«دندهعقب به خاطرهها داستانی نوستالژیک است که ماشینها را فراتر از وسیلهی رفتوآمد نشان میدهد؛ از بوقهای عروسی و سفرهای شمال با پیکان تا سرویسهای مدرسه و تاکسیهای زرد شهری. این روایت، حافظهی جمعی ایرانیان را زنده میکند و نشان میدهد چگونه خودروها قصههای زندگی ما را ساختهاند به همراه یک شعر کوتاه هایکوی ژاپنی.»
دنده عقب به خاطرهها
شب عروسی برادرم، خیابان محلهمان مثل رودی از نور و صدا جریان داشت. پیکان سفید پدر در صف جلو، با روبانهای قرمز که باد آنها را تکان میداد، راه را باز میکرد. بوقها به تریبونی عمومی تبدیل شده بودند؛ هر «بوق» جواب «بوق» دیگری را میداد، مثل گفتوگوی قدیمی همسایهها از پشت پنجرهها. من، کودک دهسالهای که روی صندلی عقب ژیان عموی بزرگ نشسته بودم، دست به روکش ترکخوردهی چرم کشیدم؛ بوی چرمِ کهنه، نمِ رطوبت و اندکی دود، میآمد و میرفت. صدای ژیان زیر پاهایم میلرزید؛ لرزشی که شوق را به عضلات ساقم میرساند.
عموی بزرگ گفت: «آرومتر بشین پسر، ژیان دلنازکه... ولی خاطره داره.»
پدر از پنجرهی پیکان دست تکان داد: «حواست به بچه باشه داداش!»
زنها از پنجرهها گلبرگ میپاشیدند، مردها با کف دستشان روی سقف ماشین ضرب گرفتند. تاکسی زردی که همیشه در گوشهی میدان میایستاد، امروز آینههایش راگل اندود کرده بود. رانندهاش، همان مردی که هر صبح بچهها را تا مدرسه میبرد، با صدایی که به بوقها میخورد گفت: «امشب شهر از خودش جلو زده!»
قافله پیچید. در پیچ دوم، آن اتفاق افتاد. پیکان پدر یکباره تقتق کرد و خاموش شد؛ چراغهایش نفس آخر زدند و ایستادند. سکوت، نه کامل، اما چنان که بوقها را عقب راند. صدای پاها روی آسفالت، زمزمهی نگرانی، و بوی تند بنزین تازه وارد صحنه شد.
پدر درِ کاپوت را بالا زد. بخار باریکی چون نفس زمستانی بال زد و محو شد. عموی بزرگ ترمز ژیان را کشید: «خفه کرده... کثیفکاری بنزینه.»
برادرم، با کتِ آبی براق و لبخندی که سعی میکرد محو نشود، جلو آمد: «بچهها، آروم باشین. نفس نگه دارین... اینم جزو مراسمه.»
مادر از پنجرهی ماشین همسایه دعایی را زیر لب گفت: «اینم میگذره...»
من نزدیکتر رفتم. چفت کاپوت پهن بود و در روشنایی چراغهای دیگر، مثل استخوانی زیر پوست برق میزد. پدر با آستینش دستمالی ساخت ونمی دانم چه کرد که ناگهان بوی تیز ی، چشمم را سوزاند. عموی بزرگ نیمخیز شد و پیچگوشتی را به دست پدر رساند. تاکسی زرد عقب قافله چراغهایش را نگه داشت تا نور، به کاپوت پیکان پدر برسد. همسایهها بالای سر ماشین جمع شدند؛ یکی گفت: «یادتونه سرویس مدرسه که خراب میشد، راننده چه دعایی میخوند؟» دیگری خندید: «دعاش کار نمیکرد، فقط ما رو به خاطرهی مشابه وصل میکرد!»
پدر از زیر کاپوت بیرون آمد: «استارت بزن.»
برادرم دست روی شانهی من گذاشت. انگشتانش گرم بود: «نترس... حتی اگه نرفته باشیم، این شهر خودش میچرخه.»
