در پسِ آن همه دود و خون و خاكستر
در زیرِ آن همه فریاد و فغانِ سكوت
در سکوتِ خستهٔ خاک،
جوانهی سبزیِ رسته از دلِ شكافِ خون
خنده میزند به توپ و تانک —
فریاد میزند:
وطن
هنوز،
نمرده است.
سپیده را چه باک از تیغ؟
اما آینه
پیش از طلوع
میشکند.
و آنگاه که شب
قانونِ خود را
بر تنِ روز میدوزد،
آسمان
دیگر آسمان نیست؛
سقفیست
با سندی
که بوی ترس میدهد.
اما پرنده،
حتی پشت میلههای شب،
خون را به آواز میدوزد.
ای پدر،
بوی خاکِ تازهٔ باغت
هنوز
در مشتِ من است.
دستِ تو نیز تبر بود —
نه از خشم،
از ایمان.
تبری که ریشه را میزند
تا آینده
سایه نداشته باشد.
من
سپیدارِ قامتِ تو بودم.
تو
از روییدنِ خویش
هراسیدی.
دستهٔ تبر تو—
چوبی که خاطرهٔ باد را
در حلقههای سالیانش محبوس کرده بود—
اکنون رگهای سفیدش را
در خاک همان باغ گشوده است.
گریزان از آفتاب،
معنای تاریک را میآموزد.
و من
جوانهام نه بر شاخه، که بر تیغه.
در آن لبهٔ برّان
که روشنایی را از تاریکی جدا میکند،
رستن را برگزیدهام.
ریشههای تو در ژرفا میدوند،
شاخههای من در ارتفاع.
درختی که خاک و آسمان را
با قامت خود
به هم میدوزد.
باد کفدستش را
بر گونههای خشکِ برگ میکشد،
آنان را میراند
به آغوشِ همان خاکی
که روزی از آن گریختند.
برگها در تاریکی میپوسند
تا ریشههای خوابآلود
بیداری را
از طوفانِ نور بیاموزند.
و نور —
این مهمانِ قدیم —
سرانجام
از لابهلای انگشتانِ باد میلغزد،
بر خاکِ تازه مینشیند،
و ریشههای سپیدِ دستهٔ تبر را
میبوسد.
سپس،
بر میخیزد
و بر جوانههای فولادینِ من
نقشی از آینده میاندازد:
سایهای زنده
که هم از خاک میروید
هم از آفتاب.
فرزندان
دفترِ درخت را
از مه میشویند.
آنان میدانند
هر برگِ مرده
جای خالیِ حرفیست
که هنوز بر زبانِ باد نرقصیده.
پس با دستانِ بیزنگار
با مرکبِ باران مینویسند—
خاک
که هم تبر را میپذیرد
هم شکوفه را.
آری،
جهان را از نو میخوانند —
نه با بلندخوانیِ حکم،
بلکه در زمزمهی ریشههایی
که زیرِ خاک،
فعلِ «روییدن» را
به زمانِ حالِ استمراری
صرف میکنند.
درختی که خونِ میوهاش را چشید —
روزی خشک خواهد شد.
و از خاکِ سکوتِ او،
ساقههای تازه ریشه خواهند دواند.
این است قانونِ جوانه که فراتر میرود:
نه بردنِ خزان،
بلکه شستنِ راهِ خزان
تا ریشهٔ کهن،
چهرهاش را — عاری از خون —
در آبهای تازه ببیند
و خود را بازشناسد.
و آن بازشناسی،
کابوس نیست؛
چشیدنِ طعمِ همان خاکی ست که از او تغذیه میکند:
شوریِ زخم،
شیرینیِ آب.
آری، چشیدنِ خویش
همانند زنجیرهٔ گرسنگی
که به حلقهٔ زایش بدل شود.
تو و من
در این درختِ عجیب
شاهدِ این دادگاهِ خاک هستیم:
ریشههای دستهٔ تبر
غذای تاریک خود را میچشند،
جوانههای تیغهٔ فولاد
شهدِ نور را.
و جهان —
این شاخهٔ جوانِ همیشه —
همواره خزان را میشوید
تا بهار را نه بَرد،
که در خودِ خزان بیابد.
ای سهرابکش،
اگر تو
داستان را میکُشی،
راستی را میبینی؟
در آیینهی خون،
چهرهی خود را —
نه پسر را.
و داستان
همینجا نمیمیرد.
بر زمین میغلتد،
خاک را میچشد،
و در فصل دیگر
از شکمِ زمین
با نامی تازه میروید —
نامی که تو
در سکوتِ قبرِ خویش
هجا خواهی کرد.
و آوازِ جیرجیرکها —
این دروگرانِ سکوت —
دانههای نور را
از خوشههای ستاره میچیند،
و در شکافِ همان تنههای تازه مینشاند.
تنهها که میدانند
پوست انداختن،
یادگرفتنِ الفبای دیگری ست —
راهی برای خواندنِ باد
بیآنکه برگها فرو ریزند.
و جهان
ادامه میدهد:
نه با غرش،
بلکه با این زمزمهی خاکستری
که از زیرِ سنگها
تا لبِ آسمان
نخِ تارعنکبوتی میتند
و گذرِ زمان را
میگیرد.