bg
غزل مهتاب و باران عشق
شاعر :‌ محمد رضا گلی احمدگورابی
تاریخ انتشار :‌ 1404/10/12
تعداد نمایش :‌ 4



در این شب‌های خاموشی، امیدی در دلم جاریست
تو آن مهتاب روشن در میان چشم بیداریست

صدای گام‌های شب، حدیث عشق می‌خواند
نوای دل، به گوش تو، رساند شعرو اسراری

تو دریایی، که موجت را، غزل بر سینه می کوبد
من آن عاشق، که بی‌تابم، به دیدار رخ یاری

به هر جایی نظر کردم، هوایت در نفس پیچید
نسیم از نام زیبایت، به دل آشوب عیاریست

چراغی از غزل داری، که شب را نور می‌بخشد
که هر لحظه به جان شب، رها از شوق بیداریست

تو بارانی، که هر قطره، تبسم در گلـو دارد
که از لبخند نامت شب، طلوع تازه ی ماهیست

تو می آیی به چشم من، دلم آشوب و طوفانیست
ولی از نور چشمانت، هوای عشق هم جاریست

کنار تو، دل شب‌ها، غزل از سوز می‌گوید
به هر قطره، سرشک من امیدی در بر زاریست

تو آن آوای بارانی، که عشق از بوسه‌ات جوشد
که در آشوب این دنیا، همیشه خون من جاریست

در این شب‌های بی‌پایان، نگاهت نور می‌بخشد
تو روشـن کن دل شب را، که این آغاز هر راهیست

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران