریخ
ردای دروغ بافت.

و چه آسان
رنگ حقیقتت
به رنگ حماسهٔ فاتحان درآمد.

تو رودی
که از اشک آغاز می‌شود،
از خون می‌گذرد،
و همیشه
در جستجوی دریایی
که زمین
هنوز از یادرفته‌ها
نفس می‌کشد.

در هر دانهٔ خاکت
خونی خشکیده هست.
در هر خاطرهٔ خاموشت
آتشی که بر زبان نیامد.

چه کسی تو را خواند؟
چه کسی تو را نوشت؟
ما،
یا تنها
سایه‌هایمان
بر دیوار زمان؟

تاریخ را
کسی نمی‌نویسد؛
تنها بر دیوار زمان
سایه‌هایی می‌افکنیم:
گاه بلند،
گاه تحریف‌شده.
و شب
همه‌چیز را یکسان می‌کند…

پشت هر برگِ تو
چشمی خوابیده است،
پشت هر سطر
پایی در گِل مانده.
و تو آینه‌ای
که می‌شکند
و هر تکه‌ات
جهانی را
در خود پنهان می‌کند.

ای داستانِ بی‌پایانِ بودن،
ای سایهٔ سنگینِ پروازها،
ما را با خود ببر
تا گم شدن در تو
نخستین درسِ پیدایی باشد.

در سکوتِ شب‌هایی
که خون
هنوز
از لابه‌لای اوراق کهن
باد را می‌آلاید.

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران
user
بسیار عالی
پاسخ
0
user
بسیار زیبا
پاسخ
0