bg
عباس حاکی
1399/03/25
27

خانه امن

 

بیتِ  چشمـانِ  تـو الهـامِ غـزل هـای  من است

که به هر مصرع آن خفته هزاران سخن است

 

مـدعـی   کیسـت    پـریشـانـی    احوال    مـرا

شوخی چشمِ تـو خـود  پاسخ  دندان شکن است

 

امـن  و آرامش  مـن  خانـه  چشمـان  تـو بـود

هـرکجـا سایـه  امـن است  همانجـا  وطن است

 

مـا   و  دلـدار  نـداریـم    تفـاوت   بـه  صفـت

نازک انـدیـش از آنیـم   کـه  نـازک  بـدن است

 

دل  پـرنـده  اسـت  پـرَد  تـا  بـه  پـرنـدِ  تـنِ او

همه حسن است وصفا گرچه که درپیرهن است

 

خوش  پسندی  شـده  وابستگی  مـا  بـه  جهـان

روح  بیچـاره  چه  سازد  که  گـرفتار تن است

 

حکمت  عشـق  در آن است  کـه  واصل  نشود

واصل عشق همان  است  که  در سوختن است

حرمتی  گر به  تنِ  خاکی  ما  هست چه   باک

تـوشـه ی آخـرتـی  هسـت اگـر ، آن  کفـن است

 

التیـامی    نـدهـد     مـرهـم     لبهـای    نگـار

زان که  در سینه  من ریشه  زخمی  کهن است

 

نظـری   کـن  بـه   حـریفـان   مقـابـل   حـاکـی

گرچه دانم که  تو را ریشه  در این انجمن است

۲۵/۳/۹۹

 

عباس حاکی
1399/03/17
36

هیچ

هیچ  اسـت  روزگار و  بـر او اعتبار هیچ

رخصت نمی دهد  به  کسی  روزگار هیچ

بـر هیچ  امـر نیست  بـه  کارت  اراده ای

داری   هـزار  جبـر ،  ولـی  اختیـار هیچ

محصورِ  سـرنوشـت  و  گرفتـارِ  قدرتـی

راهی که  تا  رها بشوی زین حصار هیچ

بـر هـر چه  می کنیم  جزا و عقوبت است

چـون  هسـت   انتقـاد  بسـی ، افتخـار هیچ

راهِ  نفـس   گـرفـت  ز تحکیـم   زنـد گـی

دستی  کـه از تـو بـاز کنـد ایـن  فشار هیچ

ما معتکـف  بـه  دیـرِ رفاقـت  شدیـم  لیک

یاری  نکــرد  هیچکـس از ایـن  دیار هیچ

اقرار نیست  بر لبِ هرکس که  وعده  داد

پـا  را  نبستـه انـد  بـه  قـول  و قـرار هیچ

بر فطرتِ  نهفته  که  حاکم به طبعِ  ماست

نسبـت   نمی دهنـد  بـه  ایـل  و  تبـار هیچ

از وعده ای که  بود  به خوب و بدِ  زمان

مـا   را  بـه   روزگار  نشـد  آشـکار هیچ

ارجی نداشت  سعی و تلاشی که  کرده ایم

مـزدی  نبوده  اسـت  سـزاوارِ کـار ، هیج

ایـن  بـاده  کـز حلاوتِ  دنیـا  کشیـده  شـد

نشاَت  نـداده  اسـت  بـه  حالِ  خمـار هیچ

خاموش گشت ومرد چه آسان حضورعشق

شمعی نگشت روشـن  بـر ایـن  مزار هیچ

حاکی نمانده  است  دل و باوری   به  یار

هیچ است اعتقادِ  تو بر عشق و یار ، هیچ

۱۷/۳/۹۹

 

