من قلم در دست دارم پس چرا خون می چکد؟
خون دل هرلحظه و از دیده اکنون می چکد
آه دیشب دست بر دل می نهادم ای دریغ
خون دل بر دامنم چون اشک مجنون می چکد
ابر را گفتم که بارانی ببارد بر دلم
تا بشوید آنچه از بیداد گردون می چکد
ابر بارانی شد و لغزید بر دیوار دل
ناگهان دیدم که می شوید ولی خون می چکد
خون اگر خون را بشوید وای بر احوال دل
خون ز مژگانم به روی دشت وهامون می چکد