«قطار فراموشی داستان کوتاهی فلسفی و وهمآلود است که نادر را در سفری میان فراموشی و خاطرهها دنبال میکند. تنها راه نجات، چنگ زدن به حقیقتی زنده از گذشته است؛ حقیقتی که میتواند او را از مه زمان بیرون بکشد و دوباره به زندگی بازگرداند.»
صدای قطار همچون ضربان قلبی عظیم در تاریکی میپیچید. واگنها لرزیدند و بوی فلز سرد و کهنه در هوا پخش شد. زن چشمانش را بست، انگار میخواست خود را از این صدا جدا کند.
این قطار مسافران را نمیبرد، نادر. این قطار خاطرهها را میبلعد.
نادر به اطراف نگاه کرد. مسافران بیحرکت بودند؛ چهرههایی بیرنگ، چشمهایی خالی، دستهایی که روی زانوها افتاده بود. تنها صدای نفسهای آرامشان شنیده میشد، مثل کسانی که در خوابی بیپایان فرو رفتهاند.
اگر حقیقت داشته باشد، پس این سفر هیچ مقصدی ندارد، نه پایان، فقط تکرار بیپایانی از گم شدن در زمان.
زن لبخند تلخی زد.
هر کسی که هنوز خاطرهای دارد، میتواند راهی برای برگشتن پیدا کند. اما فقط یک بار. اگر اشتباه کنیم، برای همیشه جزئی از این سفر خواهیم شد.
نادر به فکر فرو رفت. در ذهنش خیابانی شکل گرفت؛ خیابانی که شبها در آن قدم میزد، چراغهای زردی که سایهها را کش میدادند، صدای روزنامهفروش که تیترهایی میخواند از زمانهایی که هرگز نرسیده بودند. بوی نان تازه از نانوایی گوشهی خیابان، و ساعتی که دیگر حرکت نمیکرد.
خاطرات شاید کلید خروج باشند.
زن آرام گفت:
اما باید چیزی باشد که هنوز زنده است، چیزی که به زمان وصل مانده.
نادر حس کرد چیزی درونش تغییر کرده است. خاطرهی ساعت قدیمی خانهی مادریاش در ذهنش زنده شد. صدای تیکتاک آن، مثل ضربهای آرام، در اعماق حافظهاش میتپید.
من باید به چیزی واقعی چنگ بزنم، چیزی که هرگز محو نشده باشد.
او در میان واگنها قدم زد. کف واگن سرد بود، بوی زنگزدگی در هوا پیچیده بود. بیشتر مسافران بیحرکت بودند؛ غرق در فراموشی، بیآنکه حتی متوجه عبور لحظهها شوند. زن کنارش حرکت کرد، نگاهش پر از امیدی تازه.
تو باید حقیقتی را پیدا کنی که از این مه عبور کند.
نادر دست در جیبش برد. انگشتانش کاغذی کهنه را لمس کردند. آن را بیرون کشید؛ نوشتهای محو روی آن باقی مانده بود:
«ساعت خانهی مادری، تنها چیزی که از گذشته باقی مانده است.»
نادر زیر لب زمزمه کرد: این کافیست.
زن کاغذ را گرفت، انگشتانش لرزیدند.
اگر این قطار خاطرات را میبلعد، پس باید چیزی را که هنوز به زمان متصل است، نگه داریم.
صدای قطار تغییر کرد. دیگر آن ضربان سنگین نبود؛ انگار در خودش فرو ریخته بود. مه بیرون واگنها شروع به جابهجایی کرد. اولین نشانههای شهر در آن پدیدار شدند؛ چراغی دور، سایهی ساختمانی، صدای زنگی که از دور میآمد.
نادر نفسش را نگه داشت.
ما داریم برمیگردیم؟
زن لبخند زد، اما چهرهاش آرامآرام در نور کمرنگ واگن محو شد.
تنها کسانی که هنوز چیزی برای به یاد آوردن دارند، میتوانند از این سفر خارج شوند.
سکوت. سپس صدای ضربهی آرامی. نادر چشمانش را باز کرد.
روی سکوی ایستگاه ایستاده بود. هوا سرد بود، بوی باران تازه در سنگفرشها پیچیده بود. چراغهای شهر روشن بودند، و در دوردست، همان ساعتی را دید که سالها پیش از حرکت ایستاده بود.
اما اینبار، عقربهها دوباره در حرکت بودند. صدای تیکتاکشان در گوشش پیچید، مثل قلبی که دوباره شروع به تپیدن کرده باشد.
نادر لبخند زد.
پس هنوز چیزی باقی مانده است.