عباس حاکی
1399/03/14
36

دست

کو دستِ موافق  که  به  دستم  بنهد دست

یا وقتِ خوشی ، با دلِ آسوده ، دهد دست

تـا کی  بـه  بلنـدای سعـادت  بنهـم  چشـم

کوتاه  مـرا بخت ، که  هرگز نرسد دست

بیـداد  چنـان   رفـت   کـه   آرام   نمیـرم

تـا  داد  ستـانـم ، بـه درآرم  ز  لحد دست

یـک  پـا  بـه  طرفـدای  ما  پیـش  نیـامـد

اما ز مخالف  که  بلند است دو صد دست

هـر دست  که   آمـد  پیِ آزار و ستم  بود

حسرت  به دلم ، آنکه  بیاید به  مدد دست

در دشت جنون دست   به  دامن  نرسانند

درباغ جنان است که هر شاخه شود دست

یاری نکند یاد که  بـر ما  چه  ستم  رفت

کو آنکه به یک نکته ازاین درد نهد دست

کس گوش به دردت ندهد لیک  ز عشقت

کوبنـد  به  تشویـق تـو بسیـار ز حد دست

تقصیر و خطا  بـود  مـرا عشق  و محبت

انگشت نشان  است  مرا  تا  به  ابد دست

حاکی  نبـری راه  به  دریوزگی ی عشـق

بر صفحه اعمال  تو  گر کس  نبرد دست

۱۳/۳/۹۹

 

اکبر شیرازی
عشق و دوستی
1399/03/13
73

دوری از همه و قرنطینه بخاطر ترس از کرونا 
—————————

شدم دلتنگ فرزندان خدایا 
شدم در خانه‌ام زندان خدایا

خداوندا غزل حالش چطوره
چه حالی هست پریا جان خدایا

هفشده روزه از مادر به دورم
به جسم خسته‌ی من جان خدایا

مجازی گشته کل ارتباطات
نیاید خانه‌مان مهمان خدایا

چه راحت دور هم بودیم گاهی
ندانستیم قدر آن خدایا

کرونا از کجا پیدا شد امروز
که شد در بین ما پنهان خدایا

چه سنگین است یارب امتحانت
خودت پیروزمان گردان خدایا

کرونا داد درس زندگی را
ز قم تا خطه گیلان خدایا

خودت یاری بده رزمندگان را
پزشکان و پرستاران خدایا

چه رازی هست در این ذره ی هیچ
که شد طاعون این دوران خدایا

عزیزان قدر یکدیگر بدانید
از این کشور بلاگردان خدایا



اکبرشیرازی
۱۳ اسفند ۱۳۹۸
کانال اشعار
(http://t.me/shirazy)@shirazy
طاهر قاسمی
1399/02/15
38

زندگی در گذر است و گذرد بد چه کنم؟
مثـل دریای روان صــبر ندارد چه کنم؟

(باز آمــد رمضـان, وقت نذورات رسید
وای اگر دخـــتر همسـایه بیاید چه کنم؟)

پیش از اینــکه چه کـنم یا نکنم او برسد
ناگــهان زنگ درم را بفشــارد چه کنم؟

تا کـــنم باز که مهتاب درخشــان محل..
از ســر لطف ســـلامی برساند چه کنم؟

بشــوم محو تماشــای دو چشــــم شب او
و زبانـم که بگـــیرد به مشـــدد چه کنم؟

(کاســـه آش به دســـتم بدهد خــیره شود
گر بلرزم, شکــند کاسه, بخندد چه کنم؟)

تحت تاثــیر سوالات، شوم غــرق عرق
اتــــفاق دگــری باز بیافــــتد چه کـــــنم؟

طاهر قاسمی

پ ن: دوبیت داخل قوس و  از من نیست و اسم شاعرش را نمیدانکم اگر دوستان میدانند, محبت کنید در کامنت بنویسید

دادا بیلوردی
غزل
1399/02/10
32

 

هدایت است و محبّت ، تلاش و کار معلم

خدا شود همه ساعت ، أنیس و یار معلم

ز قفلِ جهل هراسی ، ز درب ِ بسته غمی نیست

کلیدِ علم  چو باشد  در اختیار معلم

خوشا به حال کسی که عطش به چشمه ی علم است

گرفته  روزی  خود  را  ز  روزگار معلم

فرشته  هیچ  ندارد  چنین  مقام و شکوهی

بوَد  کنار خدا  او ، خدا  کنار  معلم

ز بذرکاری ِ مهر  و  شکوفه باری ِ خرداد

همیشه  هست  امیدی  در انتظار  معلم

تمامِ فصلِ خزان  و  تمامِ فصل زمستان

چو شاخه ای  بوَد  و  میوه اش بهارِ معلم

کم است چون بنمایم به دست های  قلم گیر

هزار دسته گلی را  دمی  نثار معلم

زلالتر  ز معلم  ندیده  کس  به جهانی

دلم  فدای  روانِ بزرگوارِ  معلم

به غیر شعر نچیدم  متاعی از دلِ دادا

سروده  این غزلش  را  به  افتخار  معلم

*

دادا  بیلوردی - تبریز-   بهار 1393 . هـ.ش

*

#شعر_در_وصف_معلم

#روز_معلم_مبارک_باد

 

