آرامش افسانه بود.
من،
کودکی که با فریاد متولد شد،
در گهوارهی سکوت
طنین فریادها را میبافتم.
هر خاموشی
آوازی بود از آتشی که به زمزمه برگشته بود.
ما زادهی درد بودیم؛
در هر طلوع،
خون تازهای بر گریبان شب میچکید.
حسرت،
تیری بود که از کمان تاریکی رها میشد.
نافم را با غم بریدند.
بند ناف جهان،
ریسمانی از اشک بود که به گردنم حلقه زد
و مرا —پیروزمندانه—
به بوسهی خاک سرد پیوند داد.
در رقصِ جزر و مد،
خستهام.
بادبانی پارهام بر دکل کشتیِ روزها.
هر موج که میآید،
نه میشکند مرا، که میگشاید؛
تا جایی که تمام اقیانوس
تکرار درونی یک قطرهی شورم شود.
ساحل بینام، جاییست
که ماه درونم هر شب در آن غرق میشود
و هر صبح،
خورشیدی نمخورده از اشک
متولد میگردد.
پس از سالها سنگ،
این ترانهی معصوم
که چون شرارهای در گلو میسوزد،
ریشه در خاکستر روزهای خاموش دارد.
در بادهای سرد تقدیر زانو زدم.
و در همین زانو زدن بود
که شاخهها
نقشِ پیکان گرفتند
به سوی پرندگانی که پرواز را فراموش کرده بودند.
بر صفحهی خاکستری آسمان،
با مرکب خاکستر، شعری ناتمام نوشته شد:
ترانهی ریشههایی که هنوز در خواب زمین
خود را به کمان بدل میکنند
تا تیر جوانه را به سوی بهاری نامعلوم رها کنند.
دوستی دنیا،
گردنبندی از خنجر بود؛
پشت لبخندِ غریبهی آشنا،
خنجری از خیانت میدرخشید.
عهدها را باد برد؛
آنچه ماند،
سنگینی قولهای شکسته بر دوش روزهای بیقرار.
زندگی مهمانیای اجباری بود،
و میزبان این ضیافت،
آینهای شکسته
که تصویر هر خنده را
در تکههایی کج و معوج بازمیتاباند.
ما رقص را نه با گامها،
که با لرزش زنجیرها آموختیم؛
وزنش از سکوت بود،
و هر چرخش، خونی تازه بر لباس رسمی شب میپاشید.
در پایان،
وقتی میزها تهی شد
و چراغها یکییکی خاموش،
فهمیدیم که زخمهای پنهان
تنها مهمانان صادق این مهمانیاند.
و آنچه به یادگار بردیم،
خاری ظریف در گلو بود، به نام حقیقت.
در کوچههای تنهایی
رد پای عشق را میجویم
و پنجرهها را باز میگذارم
برای بادی که شاید
عطرش را بیاورد…
شاید عشق دریاست:
گاهی آرام، گاهی طوفانی،
و همیشه،
گوهری از اشک به ساحل چشمانت میآورد.
شاید باید ساحل همیشهبیدار بود،
که دریا را در آغوش گیرد،
بیآنکه از طوفانش بگریزد،
و در هر موج، گوهری تازه بیابد
برای نخستین بار.
نفرین بر این تقدیر،
نقشهای بیراهِ گریز؛
قفسی که آواز را از پرنده آموخت
و سپس بالهایش را شکست.
آرزوها محال بود:
از همان آغاز،
آتشی که در کف دستانمان افروختیم،
به جای شعله، دود به آسمان داد.
ما کودکانی بودیم
که رؤیای پرواز را در انبان خالی خود میریختیم؛
بالهایی از کاغذ ساختیم
در باران واقعیت—
و هر قطره، سنگی بود بر شانههای نحیف خیال.
آرزوها محال بود،
نه از کوتاهی دستان ما،
که از آنرو که افق، با هر گام دورتر میشد.
با این حال، هنوز
در پستوی تاریک خواب،
دستهای خالیمان را
به نشانهی چیزی ناممکن بالا میبریم.
شاید «محال» تنها زادگاهیست
که امید در آن معنا مییابد.