در نسیم صبحگاهی وا شد این در سوی شب
چشمِ تو آرامشی دادم که میجستم عجب
برقِ لبخندت چراغ راهِ من در تیرگی
با دلت همخانهام، بیدغدغه، بیتاب و تب
هرچه در من بود از اندوه، رفت از یاد دل
ماندهام با لحظههایی نرم، چون طعم رطب
عشق را دیگر نمیسنجند با زخم و سکوت
در صدای تو شکوفا شد دل من بیسبب
سایهها رفتند و خورشید آمد از پشت غبار
باغ من لبریز شد از نغمههای خوشطرب
در دل خاکی که روزی خواب سردم را نوشت
رُست گلهایی که میخندند با آن خال و لب