تا به کی در کوچههای خسته طوفانی شدن
در حصار خویشتن در بند نادانی شدن
تا کجا با دستهای بسته باید زیستن
در هجوم سایهها هر لحظه قربانی شدن
ای دل رسوای من، آرام باش این بار هم
می رود تکرار طوفان و پشیمانی شدن
با غبار آرزوها راه را پیدا بکن
بگذر از رنج و جفای خواب طولانی شدن
باز هم این ابر و این باران که می بارد به جان
آسمان سهم تو باشد، شاد و بارانی شدن