bg
ریشه‌های عریان
شاعر :‌ نعمت طرهانی
تاریخ انتشار :‌ 1404/11/11
تعداد نمایش :‌ 5

پس از آن همه نفرین بر تقدیرِ قفس‌ساز،
سکوت را برگزیدیم.
نه سکوتی از سر تسلیم،
که سکوتی از جنس خاکستری
که می‌داند خوابِ آتش در ژرفای هر ذره‌اش زنده‌ست.

دیگر «ما»یی نبود.
«من»ی نیز نه.
تنها نقش‌هایی بودیم بر شن‌های ساحلِ بی‌نام—
که موج می‌آورد، می‌شُست،
و باز همان نقش، با خطوطی دیگر،
بر جای می‌ماند.

و این بار،
وقتی بادهای سرد تقدیر وزیدن گرفتند،
درختان—همان شاخه‌های پیشینِ پیکان‌شکل—
ریشه‌های خود را
از خاکِ سفتِ یأس برکندند
و رقصیدند.

رقصِ ریشه‌های عریان در باد.
وزن این رقص،
همان سکوتِ آتش‌خوابیده بود.

حقیقت، آن خار ظریف در گلو،
رشته‌رشته شد
و با تارهای صوتیِ زخمیِ ما درآمیخت.
آوازی برآمد:
مخملین و خَشدار،
همچون صدای رشد علف از میان ترک‌های بتون.

مهمانی اجباری به پایان رسیده بود.
اما میزبان—آن آینه‌ی شکسته—
همه‌ی تکه‌هایش را گرد آورد
و خود را به چاهِ عمیقِ «اکنون» سپرد.
تصویرها، در آن ژرفا،
ساکن شدند.

عشق را نه در پنجره‌های باز جُستیم،
نه در عطر باد.
که در سنگینیِ هوایی یافتیم
که پیش از باران،
بر شانه‌های فضا می‌نشیند.

ساحلِ همیشه‌بیدار،
خود به دریایی کوچک تبدیل شد.
ماهیان نقره‌ای نور خورشید اشک‌خورده را
در پشت پولک‌های خود ذخیره می‌کردند.

آرزوها محال بود.
و «محال»—آن زادگاهِ نخستین—
دیگر خانۀ ما شده بود.

از پنجره‌اش
به تماشای «ممکن»های کوچک می‌نشستیم:
سبز شدن بی‌دلیل گلدانی خشکیده،
پرواز یک پرندۀ بی‌بال به کمک باد،
شکوفایی گل‌های خار بر لبۀ پرتگاه.

امید،
این بار نه روییده از خاکستر،
که خود شد خاکستری بارور
برای رویشی دیگر.

و ما،
زادگانِ درد،
ناگهان در آستانه دری
فهمیدیم:
زاده‌شدنِ مکرر،
تنها شکلِ واقعیِ جاودانگی‌ست.

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران