bg
وقتی خنده مرگ را در خواب می‌بیند
شاعر :‌ محمد رضا گلی احمدگورابی
تاریخ انتشار :‌ 1404/06/07
تعداد نمایش :‌ 56

در خوابم
خنده‌ای افتاده بود
بر لب‌های کسی
که دیگر نفس نمی‌کشید.

نور
از پنجره‌ای شکسته
بر صورتش می‌ریخت
و سایه‌ها
با لبخندش بازی می‌کردند
بی‌آن‌که بدانند
او
دیگر نیست.

من
در آن لحظه
نه از مرگ ترسیدم
نه از خنده
فقط
از این‌که شادی
گاهی
در آستانه‌ی نبودن
اتفاق می‌افتد.

و مرگ
با لبخندی آرام
در گوشِ شب
زمزمه کرد:
«من
آخرین شوخیِ زندگی‌ام.»

و من
بیدار شدم
با دهانی باز
که نمی‌دانست
خنده بود
یا فریاد.

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران