bg
محمدعلی ساکی
1398/08/19
14

با تکیه به شک  اهل یقین خواهی شد

تردید نکن واقع بین خواهی شد

 

باران که ببارد و زمین سیر شود

درباغ بهار خوشه چین خواهی شد

 

محمدعلی ساکی

محمدعلی ساکی
1398/08/08
11

گاهی کم و گاه یک نفس می خواند

آواز به میل همه کس می خواند

 

بی شک که به یاد آسمان می افتد

وقتی که پرنده در قفس می خواند

 

محمدعلی ساکی

 

ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
شعرمن
1398/05/13
40

زاغ   آمد   لاله   به   منقار   گرفت

خون  در  رگ  ما  نوای  تکرار  گرفت

غم پاسخ  خودخواهی ما را این داد

بر مرکب دل نشست و افسار گرفت

 

 

مصرع اول:مهستی گنجوی

ابوالقاسم کریمی

یکشنبه 13 مرداد 1398

ابوالقاسم کریمی فرزندزمین
شعرمن
1398/04/05
33

این  زندگی  دست درازی  دارد

هر کس به دلش قصه و رازی دارد

لبخند بزن به مشکلت گریه نکن

هر  آدم  زنده ای  نیازی  دارد

 

 

12/خرداد/1398

فريدون نوروززاده
1398/01/07
73

سردي! و دلي گرم نكردي اي سيل!

ويرانگري! آزرم نكردي اي سيل!

شهرش را زنده زنده بلعيدي و...

از حافظ هم شرم نكردي اي سيل!

#فريدون_نوروززاده 

فريدون نوروززاده
1398/01/07
63

با شعر و گل و فال... كسي نگرفتش

جشن ِ طرب و حال... كسي نگرفتش

از بس كه شكسته ايم، نوروز آمد 

تحويل هم امسال كسي نگرفتش

#فريدون_نوروززاده 

فريدون نوروززاده
1397/12/14
100

دل داده به يك نگاه ِ آدمْ برفي

بر صورت مثل ماه ِ آدمْ برفي

با حضرت خورشيد بيايد يك روز

شايد خبر نكاح ِ آدمْ برفي

#فريدون_نوروززاده

فريدون نوروززاده
1397/11/29
81

دزدانه روان آدمْ برفي را

صد راز نهان آدمْ برفي را

زردك به دهان ِ خرگوشي... ديدم

مي خورد لبان آدمْ برفي را

#فريدون_نوروززاده 


فريدون نوروززاده
1397/11/29
72

كم كم شده شُل، رگان آدمْ برفي

سرويس شده دهان آدمْ برفي

خورشيد كه بردبار بودي همه حال

افتاده چرا بجان آدمْ برفي؟

#فريدون_نوروززاده 

فريدون نوروززاده
1397/11/03
69

يك روز پيام آدمْ برفي را

آرام، خرام آدمْ برفي را

آبش كرد از شرم، كه تا پاسخ داد

خورشيد، سلام آدمْ برفي را

#فريدون_نوروززاده 

فريدون نوروززاده
1397/09/27
79

شمع و 
شعر و 
شور و 
صفا كم دارد

دستاني گرم و آشنا كم دارد

تثبيت شده براي من صددرصد

بي تو شب من بخير را كم دارد

#فريدون_نوروززاده 
فريدون نوروززاده
1397/09/27
78

معماي بد و بغرنج واري ست

و ماري خواب، روي گنج واري ست

پر است از نقشه هاي شوم و مرموز

خلاصه، 
زندگي شطرنج واري ست

#فريدون_نوروززاده


* واري، در فارسي كشور افغانستان به مفهوم مثل و مانند است
شطرنج واري است، يعني مانند شطرنج است.

فريدون نوروززاده
1397/09/27
57

جاي بلبل, كلاغ دارد تشريف

يك پاده ى بي دماغ دارد تشريف

دانش را هم سهميه بندي كرده

دولت چقَدَر الاغ دارد تشريف

#فريدون_نوروززاده

 

أخيراً دولت افغانستان با وضع كردن قانوني مضحك، دانشگاه را سهميه بندي كرد


فريدون نوروززاده
1397/08/17
139

احساس خوشي مرا مردد كرده ست

همبال كبوتران گنبد كرده ست

دُك دُك دُدُدُك رضا رضا مي گويد

بد جور دلم هواي مشهد كرده ست 

#فريدون_نوروززاده 
فريدون نوروززاده
1397/08/09
108

دلسوخته خاضعانه حاضر بودن
در هيئت عاشقان مسافر بودن
حالي دارد برابر صد مكّه
همگام به گام هاي جابر بودن

#فريدون_نوروززاده
فريدون نوروززاده
1397/07/28
104

شمع و شعر و شور و صفا كم دارد
دستاني گرم و آشنا كم دارد
تثبيت شده براي من صددرصد
بي تو شب من بخير را كم دارد

#فريدون_نوروززاده
فريدون نوروززاده
1397/04/30
145

شنبه ست و دانه روي بامي چيده

تا جمعه ببينيم چه دامي چيده

رندانه براي هفت روز هفته

اين عشق عجب پروگرامي چيده

#فريدون_نوروززاده
سید محمد حسین شرافت مولا
1397/04/26
135

 

