در کوچههای باریکِ فراموشی،
هر قدم، صدای هزار تازیانه است.
ای افسانهی دروغینِ همراهی!
تو هم باد بودی و گذشتی.
گشتم در حافظهی تهیِ دیوارها،
چرخی زدم به دور خلوتِ بیدر و پیکر،
سنگی نبود که بر آن سر بگذارم،
آوازی نبود که آینه شود.
انسان،
تنهاترین حرف در لغتنامهی هستیست،
تنهاتر از یک پرندهی افسانهای
که آسمانش را هم از یاد بردهاند.
خون میگرید از رگهای تبدار شب
قلبِ شکسته
در آغوشِ خزان آبستنِ درد میشود
هر تپش، موجی از خاطرههای نمناک
هر نبض، گورستانی از آرزوهای سوخته
ای دردِ بیکران، ای مادرِ شبهای بیپایان
تو را به آغوش میکشم
تا از رگهایم
سپیدهدامنی دیگر بروید
در این ویرانهی تنهایی
که خود،
تنهاترین زایشِ تاریکی است.
شب در خود غرق میشود تا سحر،
در مهای که طلوعش گم شده است.
در باتلاقِ خاطرات
دستی میکاود
تا ریسمان پوسیدهی عهدی را بیابد
که اکنون
در تاریکیِ صبح
طنابِ دارِ تمامِ فرداهایش شده است.
رویاها، آشیانههایی بیشاخه
بر فراز درختی که هرگز سبز نشد—
باتلاق خاطرات
ماهیهای مردهی رویاها را در خود نگه میدارد
غم، همآوازِ همیشگیات میشود
سایهات که در آفتاب هم تو را رها نمیکند؛
و لبخند، نقابی است از برف
بر آتشی که خاموشی نمیشناسد.
پشتِ آن نقابِ روشن
جهانی از تاریکیِ بیکران
خیمه میزند،
خیمهای سیاهتر از شبِ بیستاره،
که بادهای اندوه
هر لحظه ژرفتر و ژرفترش میکنند.
کالبدِ نباتیاش
در انتظارِ خاک،
خسته از بذرِ تنهاییهایی که سبز نشد —
همه در ژرفنای خاکِ سکوت ماندند،
و سبزینهی امید
هرگز از پسِ سنگلاخِ روزها نرویید.
خاکش میکنند،
تا شاید
از همان خاکِ سکوت
که بذرِ تنهایی در آن سبز نشد،
این بار
گلِ آرامشی بیواژه بروید؛
نه رنجکشیده،
نه چشمبهراه،
بلکه آسوده
در دلِ زمینی که هیچ چشمداشتی از او ندارد.
بیش از این اشکهایتان را بر گورش نبارید
در سوگش آه و فغان برنیاورید
زین پس
خوابی بیکابوس خواهد دید
و دستِ هیچ دغدغهای
به تکتکِ خوشیهای ریز و فراموش شدهاش
چنگ نخواهد انداخت.
از تاریکیای به تاریکیای
از غربتی به غربتی دیگر
کوچ میکند
اما نمیداند:
زخمها
حتی با مرگ
کهنه نمیشوند.
این گور — چاهِ یوسفِ تنهاییست —
او در تاریکیِ خاک میماند
با تنهاییای که حتی نورِ آفتاب
به عمقِ آن راه نمییابد.
آری…
انسان تنهاست:
چه زیر بارانِ زندگی،
چه در سکوتِ گور
حتی در آغوش مرگ
تنها.