دادا بیلوردی
غزل
1399/01/30
47


#غزل کرونا#
*
نگران،خلقِ تو یارب همه ماتم دارند
مردمِ روی زمین بیشترین غم دارند
اندرین دهکده گویا که قیامت برپاست
که فرار، اهلِ ممالک ، دگر از هم دارند
به بزرگیِ خودت در گذر از تقصیرات
که همه چشم امیدی به تو اعظم دارند
سرِ هر کشته ، حزین، مرثیه می خوانَد دل
نگر این دلشدگان را که  چه عالم دارند!
دلِ ما  پیشِ همانهاست  که  سرگردانند،
نه صدایی، نه به هر بازدمی دَم دارند
کرونا سوژه ی طنز است به جمعی دادا !
غافل از رنجِ کسانی  که  نَفَس  کم  دارند
*
بیست و پنجم اسفندماه 1398 هجری شمسی
تبریز – سروده ی : دادا بیلوردی
رسول رشیدی راد
متفاوت
1398/10/10
51

سر خوش شده زمان به هیاهوی روز و شب.
زهرِ عسل چشیده ز کندوی روز و شب.

صد ها خیالِ خام به بازی گرفته شد.
در رقصِ باد بر سرِ گیسوی روز و شب.

دل را به باتلاقِ فراموشی اش کشد.
در تند باد جاذبه، نیروی روز و شب.

آدم به زورِ سگ دو زدن هم نمی رسد.
حتی به گردِ پا، پیِ آهوی روز و شب.

شد سرخِ ضربِ سیلیِ نامردمانِ مرد.
صبح از فلق، شب از شفقش رویِ روز و شب.

با خیر و شر تمامیِ یک عمر زندگی.
سنجیده می شود به ترازوی روز و شب.

سر تا به پایِ آینه را لک گرفته است.
از گرد و خاکِ فتنه ی جاروی روز و شب.

موها در آسیاب زمستان سفید شد.
در بزمِ برف بازیِ پاروی روز و شب.

چون برق و باد می گذرد روزگار بر.
چشم فریب خورده ی جادوی روز و شب.

باید نشست و خاطره ها را مرور کرد.
قَلیانِ آه، می طلبد جویِ روز و شب.

می خوابد عاقبت، شترِ مرگ، پشتِ در.
پر می زند غریب پرستوی روز و شب.

 

رسول رشیدی راد(مجتبی) شامگاه 1398/09/25

محمد هوشمند
اورک چرپنماسی
1398/10/05
48

غزل

زمانه موم کیمی ازدی  وقار و همتیمی
داغتیدی یئل کیمی بیر گوز ورومدا شوکتیمی

توکولدی باشیمه دوت سمتیدن کدر داغ تک
آلیب دی صبریمی الدن اپاردی طاقتیمی

کفیم سازیدی منیم یاخشی گئت گلیم واریدی
یامان داغیتدی باشیمدان  فلک  جلالتیمی

آغارتدی باشیمی گیزلنجه تل به تل  سسیز
گوزوم  باخاباخا  نامرد اگدی  قامتیمی

ایلان کیمین منی چالدی گئجه گونوز سوزلر
زهر قاتیب اجیلاندیری  دادلی شربتیمی

گونون گون اورتا چاقییندا ایتیردیم عمریمی من
بیر عمردور  گزورم چول به چول  صداقتیمی

