پنجره
رو به تاریکی باز است
و آینه
هیچ تصویری را به یاد نمیآورد
چراغها خاموشاند
و روشنایی
معنای خود را
در لغتنامهای متروک
گم کرده است
شب —
بر پردهی خالیِ آسمان
سایهی خود را
تکرار میکند
آخرین انسان
چون نقطهای
که جملهای را تمام کرده
ایستاده است
و صفحه
پس از او
سفید مانده
با انگشتانی
که لمس را فراموش کردهاند
بر پوستِ سردِ گیتارِ بیسیم میکشد
و ناله
در حافظهای مرده
گم میشود
زمان —
برهوتِ صفحهای شده است
که نه تقویمی در آن برگ میگرداند
نه ساعتی عقربهای را
جابهجا میکند
واژهها را
یکییکی
به رودخانهای خشک میسپارد
رودخانهای
که بسترش
نقشهی گمشدهی
مسیرهای رفتهی آب است
و عشق…
تنها تلفظی ست بیواژه
چون صدای افتادنِ قطرهای
در چاهی بیانتها
حتی سکوت
صدای خود را گم کرده
و این میزبانِ سنگینپا
پیش از هر واژهٔ ناگفته میآید
و پس از آن میماند
سنگ
نه از جنسِ سنگ
بلکه از جنسِ
تمامِ نگاههای سوختهایست
که هرگز
به مقصد نرسیدند
تمدن —
این پیکرِ بیحرکت
بر تختِ تاریخ —
رگهایش را
فراموشی
آرامآرام
پر میکند
و فراموشی —
این موشِ کتابخوارِ روزگار —
متنِ بودن را
سطر به سطر
میجَوَد
و اثری باقی نمیگذارد.
با اینهمه
هنوز
نبضی دارد
زیرِ پوستِ زمان
نبضی کُند
مثلِ تقویمی
در اتاقی بسته
که تنها برای خودش
ورق میخورد
و ما
بر مرزِ دو خلأ ایستادهایم:
پیش از کلمه
و پس از آخرین کلمه
تنها باد است
که گاهبهگاه
از لابهلای حروفِ بیصدا
میگذرد
و کتابی را ورق میزند —
کتابی بیزبان
که
تمامِ زبانها را
در خود
خاموش کرده است.