به نور مهر تابانت دلم آیینهای دارد
و در کویت نگارا این دلم کاشانهای دارد
به هر سو نغمهای جاری ز نامت در دل شبها
که در آه سحر، آواز عشق افسانهای دارد
چو گل در دامن باد از نسیمت مست میگردد
که هر برگ از بهار تو هزاران خانهای دارد
مرا در شعلهٔ عشقت نظر بر جلوهای افتاد
که از نور حقیقت این جهان پیمانهای دارد
اگر از هجر جانکاهت زمین در غم شود تاریک
دل عاشق امیدی از صفای شانهای دارد
به اشک شب فرو ریزد خزان، اما نمیمیرد
که از مهر تو جان با من غم جانانهای دارد