مگر کیمین آهی دوتدی بئله ذلیل اولدوم
کیمین حسدلری یاندیری الده قسمتیمی

سووشدی عمر قالیب دیلده چوخلی خاطره لر
گوزوم یاشلا کرگ باشلیام کتابتیمی

اسنده صبح نسیمی منی ائدور مدهوش
بیر از ازالدیری دیلدن ملال و محنتیمی

نصیبیم اولسا اگر بیرده نازلی یاری گورم
کرگ دییم اوزی عفو ائیله سین جسارتیمی

محمد هوشمند
دفتر پاره هوشمند
1398/10/05
58


کس نپرسید زمن از  غم لیلا چه خبر
از دل عاشق و زندانی و شیدا چه خبر

در سرم نیست هوایی بجز از وصل نگار
مستم و مست نداند که زدنیا چه خبر

کو طبیبی که به زخم دل ما نسخه دهد
نوشداروی دلم کو  ز مداوا چه خبر

شدم اواره ره عشق نشانم بدهید
تا بدانم که در انسوی تمنا چه خبر

یار در پرده و من گمشده و در به درم
در ثری مانده چه نداند به ثریا چه خبر

ماهی بخت من از آب روان دور شده
تنگ شد زندگی  از وسعت دریا چه خبر

من که از  نعمت دیدار  رخش محرومم
خبر ارید کز ان قامت طوبا چه خبر

مدتی هست که از هستی خود بی خبرم
رفت امروز  چنین وز غم فردا چه خبر

تا دم مرگ بیاد لب او مدهوشم
باز گویید بمن وزلب گویا چه خبر
#مدهوش

فريدون نوروززاده
1398/09/02
72

وداع

لعنت به واو، دال، الف، عين، صد كَرَت

با اين حروف رفته ام از بين صد كرت

دنبال دلبر عربم دايم السفر

كابل-دمشق-عدن-دبي-العين صد كرت

دنبال من بيُفت به هر شهر!... 

اينچنين

انداخته به گردن من دَين صد كرت

حال من است مثل اسيري كه خورده زخم

در جنگ قادسيّه و صفّين صد كرت

بي سُر شبيه موتر باري كه روي برف

مي لغزد از نبود دو تا چَين* صد كرت

شب ها خيالبافي من مي كشد مرا

انگار مي روم به سر مين صد كرت

عشق است لين برق، ولي من شبانه روز

هي دست مي زنم به دو صد لين صد كرت

مي خواهم الوداع بگويم نمي شود

لعنت به واو، دال، الف، عين، صد كرت

#فريدون_نوروززاده 

كرت* دفعه، بار

چَين* زنجير تاير، يخ شكن

رسول رشیدی راد
ناله های فراق
1398/07/29
69

طشت رسوایی

 
وقف عشقت همه ایام به کام افتاده.
تا دلم پای تو آقای مرام افتاده.

روز اول که خدا داد تو را آقایی.
بر درت قسمت من قرعه غلام افتاده.

رو به قبله لبِ من مست سلامت، به دلم.
حسرت پاسخ یک عرض سلام افتاده.

دلِ یک عمر اسیر غمِ عشقت چندی است.
در دلِ خدعه ی ابلیس به دام افتاده.

شک ندارم به قنوتی ز نماز سحرت.
یاد این بنده ی آلوده به نام افتاده.

بارها نزد نگاه نگرانت، آقا.
طشت رسوایی من، از لبِ بام افتاده.
جای عکس تو که در قاب نگاهم افتد.

چِقَدَر دیده به دنبال حرام افتاده.
چشم هایم پُرِ اشک است که پاکم سازد.

پای یک روضه که لکنت به کلام افتاده.

خورده تیری به دل و سنگ به پیشانی او.
دگر از تاب و توان جسم امام افتاده.

تکیه بر نیزه ی غربت زد و از جا برخاست.
چشم غارتگرِ لشکر به خیام افتاده.


رسول رشیدی راد(مجتبی) تابستان 95

رسول رشیدی راد
ناله های فراق
1398/07/29
55

قنوت نافله ها

 
نیامدی به زبان دارم از غمت گله ها.
که کرده از تو مرا دور خط فاصله ها.
من و خجالت از روی تو، و شرم گناه.
به رعشه کل وجودم گرفته زلزله ها.
بیا به دست عنایت ز پای دل وا کن.
شما گره به گره قید و بند سلسله ها.
بیا که مشرک و مسلم به عزم دیدارت.
به اشک دیده و دل ساز کرده قافله ها.
ز قیل و قال منم من به راه افتاده.
به چار گوش جهان گفت و گوی و ولوله ها.
بیا که گشته معمای زندگی مشکل.
بزن به قلب جهالت به حل مسئله ها.
قضا و عدل علی را دوباره جاری کن.
بیا و ختم به حق کن تمام قائله ها.
سخن ز نظم نوین می کند جهان فریب.
بیا به جلوه بزن برهم این معادله ها.
نماز جمعه ی ما، ای شعار وحدت ساز.
بیا که بغض تو دارد قنوت نافله ها.
بیا که حرمت قرآن رسیده تا جایی.
که شد وسیله ی تایید در مبادله ها.
بیا که دین خدا گشته اولین کالا.
که در حراج قسم می شود معامله ها.
پر از ملال و محن گشته کاسه ی دلها.
که از فراق تو سر رفته صبر و حوصله ها.
***********
بیا که روضه بخوانم ز چشم خون عموت.
برای غربت ارباب بین هلهله ها.
شنیده ای که بین شمر و ساربان بوده.
سرِ بریدن انگشت صحبت از صله ها.
برای غارت گهواره ای شده دعوا.
میان خولی و زجر و سنان و حرمله ها.
توان نداشت قدم از قدم که بردارد.
رقیه پای ورم کرده اش ز آبله ها.

