پدر بزرگ مرد شوخ طبعی بود
سربه سر مادربزرگ میگذاشت
و می خندید
مادربزرگ حرص میخورد
و میگفت :
میدانم
حتی آن روز که می میرم
این مرد خواهد خندید
روز مرگ مادربزرگ
درخت گیلاس روی قبر پدربزرگ
شکوفه داده بود