در بیداریِ خوابزدگان
سکوت، آینهها را خفه میکند.
پاهایم ریشه میدواند؛
در سقفی از رویا و آینه —
آینههایی که رویافروش
به جای آسمان نصب کرده بود.
و دنیا از ته گلو
با صدایی خفه بالا میآید —
در این سراب
بوی نمِ زمین میآید
بیآن که
بارانی ببارد.
چشمانم پنجرههایی رو به تاریکی —
نفسی پشت شیشه، چون مه،
نقش ماه را گم میکند
و طعمِ فلز
بر زبانِ شب
مینشیند —
گویی دیوارها هم
در کوچههای تنگ
طعم سرب را
از خاک میمکند.
در هزارتو
گم شدهایم:
خوابید؟
یا بیدار؟
تاجر رویا عروسکهای کودکیمان را گرفت—
پنبههای معصومیت از درزهایش میریخت.
بزرگتر که شدیم
رؤیاهایمان را نیز دزدید—
لبها را با نخِ تسبیح دوختند —
و کلیدهای بیداری را
به وعدهی سرخرمن فروخت.
در قفسههای تاریکِ دکانش
فانوسی از مه
بیصاحب مانده بود —
نوری که
خود را
با سایه میخورد —
همچون جدال خواب و بیداری در سحرگاه.
اکنون ما در جستجوی روزنی
از این دیوار بیدر.
پشت درِ خواب
واقعیت —
لباس خوابیست
که از تن خواب
میسوزد
و بوی پنبهی سوختهی عروسک
در فضای اتاق میپیچد
مثل روحی که جا مانده باشد.
در این زمینلرزه —
راه رفتن —
یادگرفتنِ
افتادن
است
بیزمین.
بر مرزی باریک
میانهی خواب و بیداری ایستادهام —
و زمان
از دو سو
مرا میخواند
چون سکّهای در چرخهای بیپایان…
خواب و کابوس
دو روی یک سکّهاند
در کف باد.
شاید زندگی کابوسِ بدی باشد
و مرگ — بیداری در صبحی سرد —
شاید تنها اتاق خوابهای بیپایانمان
عوض میشود.
کودکانی محکوم به بزرگ شدن
جوانانی محکوم به پیری
پیران
محکوم به سکوت—
همای سعادت، خو گرفته به قفس
بال میزند سوی قربانگاه—
مسخشدگانی
که مسیر را
از حفظاند.
کودکی، یک شب،
آینهای را — نه از خواب —
که از خشمِ بیداری شکست
و تکههایش را
دورِ دکانِ رویافروش پاشید.
رویافروش
رویاهایم را تاراج کرد —
حالا کابوسها
پوستِ دومِ روزهایم شدهاند.
سایهها چون ارواحی که جسم خود را
گم کردهاند —
هر بامداد در آینه
چهرهای تازه
میسازند برای خود.
و طعم گچِ دیوار
در کامِ شبهای بینان میماند
تا پدران، در خوابِ گرسنهی قرص نان
سفیدیِ گچ را با دندان بشکنند—
خشکیِ سفیدی که گلو را میبُرد.
درنگ کن —
نفسِ دیوارها را میشنوی؟
شمارشی معکوس —
تا در تاریکی
باری دیگر
بروییم
یا بسوزیم.