bg
از مویه تا خورشید
شاعر :‌ نعمت طرهانی
تاریخ انتشار :‌ 1404/11/11
تعداد نمایش :‌ 7

پیش گفتاری بر شعر «از مویه تا خورشید»

آنچه در پیش رو دارید، تنها یک شعر نیست؛ فریادی است که از ژرفای خاک سوخته برمی‌خیزد. خوابی دیدم: یکی از سروده‌هایم به زبان کُردی — زبان مادری عموزادگان اسیرم — خوانده می‌شد. این رؤیا، پس از دیدن تصاویر دل‌شکستۀ دختران کُرد در سوریه، به سراغم آمد. از آن شب، به عنوان فرزندی از زاگرس، وظیفه خود دانستم که برای حمایت از آنان، این واژه‌ها را بر صفحه جاری کنم. «از مویه تا خورشید» روایتگر دردِ جمعیِ زنانی است که در گوشه‌ای از این جهان آکنده از مرزهای ساختگی، نه به جرمِ که جز هویت خویش، اسیرند. اما زاگرس، هرگز فرزندانش را فراموش نمی‌کند.

این اثر، روایتِ رنجی‌ست که جغرافیا بر تنِ زنانِ کُرد نقش بسته؛ زنانی که زاگرس، مادرِ کهنشان، شاهدِ جدایی‌های اجباری و پراکندگی‌های تلخِ آنان بوده است. اما در این شعر، رنج تنها نیمی از حقیقت است. نیمه‌ی دیگر، که پایه‌ی اصلی این سروده را می‌سازد، امیدِ آهنین و مقاومتِ ریشه‌دار است.

شاعر با زبانِ تصاویرِ بکر و نمادین، از سپیداران خزان‌زده، پرندگان خاموش و پنجره‌های زندان آغاز می‌کند و گام به گام، خواننده را به سوی روشنایی می‌برد: نسیمِ کوه، بوی خاک آزادی، طرح درخت روی دیوار، و دانه‌های مروارید اشک که روزی بر گردن تاریخ خواهند درخشید. این گذار از «مویه» به «خورشید»، ساختاری هنرمندانه و امیدبخش به شعر می‌بخشد.

نمادهای برجسته‌ی شعر — زاگرس، درخت ریشه‌دار، درفش کاویانی و چهره‌ی اسطوره‌ای کاوه آهنگر — پیوند ناگسستنی این روایت را با تاریخ، اسطوره و جغرافیای یک قوم مقاوم نشان می‌دهد. شاعر به زیبایی نشان می‌دهد که چگونه این زنان، در عمق تاریکی، با کشیدن طرح یک درخت بر دیوار، ریشه‌های خود را در ژرفنای تاریخ و هویت خویش حفظ می‌کنند و شاخه‌های امید را به سوی آینده می‌گسترانند.

خطابِ شاعر به «ای خواهرانِ کُرد» و «ای شاخه‌های جداافتاده»، شعری شخصی را به بیانیه‌ای جمعی و همبستگی‌آفرین تبدیل می‌کند. این شعر، صحنه‌ی نبرد را ترک نمی‌کند، اما سلاحش را از کلام و تصویر می‌سازد؛ سلاحی که زندانبان نمی‌تواند آن را مصادره کند.

«از مویه تا خورشید» تأمل برانگیز است. از ما می‌پرسد: آیا جغرافیا می‌تواند رؤیاها را زندانی کند؟ آیا زنجیر می‌تواند آواز را خاموش سازد؟ و پاسخش، در طنین پرشور همین ابیات نهفته است: هر زنی که در اسارت، رؤیاهایش را زنده نگه دارد، خود، تیشه به ریشه‌ی زندان‌ها زده است.

این شعر، سوگنامه نیست؛ سرود است. سرودِ شرف، پایداری و یقین به سپیده‌دمی که از پشت کوه‌های زاگرس — با همه‌ی خونینی‌اش — سربرخواهد آورد. آنچه می‌خوانید، نفسِ یک ملت است که از سینه‌ی مادران، دختران و خواهرانش برمی‌آید تا جهانیان را گواه بگیرد: از دلِ هر مویه، خورشیدی متولد می‌شود.

