bg
ناگهان یکروز...
شاعر :‌ مصطفی رحیمی نیا
تاریخ انتشار :‌ 1395/11/11
تعداد نمایش :‌ 237

ناگهان یکروز فصل رفتنم آغاز شد شاهراه آرزویم پیش رویم بازشد باز کردم عاقبت از پای جانم عقده را این پرستو عاشقی را باز درپروازشد نکته ای گفتی مرا یکشب که بعدازآن دلم باشقایق ها وباران ، با زمین همراز شد گفتی ازروی تفرج فالی ازحافظ بزن همقدم دل باشعور شاعر شیرازشد؛ دامن دوست به صدخون دل افتاد به دست...* خواب می بینم خدا...یا واقعا اعجازشد گفته بودم دل نمی بندم به روی هیچکس دل ولی تا مرگ اسیرسحر چشمی نازشد زیرچشمی دیدنت، باخنده پنهانی ات! درنتیجه عاشقت هم شاعری طنازشد مصطفی رحیمی نیا اهواز-95/10/30 *حضرت حافظ

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران
user
جناب استاد رحیمی نیا ی عزیز و بزرگوار سلام و علیکم با مطلعی زیبا و پر محتوا خواندمتان ولی از بیت پنجم که گویا تضمین آورده اید به بعد نتوانستم روان بخوانم که احتمالا مشکل از خوانش حقیر بوده اگر راهنمایی بفرمائید ممنون خواهم بود.باز جسارتم را ببخشید برقرار باشید.
پاسخ
0
user
در پاسخ به اکبربهرامی
سلام جناب آقای بهرامی گرامی وارجمند ممنونم از شما بزرگوار.شما لطف دارید.درمورد روان خوانده نشدن بعضی از ابیات ؟! خودم چنین حسی ندارم وفکر می کنم مشکل وزن نداشته باشند .بازهم ازشما متشکرم.شادوسلامت پایدارباشید.
پاسخ
0
user
این پرستو عاشقی را باز در پرواز شد... ________________________ سلام بر شما جناب رحیمی نیا زیبا بود...برقرار و سلامت باشید
پاسخ
0
user
در پاسخ به احمدرضاخانمحمدی(الف.راهی)
سلام آقای خان محمدی ممنونم ازشما.شادوسلامت وپایدارباشید.
پاسخ
0