bg
سجادهٔ خاک، نماز باد
شاعر :‌ نعمت طرهانی
تاریخ انتشار :‌ 1404/11/11
تعداد نمایش :‌ 6

دوش،
سجاده‌ام را به دوش کشیدم —
نه برای نماز،
بلکه برای آن‌که سنگینی ابریشمش را
بر شانه‌های خالیِ عبادت حس کنم.

در برابر مرزی که خدایان کشیدند
بر پیشانی آسمان،
در کوچه‌های تنگِ نفس
پیکر شکسته‌ی خدا را دیدم.

در حیاط خلوتِ شب،
ماه محرابی ساده از نور کشید
و من
به کویرِ بی‌آبِ حقیقت رسیدم.
آنجا که باد
ردای کهنه‌ی ابریشم را تار به تار می‌دَرَد
و عبادت،
ریگ‌های سوزانِ سکوت است
بر لب‌های تشنه‌ی تکبیر.

آنجا
پدری را دیدم —
با باری سنگین‌تر از کوه —
که از سر ناچاری
چوب حراج زد به غرورش.
آخرین گوهرِ صبر را
در میدانِ آشیلِ نان فروخت.
چشم‌هایش
دو چاهِ خشکِ حرف‌ناشده بود
که زوالِ قامتِ راستی را فریاد می‌زد:
قامتِ مردی که برای لقمه‌ای
خم شد.

و من —
دریغ‌خورده در سایه‌ی باد —
از همان خاک،
سجاده‌ای دوختم از رگه‌های خیسِ آفتاب،
تا دعای بی‌زبانِ او را
بر پشتِ بادها بنشانم.
اما باد،
خیمه‌ی سکوت را بر زمین می‌کوبید
و ذرّه‌ذرّه‌ی فریادش
در گلوگاهِ شب می‌پوسید.

فهمیدم:
این خم‌شدن،
خودِ راست‌ترین قیام است —
انقلابی بی‌پرچم
که در سلول‌سلول‌های فقر قد می‌کشد،
بی‌آنکه شیپوری بخواهد.

من —
شاهدِ سوگندِ خاموشِ زمین —
عبادت را در تهِ چشم‌هایش خواندم؛
در آن عمقِ بی‌ته،
جایی که خدا هم
بر لبه‌ی چاه ایستاده بود
با مشتی ستاره‌ی گدایِ برهوت.

سپس
زمزمه‌ی عاشقی را شنیدم
که برای ساختن رویای معشوق
عرق می‌ریخت —
هر آجرِ خیال را
با ملاتِ رگ‌های بازش می‌چید.
و معشوق،
برای میانبری کوتاه،
زیر سایه‌ی غریبه عرق می‌ریخت.

عرقِ عاشق،
نمکِ زمین شد،
و عرقِ معشوق،
نقشِ خیانت بر دیوارِ زمان.

از خود پرسیدم:
کدام مقدس‌تر است؟
عرقی که می‌چکد برای ساختن،
یا آن که می‌ریزد برای ویران‌کردنِ رویا؟
در کوره‌ی این پرسش
سجاده‌ام از هم گسست —
هر تارِ ابریشم
ریسمانی شد برای دار زدنِ یک معنا.

در قحطِ انسان
تنها ماندم،
کنار چشمه‌ای
که تشنگی‌اش را
با سکه‌های بی‌رنگِ نیایش فروختند.
تنها ماندم
تا هرگز قامتم را
به اندازه‌ی درِ تنگِ بهشت خم نکنم.

خدا را در این تنهایی
چگونه باید خواند؟
آیا او هم
گوش‌هایش را بر باد سپرده است؟

من —
بی‌سجاده و بی‌آب —
دست‌هایم را بر روی خورشید می‌کشم:
قبله‌ای از تابشِ بی‌رحم،
نمازی از سوختنِ بی‌دود.

اگر بهشت درِ تنگی دارد —
من از درگاهِ گسترده‌ی زمین نمی‌روم.
اگر نماز سکه می‌خواهد —
تمام دراهم را در چشمه ریخته‌ام.

من همان بی‌پولِ مقدسی خواهم ماند
که عبادتش را
بر سنگ‌فرش‌های داغِ شک می‌خواند —
هر سجود،
چاله‌ای‌ست در خاک
برای کاشتن درختی
که میوه‌اش شاید روزی
نور باشد.

کرامت را
نه در گلدسته‌های بلند،
که در قامتِ راستِ مردمی می‌جویم
که هنوز
با دست‌های خالیِ ستایش
آسمان را می‌خوانند؛
و در سکوتِ تلخِ پدرانی
که فروختند و ایستادند،
تا فرزند فروتن نشود؛
و در آتشی که عاشقِ خسته،
به‌جای قصرِ ویران،
در وجود خود روشن نگاه می‌دارد.

اگر پرسیدند:
«قبله‌ات کجاست؟»
خواهم گفت:
همانجا که زمین —
برای برداشتن دانه‌ای از ره‌گذرِ مورچه —
خم می‌شود.
تقدّس، بی‌آلایشِ خم‌شدن
بی‌آنکه بهشتی در کار باشد.

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران