bg
محکوم
شاعر :‌ محمد هوشمند
تاریخ انتشار :‌ 1396/11/23
تعداد نمایش :‌ 560

  آتشی دارم به دل از درد هجرانی که نیست

دلخوشم با وعده  دیدار جانانی  که   نیست

 

از شمیم زلف جانان چون صبا  آشفته ام

مانده ام در بند گیسوی پریشانی که نیست

 

در دل آشفته ام  دریای خونین را   نگر

در هراسم روز و شب از بیم طوفانی که نیست

 

با خودم  در خلوت شب تا سحر گاه امید

دلخوشم با یار بر آن  عهد و پیمانی که نیست

 

تا که میخواهم کنم انکار جرم خویش  را

می شوم بار دگر محکوم دیوانی که  نیست

 

چون عقاب پرشکسته سالهای سال  من

 مانده ام محصور غم در کنج  زندانی که نیست

 

رونقی دیگر ندارد  لحظه های  زندگی

ماندام تنها میان جمع یارانی که نیست

 

آخر این جانرا بپای جان فدا خواهم نمود

شاعری تنها فقط  شعر وغزلخوانی که نیست

 

هوشمندا ناله کم کن  می رسد  فصل  امید

باغ دل خرم شود از ابر و بارانی که نیست

تعداد تشویق کننده ها : 1
افرادی که تشویق کرده اند

علی شیرازی زند -
ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران
user
زیبا بود :)
پاسخ
0
user
در پاسخ به علی شیرازی زند
با سلام و عرض ادب متشکرم از لطفتان
پاسخ
0
user
شاعری تنها فقط شعر وغزلخوانی که نیست قلمتان سبز....
پاسخ
0
user
جناب هوشمند دمت تان گرم و قلم تان مانا
پاسخ
0