 

بسمه تعالی

 

 

شاعر : جلال الدین محمد مولوی

 

 

 

 

گر عمر بشد عمر دگر داد خدا
گر عمر فنا بمرد نک عمر بقا
عشق آب حیاتست در این آب درآ
هر قطره از این بحر حیاتست جدا

 

 

 

 

 

 

گردآوری : سید محمد حسین شرافت مولا

 

فريدون نوروززاده
1397/04/03
194

بي حال شديم و باز هم حال آمد
 
با حال ترين ترانه ى سال آمد

از لطف خدا قشنگ، پشت سر هم 

ماه رمضان و ماه فتبال آمد

#فريدون نوروززاده

فرشید افکاری
رباعی (فرشید افکاری)
1397/03/28
113


41
افسون شده ی سکوت و شبهای امید
جامانده میان کلبه ای سرد و سپید
ارواح به دور ِ خانه اش می چرخند
در آینه ی شکسته فریادی دید
42
(ای کاش...) همان کاش شد و رفت به هیچ
آن راز: شبی فاش شد و رفت به هیچ
مردی که سقوط کرد در دره ی مه
یک دسته خفاش شد و رفت به هیچ...
43
باتلاقی شده این زندگی مسموم و...
دست و پا می زند از مرگ ولی محروم و...
عطر شب-خاطره ی سرخ نگاهی بیرنگ 
همه جامانده درآن ثانیه های شوم و ...
44
در پنجره می وزد درختی تیره
ارواح ِسیاه پوش ِ چشمم خیره
صد نقش ِ درخشنده ی خورشید به قاب
هرگز نشود به موج ِ این شب چیره
45
ابلیس: دو چشم وهم آلودش بود
خونابه میان چهره ی دودش بود
آن ساحره ی شعله ور کابوسم
خاکستر من همیشه معبودش بود
46
شب: شعله ی لاجوردی اش پیدا بود
شب:موج ِ نگاه ِ ساحلی 
تنها بود 
پرواز ِ سکوت ِ یک مِه ِ یاقوتی...
شب : 
ساختمان ِ آبی ِ رویا بود
47
در ابر ِ سیاه: فوج ِ شب میلرزید
مهتاب: میان ِ موج ِ شب می لرزید
از پنجره یک پرده ی خاکی : میدید...
در چهره ی دار... اوج ِ شب می لرزید
48
در این همه کوچه خانه ای پیدا بود
اما همه اش سراب یک ِ رویا بود
درهای بدون خانه در شهر تهی ...
شب : در مه خاکستری اش رسوا بود
49
از هاله ی سرخ ِ برکه ای بیمارست
هذیان ِ سراب ِ چشمه ای تبدار است
چشمان ِ بدون چهره اش تصویری
از چرخش ِ کرکسان ِ آدم خوارست
50
در جسم درخت دارکوبش جاریست
شهری که سرنگ توی جوبش جاریست
خفاش ؛ میان موج رگها مثل ِ
شهریست که سیلاب غروبش جاریست
51
یک روز تمام آسمان خواهد ریخت
باران سیاه بر زمان خواهد ریخت
پاییز و تمام نور ها می میرند
خاکستر صدرنگ ِ جهان خواهد ریخت
52
ابلیس به خنده گفت : اثباتی نیست...
بد ذات تر از ندای او ذاتی نیست
دانست نگاه خیره ی زندانبان
جز «مرگ» برای من ملاقاتی نیست
53
هر روز کویر تشنه سر میزاید
در جنگل سایه ها تبر میزاید
گر دیده ی کینه ها شبی کور شود
بر هر مژه ای چشم دگر میزاید!
54
تو خیره به نیستی شدی یا هستی
در لحظه ی مرگ میرود این مستی
انگار که بازتر شود بعد از مرگ
چشمی که به روی زندگی میبستی
55
آن جرثقیل ، جسم را بالا برد
آن لحظه که ایستاد با گردن خُرد...
انگار زمین کوچکی می بیند
گفتند تمام مورها:"آری مرد...!"
56
در چشمه ی خون؛پنجره ای باز شد و...
هر جمجمه ای دو بال ِ پرواز شد و...
تا اینکه وجود ِ«آدمی» در سر ِ«مرگ»
کابوس ترین سکوت ِ یک راز شد و...
57
از برکه ی شب ؛خون و صدا شد آغاز
از شک به خودم ؛شک به خدا شد آغاز
در این همه "خودکشی‌" صدایی پیچید
از "شکستن ِ آیِنه ها " شد آغاز
58
از برکه ی مه ؛ زهر ِ جنون خواهم خورد
خونخواهم و خون ریزم و خون خواهم خورد
روزی که شکافتم سرت را؛ ای مرگ!
من قلب تو را هم از درون خواهم خورد!
59
شب- باده- سکوتِ مِه -عجب حالی بود
تنهایی من؛ چنین شبی عالی بود
افسوس نخور که"آرزو"رفت به باد
با باد نمی رفت اگر مالی بود!
60
در معبدِ جشن ِخون فقط عیاشی ست
با بطری ِسرخ ؛ کار تو خونپاشی ست
از خون خوری ات مرا نترسان "ابلیس" 
هر قطره ی خون من خودش خفاشی ست!

 

فرشید افکاری