در این آمد و شدهای بینور
در گذرگاههای سرد عادت
چه بسیار خاموشیها
که فریاد میشکند در گلو.
هر صبح، در آینه
چهرهای را میشویند
که با آن بیگانهاند—
این تکرارِ بیکرانِ عادت،
این سقوطِ آرام
در گودالِ آیینهها.
کوکِ ساعتِ زنگزدهای—
که هر «اکنون» را
قرض میدهد
به فرداهای مرده.
پاها
مسیر را به خاطر میسپارند، نه هدف را.
دستها
سنگینیِ ابزار را میفهمند، نه معنیِ کار را.
آشیانی
که باد در گلویش خانه کردهاست—
پر از خاکسترِ آوازهای نخوانده.
شاید باید قفسِ تن را شکست
همان گونه که جوانه
سنگ را میشکافد.
شاید
در همهمهی بیامضای عصر ماشین
که گوش جهان را کر کردهاست
باید چشمها را بست
و جهانی تازه را
در تاریکی
از نو سرود.
اکنون
از میانِ خاکستری
که روزگاری آتش بود
تنها یک صدا ماندهاست:
پژواکِ پایانی
که هنوز نیامده است.
و آن کلماتِ خاموش
بر آن نقش بستهاند—
فریادهایی
که پیش از آنکه از گلو بجهند
در هوا معلق شدند.
و این پژواکِ همیشه در راه،
این عصرِ یخبندانِ عشق،
همان سایهی انقراضیست
که از آغاز در رگهای ما جاری بود.
روح سالها پیش رفته بود
پیش از آنکه قفسِ تنش
برای همیشه بر زمین بیفتد
پیش از آنکه نامش را
بر سنگِ گور بنویسند.
آری — او مومیایی بود
که در آیینه
دست تکان میداد.
گاه مرگ
پشت چشمانیست که هنوز بازند —
میان آینه و آنچه در او میبینیم.
قلمی که بر کاغذ نمیلغزد
خونبستهای کلماتیست
و آن عشق
چشمبرهمزدنی بود
میان شعری که هرگز پایان نیافت.
چه تفاوتیست میان سینهای که خالیست
و سینهای که آواز را در خود میبندد،
هر دو آینهاند
که تنها گَردِ رفتن را نشان میدهند.
در کوچههای این شهر
ارواح
پیش از کفش صاحبانشان میمیرند
و قلبها، ساعتهایی کوکشده برای زمانی
که هرگز نخواهد آمد.
هر نفس، هوایِ بازدمِ گذشتهایست
که ارواح
کالبدِ خویش را در آن گم میکنند،
و زمان
دندانهایش را
بر استخوانِ جان میساید.
و عشق،
نامِ آن زخمِ بیخونیست
که دردش را از یاد بردهایم.
باز میگردیم در چرخههای ساعتهای بیزنگ-
که مرگِ لحظهها را قرض میدهند...
و در بطنِ همین چرخه،
دیگر خبری از نیستان
و آواز پرندگان نیست
شهر، جنگلی از آنتنهاست
که پرندگان آهنین
بر شانههایش میخوانند.
و اینک،
نیمی از گورستان
خالیست—
سنگها یادبود انسانهاییاند
که گمان میکردند روزی بودهاند.
و آنان آمدند
و آتش آوردند
در دستانِ تهی از فصل—
آنان که با هر نفس
جانی دوباره میسازند
از خاکِ همان نفس—
ایشان هرگز نمیمیرند.
تنها عبور میکنند
مانند نوری
که از پنجرهای میگریزد
تا فصلی دیگر را روشن کند.
و آینهها جرات میکنند
تا انعکاسِ چیزی جز خستگی باشند.
ساعتها
بیآنکه کوک شوند
عقربههایشان را چون نیزه
بر زرهی تاریکی فرود میآورند.
و میتپند
نه برای زنگ زدن
بلکه برای گواهی دادن
بر تپشی دیگر.
حتی همان خاکسترِ کهنه
در عمقِ تنفسِ این آمدگان
گردیست طلایی
بر بالِ پروانهای
که از پیلهی همان شبهای بیپایان
رها میگردند.
آه، آنان که آتش میآورند
زمان را از نو تعریف میکنند:
نه به طولِ روزهای خاکگریز
که به تابِ همان نوری
که در یک عبور
هم زندانِ ظلمت را میشکند
هم اسارتِ خویش را از یاد میبرد.