معبود من!
این منم،
این خاکنشینِ آسماناندیش،
نگاهم یادگارِ آسمانهای فروریخته است
و دستانی که هنوز بوی نان گرم را به یاد دارند.
آمدهام تا با سکوت بیکرانت، سخن بگویم.
از کدام گوشهی شب باید آغاز کرد؟
از گریهی مادری که گهوارهاش ستارهباران است؟
یا از کودکی که آسمانِ شکسته را سنگ به سنگ جمع میکند؟
من
در میان این همه فریادِ خاموش،
قامتِ معنا را گم میکنم.
در این همهمهی بیصدا
نقشِ راه را گم میکنم.
تو میگویی:
«باران را فرستادم.»
اما زمین،
با دهان خشکیدهاش،
هنوز تشنهی عدالت است.
تو میگویی:
«دل را آینه دادم.»
اما چه کسی تصویرِ انعکاسِ چاقو را
از آن زدود؟
من
در کارگاهِ تاریخ،
تنها تراشههای خردِ ظلم را میبینم.
پرسشهای من
مثل درختانی که ریشه در آوار دارند،
قد میکشند:
چرا صلح،
همیشه پیراهنی است
که برای قامت جنگ دوخته میشود؟
چرا فریاد،
پیش از آن که به لب برسد،
به قصیدهای برای سنگها تبدیل میگردد؟
و من،
در این کارگاهِ همیشه روشن،
باید کدام ابزار را بردارم؟
چکش را –
که برای کوبیدن بر سندان سکوت است؟
یا قلم را –
که خود از همان تراشههای ظلم تراشیده شده است؟
ای خدای خطخورده از زیر قلمِ بلا!
ما
کارگران این زمینِ غمگین،
از این هیاهوی بیمعنا خستهایم.
از آسمانی که بر فراز گورهای جمعی
بیتفاوت آبی میماند.
از زمینی که زیر پای ستم
چونان مار زخمی میلرزد.
ما —
کارگرانِ زمینِ غمگین —
این بار
نه پرسش،
که اعلامیهی خستگی مینویسیم
بر دیوارِ سکوتِ تو.
پس ای خدای گمشده!
این قلمِ بلا را —
این قلم را
به دستانِ لرزانِ ما بسپار،
تا شاید
از میان همین خطخوردگیها
نقشِ تازهای آغاز کنیم:
آبی که از گورها سبز شود،
زمینی که از لرزه، رقصِ برابری بیاموزد.
صدایِ پایِ اشباح را میشنوم
که از گذرگاههای تاریکِ نومیدی میگذرند
و شعارهایشان را
مثل خاکسترِ آخرین آتشِ قبیله
در گریبانِ شکافتهی خود پنهان کردهاند.
و میدانم که این خاکستر،
این خاکِ سردِ واژههای سوخته،
دانههای نامرئیِ طوفانی دیگر را
در سینهاش میپروراند –
طوفانی که نه از آسمان،
که از ژرفای همین گامهای خاموش خواهد وزید.
ما را چه شده است؟
که مهربانی را
در حنجرهٔ خنجر جاری میسازیم
و آزادی را
بر دارِ ترسِ خود به دار میآویزیم.
ما را چه شده است؟
که روشنی را
در چشمهای بسته جستجو میکنیم
و حقیقت را
پشت دیوارِ افتخارهایمان دفن مینماییم.
شاید زمان آن رسیده
که ترازو را
از کفِ سکوت برگیریم
و گلوله را
به جای زبان –
به قلمی برای نوشتنِ آواز تبدیل کنیم.
پس ای وجود بیکلام!
اگر پاسخ تو —
همین برهوتِ بیکرانی است؛
که درونم را پُر کرده است،
پس این ذغالِ شعلهورِ اعتراض
از کدام معدنِ تاریکِ آفرینش جوشید؟
شاید این مناظره،
خودِ پاسخ است:
این فریادِ بیاُمید اما ایستاده،
این سوالِ همیشه سبز،
این ابری که با وجود باریدن،
هرگز آرام نمیگیرد.
پس ای وجود بیکلام!
اگر پاسخ تو
همان برهوت است
و من این آتش را
از خاکِ تاریک تو برکشیدهام —
پس در این گفتوگوی بیپایان
من و تو
همزادِ یک رازیم:
تو — سکوتی که میسراید،
من — سرودی که خاموش میماند.
من
انسانِ این عصرِ زخمی —
همان که پیشتر گفتی:
«دل را آینه دادم» —
اکنون
در برابر آینهٔ بزرگِ تقدیرت میایستم
و این دانهٔ گندمِ پرسشم را
نه برای خوردن،
که برای کاشتن
بر زبان میآورم:
«چرا؟»
شاید روزی
از این دانهٔ یگانه،
خوشهای از آینه بروید —
آینههایی که تقدیر را
نه تکخطیِ ازپیشنوشته،
که هزارتوی بازتابِ خودمان نشان دهند.