bg
تقدیم به محضر حضرت امین (زید عزّه )
شاعر :‌ دادا بیلوردی
تاریخ انتشار :‌ 1394/05/11
تعداد نمایش :‌ 416

ارادتی به محضر مبارک حضرت امین (زید عزّه ) ( مقام معظم رهبری)

*

تقدیمی به سبک شعر زلال

*

بارم به تو سلام

از آسمان عشق صبح و شام

جانـم فدای اشک و دعا و نیایشت

مستم نما بدان زلالِ جام

ای مردِ خوش کلام

*

افسوس ای امین

ای که کشیده ای تو درد دین

اولادِ شمر و حـرمله بـا نـام ِ مختلف

کردند خون، دوباره در زمین

از نو شدی حزین

*

اینجا خراب هست

این یک زمین که پر ز آب هست

مرهم بـه زخمِ داغ و عطشناکِ ما نشد

جایی که غمش بی حساب هست

بر من سراب هست

*

یادت شود که ما

هستیم چون غریبِ آشنا

خواهیم شد دوباره درآن سوی مرز نور

سرمست تر از وقتِ ابتدا

خوشحال با خدا

*

دای دولما نیسگیله

گؤز آغلادیقجا اینجی ییر گیله

حقّین بو آندا مصلحتی هر نه دیر خوش اول

اسرارینی گـر هر یئتن بیـله

تانرین گلَـَر دیله

*

ای جان سنه فدا

سن آغـلایـــانـدا آغـلایـیر دادا

لرزه سالیـر گئجه یـاریسی کؤنلومـه سَسین

قورخوم اودورکی خشم ائده خدا

بو یئر گئده بادا

*

یوم الحساب وار

ظالملـره آخــر جـواب وار

هئچ کس بو یئرده قالمییاجاق حشره دک دیری

هم زجر واردی هم ثواب وار

دوز انتخاب وار

*

ابوالفضل عظیمی بیلوردی (دادا)

بیست و نه تیرماه 1394 هجری شمسی

سبک شعر زلال

 

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران
user
دادای مهربان،سلام علیکم. ........................................... اندیشه ی تان سبزبادو طبعتان زُلال......خسته نباشید....
پاسخ
0
user
درود بر دادای عزیز و بزرگوار اشعارتان بدل می نشیند زنده با شید استاد
پاسخ
0
user
سلام و درود بر شما؛ استاد عزیز، زلال بسیار زیبایی است. احسنت. انشاء الله خداوند متعال سایه ایشان را بر سر مسلمین مستدام بدارد. در پناه حق شاد و تندرست باشید. -------------------------------- دلم قرار ندارد چو از فغان ، بی تو سپندوار ز کف داده ام عنان ، بی تو ز تلخ کامی دوران نشد دلم فارغ ز جام عیش لبی تر نکرد جان ، بی تو چون آسمان مه آلوده ام ز تنگدلی پر است سينه از اندوه دیگران ، بي تو نسيم صبح نمي آورد ترانه شوق سر بهار ندارند بلبلان ، بي تو لب از حكايت شبهاي تار مي بندم اگر امان دهدم چشم خونفشان ، بي تو چو شمع كشته ندارم شراره اي به زبان نمي زند سخنم آتشي به جان ، بي تو از آن زمان كه فروزان شدم ز پرتو عشق چو ذرّه ام به تكاپوي جاودان ، بي تو عقيق صبر به زير زبان تشنه نهم چو يادم آيد از آن شكّرين دهان ، بي تو گزاره غم دل را مگر كنم چو «امين» جدا ز خلق به محراب جمكران ، بي تو --------------------------------
پاسخ
0