رسول رشیدی راد(مجتبی)
رسول رشیدی راد
ناله های فراق
1398/07/29
64

تلخ

شما عبارت "تلخ شما عبارت "تلخ شده و ..." را انتخاب کرده اید ، جستجو در فرهنگ لغت برای یک کلمه انجام می شود و لطفا یک کلمه را فقط انتخاب نمائید.
شده وجود من از زهر بی قراری تلخ.
نفس نفس گله مندم از انتظاری تلخ.

به حکم عشق، تو مشتاقِ من، منم مشتاق.
میان ماست جدایی به روزگاری تلخ.

به پیش دیده ی مجنون، خزان شرف دارد.
بدون یار دل انگیز بر بهاری تلخ.

به خواب هم نچشیدم وصال شیرینت.
شده به کامِ خیالِ من این خماری تلخ.

غمت نهاده به دوش دلم به هر جمعه.
هزار مرتبه از جنس غصه باری تلخ.

غمت به عمق وجودم نشسته، می سوزد.
ز فرط شوریِ این غصه، زخم کاری تلخ.

به پای میز گناهان به هیچ باخته ام.
رضایتِ تو به ابلیس در قماری تلخ.

خیال اینکه گناهم چه کرده با دل تو.
اَز آه سینه درآورده غم، دماری تلخ.

هوای توبه، به سر یاد روضه های حسین.
به گونه می شود اشکِ دو دیده جاری تلخ.

رسول رشیدی راد(مجتبی) زمستان 97
رسول رشیدی راد
ناله های فراق
1398/07/29
59

سلام

 

بر لبم دارم سلامت یوسف زهرا سلام.
چشم من بی آنکه بیند، آن رخ زیبا سلام.
دل خوشم بر مستحبی که جوابش واجب است.
آشنایی که غریبی می کنی با ما سلام.
آل یاسین خوانِ ارکان ظهورت گشته ام.
پا بنه بر دیده پاسخ گو سلامم را سلام.
بین مردم هر سلامی را سلامت در پی است.
چشم بد دور از شما، جانت سلامت با سلام.
نه فقط جمعه که هر روزم شروعش با شماست.
رو به قبله هر نمازم می شود آقاسلام.
به عمویت رفته ای در قد و قامت ای عزیز.
کی شود چشمم دهد بر آن قدِ رعنا سلام.
در مدینه یا نجف یا جمکران یا مشهدی.
کربلایی در زیارت، بر شما آنجا سلام.
یاد ما هم باش وقتی میدهی در کربلا.
بر شهید تشنه لب، بر زینب کبری سلام.
یاد ما کن در زیارت خواندنِ ناحیه ات.
می دهی وقتی برآن قربانی تنها سلام.
در فرازی که سلامت می رسد بر جسم او.
بی کفن افتاده پاره پاره در صحرا سلام.
یا در آنجا که نشسته، قاتلش بر سینه اش.
می دهی بر خواهرش، بر مادرش زهرا سلام.

رسول رشیدی راد(مجتبی) پاییز 94
رسول رشیدی راد
متفاوت
1398/07/29
63

اشک جلبک

 

کم واسطه کن قاصدک را، باد بادک را.
در، آسمانم در نیاور دادِ اردک را.
از بچه بازی دست برداری اگر روزی.
در دست خود می بینی آرام این عروسک را.
تندی مکن جانم، کمی با من سیاست کن.
در دست خود با رُز عوض کن جای میخک را.
احساس، در زندانِ رویت منجمد گشته.
وقتی نمودی رو سفید از خویش تلخک را.
در پای تو دل، مرغِ بسمل شد، نمی بینی.
بگذار بر بینی کمی انصافِ عینک را.
جز من کسی خواهانِ چشمت نیست، عاقل باش.
کم در بیاور اشک هر لبخندِ جلبک را.
بر بخت تاریکت کمی کمتر لگد بنداز.
آخر تو کی آموختی فرهنگ جفتک را.
این پچ پچِ در گوشی ات با دیگران، در باغ.
رنجیده خاطر کرده حتی جیر جیرک را.
پَر دِه زِ دورت این کلاغانِ مزاحم را.
سیمرغ گیر از سینما نقش مترسک را.
یخ در بهشتی از تب گرمای عشق تو.
از قاب چشمم می پراند نبضِ برفک را.
بر نسیه دادی نقدیِ حلوای عشقم را.
محتاج بودی می شکستم حرصِ قلک را.
دم دم مزاجی کز جدایی دم زدی، بردار.
از روی فکرم سایه ی سنگین بختک را.
هنگام کوچم بدرقه لازم ندارم که.
بر بام عشقت کرده ای وابسته لک لک را.

