فراسوی قامتِ بلندِ بادها ایستادهست
و خطِ افق
گردنبندی از نور
بر گردنِ اوست.
چشمانش
دریاچههایی آراماند
که توفانِ هر ستاره را
در عمقِ خود میشکنند.۳
گامهایش را
بر مُردابِ ترس نمینهد؛
بر سنگِ بسترِ رودخانههای کهن
مسیرِ فردا را حک میکند
و آفتاب
از پنجرهی سینهاش
بر جوانههای ناشکفته میتابد.
ابرانسان!
اینجا
بر بامِ بلندِ تنهاییاش
باران
پیامِ زمین را میخوانَد
و او
با دستانی
سبز از خاکسترِ کهکشانها
بر پیشانیِ زمان
واژهی «شدن» را مینویسد.
و گاه
میانِ هیاهوی بیمعنای روز
بر لبهی پیالهی چای
صلحی کوچک با یک پرنده میبندد
یا با کودکی گمشده
نقشهی کهکشان را
بر کف دستش میکشد.
او
از انبوهِ تنهاییها نمیگریزد
و تن را
به بادِ تأیید نمیسپارد.
دستهایش
به زنجیرِ سکهها گره نخورده
و چشمهایش
در پیچوخمِ بازار گم نیست.
دیگران اما
در گورستانِ ساعتهای مرده
تاجرِ دیروزند
و فردا را
به نسیهی هراس میفروشند.
جهان را صفحهای سفید میبینند
و در حاشیهاش
فقط
«خوردن» و «خفتن»
را مینویسند.
ابرانسان
نقشبندِ کهنهایست
که بر دیوارِ غارِ نیستی
با خونِ آفتاب
گوزنهای معنا را میکشد.
داراییاش
درختیست
به نامِ شرافت
که میوهاش را
نمیفروشد
و سایهاش را
به حراج نمیگذارد.
او
آرام میایستد
آنجا که بادها
تغییر جهت میدهند؛
آینهایست
که حتی در تاریکترین شب
تصویرش
نمیشکند.
خِرَد
ستونِ قامتِ اوست
سنگنبشتهای
که بادهای هراس را میخوانَد
و به کوچههای ظلمت
«آری» نمیگوید.
ابرانسان —
اسطورهای از خون و استخوان نیست
و بر تنش
زرهِ شکستناپذیری نیست.
او را
خِرَدیست که ژرفا را میفهمد
و در هر زمینخوردن
ریشهاش را
در خاکِ تاریکِ تجربه
عمیقتر میکند.
میداند
این جهان
نقشیست بر دیوارِ رود
که سیلِ زمان
خواهد شستش.
فریاد بر نمیآورد
ریشه میدواند
سنگ نیست
شعلهی آرامیست
که میسوزد تا روشن کند.
پس
در همین اکنون میزید
گل میکارد
بر لبهی پرتگاه
و با آفتابِ فردایی که نخواهد آمد
معامله نمیکند.
اگر جهان
صفحهی خالیِ پایان باشد
او
تا آخرین نفس
واژهی
«انسان»
را خواهد نوشت.