"دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا جان
رسد به جانان یا تن زجان در آید"
دست از طلب کشیدم
ای حافظا چه کامی...
جانم زتن
درآمد جانا کجاست جانی؟؟؟
از قدح و
می چو گفتی، رندان همه شتابان
مستانه
پخته گشتند دیگر نمانده خامی!!!
در وادی
غزل ها راهم نداده، گفتند:
شوریده
حال باید،چون حافظ و نظامی
ای شمس
وشهره ی شعر، وی حافظِ مُسلّم
از آن
سبویِ شعر ت ،سهمم گُزار جامی
مستم
چونان که هستم ،هستم چونان که مستم
در وادیِ
غزل ها با رتبه یِ غلامی....
"دست
از طلب ندارم تا کام من بر آید"
یا تن رسد
به جانان یا جان رسد به فانی