پشتِ شیشهی سردی
که بارانِ خاطره
چترش را میبندد،
اما قطرهها را
چون مُهری
بر پیشانی میچسباند.
نفسهای معشوقی
که معشوق نبود،
چایِ داغِ این خلوت میشود؛
و فانوسِ تنهایی
شب را
به کوچِ ابدی میخواند.
آینهها دروغگویانِ نقرهایاند؛
تو تصویرِ بازتابیدهات نیستی.
تو سایهای از جنسِ نور،
در بازتابی مهآلود،
چون خیالِ آب
در عمقِ رود.
پس در این انجمادِ نقرهی دروغ،
کدام موج را میتوان سرود؟
هر تصویرِ تو یک کوچ است
و تو زادهی همین رفتن؛
موجی که دریا را با خود میبرد
و از آینه میگذرد.
و اینک آشتی،
بوی خاکِ تازه
پس از باران است
در رگهای تو؛
چون جویباری خاموش
که پیش از آنکه نامش را بنهند،
در خلوتِ سکوت
جاری میشود.
و من همینجا،
لبهایم را
بر بخارِ نقشبستهی شیشه میفشارم
تا دستت را
از پشتِ این پردهی نمناک ببوسم،
تا تو را
در جاریترین بارانِ خود
غسلِ تعمید دهم.
از همین تابوی خیس
آبِ حیاتی را مینوشیم
که هنوز
نامی بر آن نیست.
آرامش
سپیدتر از آن است
که دیده شود؛
هیچکس چهرهی خویش را
در آینه
راست ندیده است.
آینه در خود شکسته،
اما شیشه
ترکِ کوچکی
از مهتابِ دیشب را
در گلو نگه داشته است.
تو بارانِ پنجرهی خویشی—
نوری از ترکِ سنگ،
آبی که خود را
پیش از دریا شناخت
و اکنون
سنگِ لبِ رود را
تازه میکَند.
و پنجره—
که قابِ چوبیاش
از نمِ باران ورم کرده بود—
اکنون
تمامِ مهِ جهان را میشوید.
رفتنِ تو
بوی باران میدهد
پیش از فرودِ نخستین قطره—
و آرامش
سپید میماند
بر پنجرهای
که هنوز
باران میخوانَدَش.