bg
از افسانه تا واقعیت
شاعر :‌ نعمت طرهانی
تاریخ انتشار :‌ 1404/11/11
تعداد نمایش :‌ 34

عشق
آن گیسوی بلندِ شب
که در قصه‌ها
از پَرِ پرنده‌ای می‌بافند

اما واقعیت —
خاکِ گرمی است
که از مشتِ زمان می‌ریزد

عشقِ واقعی
همان پنجره‌ست
که باران
ردِّ انگشتِ مرطوبش را
روی شیشه می‌کشد
و تو
پشت آن
نفس می‌کشی
همان‌قدر نزدیک
همان‌قدر تنها

محبت
چشمه‌ای‌ست که از سنگ می‌جوشد
ریشه در خاکِ خیس دارد
و بخارش
تا آسمانِ خیال بالا می‌رود
هر زمستان یخ می‌بندد
هر بهار جاری می‌شود
بی‌قول
بی‌وعده
فقط جاری می‌شود

اما مال‌اندوزی
انبارهای بلندی‌ست
پر از آسمان‌های مصادره‌شده
آدم‌هایی پشتِ دیوار
خم شده‌اند
روی نور
و آن‌قدر شمرده‌اند
که یادشان رفته
روز
از کجا طلوع می‌کند.

و ما —
یک پا در افسانه
یک پا در گِل
عشق را گم کرده‌ایم
میانِ آسمان
و جیب‌های خالی
میانِ آنچه نوشته شد
و این تپشِ بی‌قصه
که در سکوتِ دیوارها می‌زند:
یک نبضِ بی‌واژه
یک حرفِ نصفه
روی لبِ ترک‌خورده

شب می‌آید
و ماه
بار دیگر
همان افسانه را
بر دیوارِ واقعیتِ ما می‌اندازد
ما که می‌دانیم ماه
سنگی سرد است
در فضایی خالی
باز هم
در نورِ آن محو می‌شویم
باز هم
رویا می‌بافیم
از جنسِ همان قصه‌ها
که می‌دانیم
نخواهد آمد

و باورش داریم
در همین بودنِ بی‌آینده
در همین واقعیتی که
همه چیز را می‌سنجد
و می‌تراود
از لای انگشتانِ بسته‌اش
تنها بوی خاک می‌آید —
بوی خاکِ ریختن
و صدای فروریختن

آیا این آغاز است؟
یا فراموشیِ پایان؟
نه.
این عادت‌کردن به فرو ریختن است.

ما می‌دانیم ماه سنگی سرد است،
اما هنوز در نورش محو می‌شویم.
این دانستن،
نه نجاتمان می‌دهد،
نه کاملاً
نابودمان می‌کند.

پس شاید:

آغاز نیست
چون چیزی نو متولد نمی‌شود

پایان هم نیست
چون هنوز
نفس می‌کشیم

بلکه وقفه‌ای‌ست
میانِ دو فراموشی:
فراموشیِ قصه‌ها
و فراموشیِ این‌که
بی‌قصه
نمی‌شود
زنده ماند.

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران
user
لطیف و دل نشین
پاسخ
0
user
درود!
پاسخ
0