bg
پایانِ آغاز
شاعر :‌ نعمت طرهانی
تاریخ انتشار :‌ 1404/11/11
تعداد نمایش :‌ 3

غم،
این منهای بینهایتِ بی‌کرانِ نفس‌ها
که هر پرده‌اش پرده‌سازِ پرده‌ای دیگر است
و آنچه پایان می‌پنداری
آغاز است
آغاز دایره‌ای دیگر

مثل چکه‌ای که از سقفِ نمناکِ زمان
حفره‌ای را در سنگِ خاطره تکرار می‌کند —
نه یک حفره، که حلقۀ زنجیری را می‌سازد
حلقه به حلقه، تا قفسی از خاطره…
هر چکه، گردابی کوچک در استخری ست
که سنگِ تن را می‌خورد و ریشه می‌دواند
در عمق خواب‌های تب‌دارِ زمین —
از همان گردشِ خون در رگ‌های خیسِ شب.

یکی گفتا آخرین غمت باشد!
و من می‌خندم بر این تمامِ ناتمام!

غم تمام می‌شود
آن‌گاه که چشمی
برای دیدنِ نبودن باشد،
که نباشد گوشی
برای شنیدنِ فریادِ خاموشِ ستاره‌ها —
ستاره‌ای که می‌میرد و فریادش را
در گلویِ سیاهچاله‌ها خفه می‌کنند…
ولی از دلِ همان خلأ،
نور تازه‌ای چشم می‌گشاید
بی‌آنکه نامی از فریاد داشته باشد —
و قلبی برای درکِ وزنهٔ سنگینِ بودن.

غمی که می‌بینیش،
از جنسِ آینه می‌شود
و هر شکست در آینه،
نه پایانِ تصویر،
که آغازِ نگاه از زاویۀ دیگر است…

پس غم تمام می‌شود؟ نه؛
تنها نقشِ آب را به سنگ می‌بازد،
و شکلِ حفره‌اش را عوض می‌کند.

آنکه می‌بیند، می‌فهمد؛
پس می‌سوزد.
و شعله‌اش تا نَفَسِ واپسین
روشنگرِ همین سوختن است —
شعله‌ای که تا نفسِ واپسین
نه نور می‌افشاند، که دود می‌کند…
دودی که نقشِ غم را بر سقفِ زمان می‌نویسد
و آن‌گاه،
سردیِ خاک،
تنها ترجمۀ خاموشِ همان دود است.

تنها زمانی که زمینِ تن
سرد شد،
وقتی که پنجره‌های تنهایی
برای همیشه بسته شدند،
آنگاه —
آری، تنها آنگاه —
غم در کفن سپیدِ خویش می‌آرمد.
و سکوت، پاسخِ نهایی ستاره‌ها را می‌دهد.

و این گردش،
مثل چرخِ آسیابی ست
که گندمِ بودن را آرد می‌کند
و باز از همان آرد،
خمیرِ دایرۀ تازه می‌سازد
در تنورِ شب.

و تو گفتی: «آخرین غمت باشد!»…
ای دریغ!
ای دریغ از این آخرِ بی‌انتها…
از این گردشی که پایانش، آغازِ راهِ همین رفتن است.

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران