باز هم شب آمد و ظلمت به هر سو بیصدا
خنجری از جورِ دوران، مانده در دل، بینوا
باد آمد، برد با خود نالههای مردمان
ماه در آیینهی شب ها ز دردِ ماجرا
هر کجا ظلمت نشیند، نغمه آزادی زند
صبح روشن در دل شب، میرسد بیادعا
ای امیدِ رفته از شبهای تار بیکران
با صدای حق بیا، با بانگ مردان رها
موج بیداری ز جان ما به محرومان رسید
روز نو شد، شب گذر کرد، صبح آمد از فنا