این سکوت،
نه سکوت کهنِ ستارگان است،
نه آرامشِ دریا پیش از طوفان.
سکوتیست که ریشه در خاکِ سرد دوانده،
و از تاروپودِ زمان عبور کرده است.
سکوتی چنین،
رخوتی ست از جنس سنگ،
وزنی که بر سینهٔ تاریخ نشست.
سکوتی ست
که نه آغازش را به خاطر میآورد،
نه پایانش را میبیند؛
تنها در میانهٔ ابدیت ایستاده
و به گذرِ ابرها
— که شاید رؤیای جنبشی بودند —
نگاه میکند.
این سکوت،
حکایت ناگفتهٔ زمین است
که ستارگان
هزاران سال است
در چشمان بیروشنایش میخوانند.
گور،
جزیرهای ست در اقیانوسِ فراموشی.
باد که میوزد،
نه نوایی از شوق میآورد،
نه پیامی از دیارِ آشنا.
فقط گردِ سپیدِ فراموشی را
بر سنگِ قهوهایِ نام مینشاند.
سکوتی که ماه را
در آغوش خاکِ سردِ خود میفشرد
و در آن ژرفا،
فریادی را
که هرگز برنیامد،
آبستن است.
تنهاییِ اینجا،
حتی شبیهِ تنهاییِ آدمیانِ زنده نیست.
آنان در تنهاییِ خویش،
دستکم طنینِ صدای خود را میشنوند.
اما اینجا،
صدا در عمقِ خاک خفه میشود،
پیش از آن که هجایی را بسازد.
حتی زمزمهٔ عشق
در لابلای رگهایش
به سنگ تبدیل شد.
روزی شاید،
ریشهی گلی از این خلوتِ بیپایان بگذرد
و برای لحظهای،
رویایی را به یاد آورد.
اما امروز،
فقط سنگ است و سکوت،
و سفیدیِ ابدیِ فراق.