شعلهای در سینهام افتاد و ویرانی نداشت
برق آذر در دل شب بود و آرامی نداشت
خونِ من بر برگهای دفترم جاری شد و
هیچ چشمی جز غریبی شوق بیداری نداشت
چشمِ تو دریای هستی من غریق جان تو
کشتی عقل از تلاطم خسته و راهی نداشت
ترس من از پردههای بستهی آیینههاست
راز پنهان در نگاهت حکمِ و معنایی نداشت
گفتم از تقدیر خود با تو، هزاران خاطره
خندهای کردی، ولیکن خنده ات جانی نداشت
باغِ من پژمرد از سرمای بیرحم زمان
گل بهاری جز خیال سفره آرایی نداشت
تا نفس در سینه دارم، چشم تو آیینه ام
همچو ابری آفتابی گو که بارانی نداشت