پیش گفتار را با امضای امید به پایان می‌برم، همان امیدی که ستون فقرات این شعر سترگ است.

در پناه آزادی
بهمن ۱۴۰۴


از مویه تا خورشید

در قفس‌های سیمان، زیر ماهِ بی‌میلاد،
تنِ شما — شاخه‌های خزان‌زدهٔ سپیداران است.
چشمان‌تان هر شب، با سایهٔ خنجر می‌رقصد،
و خواب‌هایتان، چون پرنده‌های خاموش،
در گلوگیرِ شب، شاخه‌ای از زیتون نمی‌یابند.

آه… ای خواهرانِ من!
زنجیر، گلوی آوازتان را فشرد،
اما نغمه در سینه‌هایتان می‌جوشد —
همان‌گونه که زاگرس، در دلِ زمین می‌تپد
و رودها را پنهان، به سوى دریا می‌راند.

هر صبحی که می‌آید،
پنجره‌های زندان، تیغ‌های خورشید را می‌شکنند،
اما از لای میله‌ها،
نسیمی از کوه می‌آید — بویِ خاکِ آزادی،
بویِ نانِ گرم، بویِ موهای بافته در آفتاب.

در عمق تاریکی
با انگشتانِ باریک
طرحِ درختی می‌کشید بر دیوار —
ریشه‌ها در ژرفنای تاریخ،
شاخه‌ها در طلب ابرِ رهایی.

ای خواهرانِ مقاوم!
اشکتان را پنهان نکنید…
این قطره‌ها، دانه‌های مرواریدند
که روزی بر گردنِ تاریخ خواهند درخشید.
شکنجه‌گر می‌پندارد شما را خرد کرده،
اما او نمی‌داند:
هر زنی که در اسارت، رؤیاهایش را زنده نگه دارد،
خود، تیشه به ریشهٔ زندان‌ها زده است.

صبر کنید…
که از هر زخمِ شما، گلی خواهد روئید
و از هر ناله‌ای، زنگاری از بند خواهد ریخت.
صبر کنید…
که بادهای زاگرس، مژده‌ی باران را در چنگال خود می‌فشارد
و هر ذرهٔ خاک، در انتظار رویش دانه‌های ستاره می‌تپد
که از دلِ این خاک سوخته، نهالِ آواز می‌روید
و ریشه‌هایش، از عمق تاریکی، آبِ زلالِ چشمه‌ها را می‌مکند
بادها — پیغام‌آورانِ ابرها —
خبرِ شکفتن گل‌های وحشی می‌آورند.

و در قفس…
پنجه‌های زمستان
بر گیسوی باد می‌لغزد.
و من می‌دانم
که پشتِ این دیوارِ سرد،
فصلِ رویش،
خاموش و بی‌قرار می‌چرخد…

بسمِ آن که رشته‌هایِ کوه را آفرید
و بر سرِ هر دختر، تاجِ شرف نهاد
بسمِ آن که آهن را در دستِ کاوه به فریاد واداشت
تا زنجیرِ ازلی را پاره کند از بنِ تاریخ

اینک بر بامِ سوریه، بادِ سیاهی وزیده است
تیغی ناجوانمردانه بر فرقِ سپیداری نشسته
و زاگرس — این مادرِ کهن —
ریسمانِ مویِ دخترانش را می‌بیند
که هر تارش، زمزمه‌ای‌ست از جنسِ خون

اما بدانید:
از هر مویِ بریده، خاری می‌روید
که چشمِ جفا را خواهد کشید
و از هر قطره‌اشکی که بر دامنِ کوه می‌چکد
درفشی می‌روید — درفشِ کاویانیِ یادها

تکرار مویه‌های زاگرس —
و برخاستنِ کاوه
از گورِ قرن‌ها.
تا فریاد،
فریاد شود:
«ای دخترانِ کرد! شما تاجِ شکوهِ این خاکید
و هر تارِ مویتان — رشته‌ای از تاروپودِ هستیِ ماست.»