استارت اول، تنها یک ناله. استارت دوم، لرزش به دندهها رسید. استارت سوم، پیکان تکان خورد و چراغها از پشت پلکهای بستهشان دوباره چشم باز کردند. بوقها برگشتند، اما اینبار ساز دیگری را آغاز کردند؛ همصدا، نه مسابقه.
قافله دوباره به راه افتاد. اما من دیگر همان کودک شاد بیدغدغه نبودم. چیزی در من حرکت کرده بود؛ مثل عقربهای که بعد از سالها ایستادن، از نو روی خط دقیقه میلغزد. فهمیدم که ماشینها فقط مسیر را نمیسازند؛ موقعیتها را هم میسازند. خرابیشان، توقفشان، دستهای همسایهها در تاریکی، چشمهایی که از پشت شیشهها نگران و امیدوار نگاه میکنند؛ اینها همهی مراسماند. اینها همهی ما هستیم.
سالها بعد، همان پیکان سفید ما را تا شمال برد. جادهی کناره، بوی نم دریای دور و رطوبت برنج تازه برداشتشده را به هم میآمیخت. باران روی شیشهی جلو میرقصید؛ برفپاککنها ریتمی قدیمی و مطمئن میزدند. در پیچِ قبل از لشتنشاء، پدر گفت: «دست این ماشینا رو باید خوند... یه صدا از جایی میاد که خودتو بهش بستی.»
مادر دست کشید روی داشبورد: «همهمون به چیزی بستیم... بزن بوق، تا بدونه هنوز هستیم.»
بوق کوتاهی زدیم. از دور، تاکسی زردی که از بار بازارهای محلی را حمل می کرد، پاسخ داد. من چشمهایم را بستم و رایحههایی که سالها در ژیان مانده بود، دوباره رو آمدند: چرم ترکخورده، عطر بنزین، کمی دود اگزوز، دست عموی بزرگ که روی زانوهایم مینشست تا تکانهای راه را به رگهایم منتقل کند. آن بویها، آن صداها، آن لمسها، مثل کلمات یک زبان خصوصی بودند؛ زبانی که خانوادهها با ماشینهایشان حرف میزنند.
گاهی به سرویس مدرسه فکر میکنم؛ مینی بوس سفید قدیمی که هر صبح، با بوق سهتایی، ما را از خواب میکشید. رانندهای که با آینهی پهن، صورتها را میشمرد و اسمها را دوبار میگفت. بوی پلاستیکِ نرمِ صندلیها، برچسبِ رنگپریدهی «سیگار ممنوع»، و خندهی بچهها که در هر ترمز ناگهانی، روی هم میریختند. آن سرویسها فقط ما را به مدرسه نمیرساندند؛ ما را به هم میرساندند. به جمعی که بعدها، در تاکسیهای زرد و اتوبوسهای جادهای، همدیگر را دوباره پیدا میکرد.
گاهی فکر میکنم اگر آن شب عروسی، پیکان پدر روشن نمیشد، روایت من چه میشد؟ شاید قافله بدون ما میرفت، شاید شادی از دست میرفت، شاید بوقها به جای طبل جشن، سوت قطاری میشدند که از کنارمان رد میشود و نمیایستد. اما آن توقف کوتاه، آن همصدایی دستها، آن نور نگهداشتهی تاکسی زرد، قصه را کامل کرد. ماشینها، همان طور که ما را جابهجا میکنند، ما را کنار هم نگه میدارند؛ در لحظههایی که قطعاتشان کم میآورد، ما اضافه میشویم. وقتی موتور از نفس میافتد، دستها و نگاهها جان تازهای میدهند. وقتی چراغ خاموش میشود، نور همسایهها راه را ادامه میدهد.
و حالا، هر بار که بوقی در خیابان میپیچد، میدانم که قصهای تازه شروع شده؛ قصهای که دیر یا زود، به خاطرهای بدل میشود و در حافظهی جمعی ما جا میگیرد. ماشینها همان پلهای کوچکاند، میان امروز و دیروز، میان فرد و جمع، میان حرکت و توقف.
هایکو:
پیکان خاموش
نور همسایه ادامه داد
راه هنوز زندهست