قبل از این باد،
موی سپیداران به بوی نم باران می‌رسید
در خاک سوریه، زیر آفتاب بیداد
موهای سپیداران را تیغ تاراج کرد باد
چشمانِ ترسو، در قفسِ شب مرده‌اند
نفس‌ها در گلو، به دَمِ تبر گرفتاراند
هر تارِ بریده، قصهٔ دخترکانی است
که زخمِ تعفّن بر تن تاریخ نشاندند

ای کوه‌های زاگرس! ای رشته‌های غمگین!
شکافِ گورهایتان شد ز آه، دهانِ آذر
بپاخاسته است آهنگرِ قیام، با مشتش
سندانِ تاریخ را می‌کوبد، شعله بر شعله
درفشِ کاویانیش به باد است دوباره

این آه از زاگرس، تا فرات می‌پیچد
در گوشِ جهان، این صدای بی‌پناهیست
ای شاخه‌های جداافتاده از وطن مادری،
چه با سکوتی تلخ بر زمین افتاده‌اید،
چه با آوازی سرخ بر باد رفته‌اید.

ریشه‌هایتان هنوز در ژرفنای خاک کهن می‌تپد —
همان خاکی که بوی درفش کاویان را در خاطر دارد
و آهنگ سازهای باستانی را در رگ‌هایش زمزمه می‌کند.

جدایی‌تان نه انتخاب که تقدیرِ جغرافیای غم‌انگیز بود؛
مرزهایی مصنوعی، شما را از تنهٔ اصلی بریدند،
اما عصاره‌ای که در شما جریان دارد،
همان است که در هر شاخهٔ زاگرس جاری است:
عصارهٔ قیام، عصارهٔ زیتون، عصارهٔ آوازهای بی‌قرار.

ای شاخه‌های پراکنده بر پهنه‌ای بی‌رحم!
شما را در کویرهای تنهایی دیدم،
در شهرهای بی‌خاطره،
در کمپ‌های بی‌آفتاب —
اما هرگز برگ‌هایتان زرد نشد؛
سبزیِ خود را چون رازِ مقدسی پاس داشتید،
گویی هر برگ، صفحهای از تاریخ مقاومت بود.

بادها می‌آیند و می‌روند،
گاهی با خود پیغامِ درد می‌آورند،
گاهی بوسه‌های باران را از سرزمین مادری.
شما گوش می‌دهید،
تن می‌لرزانید،
اما خم نمی‌شوید.
چرا که می‌دانید:
شاخه‌ای که از اصل خویش آگاه باشد،
هرگز نمی‌میرد؛
او فقط منتظرِ روزِ بازگشت به خاکِ ریشه‌هاست.

باشد که روزی،
همهٔ شما — ای شاخه‌های دورافتاده —
دوباره بر تنهٔ کهنسالِ وطن جوانه بزنید،
و آن روز،
جشنِ شکفتنِ گلی خواهد بود
که ریشه در خونِ هزاران شهید دارد،
و عطرش سراسر زاگرس را فراخواهد گرفت.

ای شاخه‌های جداافتاده!
شما تنها نیستید —
هر پرنده‌ای که از فرازِ شما می‌گذرد،
نامه‌برِ رازهای مشترک‌مان است.
هر ستاره‌ای که بر شما می‌تابد،
چشمانِ بیدارِ مادر است که از دور سلام می‌فرستد.
و این پیوند، از هر رشته‌ای ناگسستنی‌تر است.

اگر تیغِ خفتگان، شاخه‌هایت بتراشد
بدان این ریشه در اعماقِ زمینت — همیشه پابرجاست

همین ریشه‌ها ستونِ فقراتِ کوه‌ شدند
زنجیرِ داعش، آهنِ روحتان را نمی‌شکند
کاوه از خوابِ گوران، فریاد برآورد بلند:
«ای مویه‌های زاگرس! بر شانه‌های من ببارید
تا تاجِ خاری را از سرِ دخترانِ خود برگیرم»

آری، از هر مویِ بریده، خیزشی می‌روید
از هر قطره اشک، درفشی به دشت می‌شکفد
کردِ فرزانه! این صبح، گرچه خونین است
اما از پشتِ کوه‌های تو خورشید برخواهد خاست.

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران
user
درود بر شما
پاسخ
0