گرچه اهل سرودن اشعار عاشقانه نیستم اما گاهی شعر بی آنکه خبر کند از راه می رسد

غزلی عاشقانه با درون مایه طنز
رسول رشیدی راد(مجتبی) 1398/05/05

 

رسول رشیدی راد
1398/07/29
67

غیرت ایرانی ها

 

در میان همه ی بی سرو سامانی ها.
غیرتی هست اگر، غیرت ایرانی ها.
همه جا در همه دم باهم و همراه هم اند.
فارغ از چوب الف یار دبستانی ها.
همه یک مذهب و یک طایفه و یکرنگ اند.
همه در مسلک خود کرده مسلمانی ها.
مثل یک کوه به سختی همگی پشت هم اند.
گرچه دورند ز هم لحظه ی آسانی ها.
دائما همتشان زلزله و قحطی و سیل.
شانه بر شانه ی هم کرده فراوانی ها.
قطره قطره همه دریا شده آباد کنند.
با صفای دل خود جمله ی ویرانی ها.
همه هستند شریک غم یکدیگر چون.
داده از دست همه یوسف کنعانی ها.
وای اگر فکر تجاوز بکند دشمن ما.
بر خطایش بدهد پشته ی قربانی ها.
کم ندارد به خدا مام وطن در دامن.
مثل محسن حججی، مثل سلیمانی ها.

 

رسول رشیدی راد(مجتبی)

رسول رشیدی راد
متفاوت
1398/07/29
72

 
در بزم بزرگان فقرا راه ندارند.
در نزد کسی منزلت و جاه ندارند.

در سورِ بساطِ دلِ پر درد و شکسته.
بر روی لب خسته، به جز آه ندارند.

هم دردِ غم و هم نفسِ غصه ی ایام.
در حد سخن، همدل آگاه ندارند.

یک خنده ی ناقابل و از عمق دل خون.
بر بغض لبِ خویش به والله ندارند.

یک عمر خوشی هیچ، که دنیای سراب است.
یک لحظه هم آرامشِ دلخواه ندارند.

در روشنی روز پیِ روزیِ یک روز.
خورشید نه، در سفره ی شب ماه ندارند.

در هر قدم زندگیِ غم زده راهی.
هموار تر از چاله و صد چاه ندارند.

رسول رشیدی راد(مجتبی)
رسول رشیدی راد
متفاوت
1398/07/29
52

رژه ماشه


هر چند نبض زندگیِ هر دقیقه ام.
دور از تو ماشه رفته رژه بر شقیقه ام.

دل گر چه بوی خام جوانی گرفته است.
در عشق زیر خاکیِ هجرم، عتیقه ام.

هر چند حرف من سندِ معنبر تری است.
ششدانگ دل، به نزد تو باشد وثیقه ام.

تیری است بر دلم به خدا هر نگاه تو.
رحمی که نیست ضد گلوله جلیقه ام.

شد ریش ریشِ غم، جگرم در دوات خون.
در سینه ام بِرَندِ زلیخاست لیقه ام.

در پای قلب تو نرود خار غصه ها.
تا من به پای عشق تو هر دم عقیقه ام.

با من کمی به ساز مدارا، شده برقص.
بد جور از لحاظِ تو، من در مضیقه ام.

فهمیدم از اشاره ی مردم میان شهر.
در انتخاب یار خودم خوش سلیقه ام.


عاشقانه ای دیگر با چاشنی طنز
رسول رشیدی راد(مجتبی) 1398/05/10
رضا فرینام (فلاح)
1398/07/25
66

توی اوج بی کسی ، تو بهم دادی نفس
عشق تو برای من ، شد همه چیز و همه کس ...

خسته از زمونه بودم ، به تو وابسته شدم
 تموم حرفای ما از عشق و احساس بود و بس

آرزو داشتم کنارم بمونی واسه همیشه
ولی خوب بعد سه سال تلخ شد اون حس ملس

تا تو ترکم کردی عین پرنده ای شدم ...
که شب و روزش شده تنهایی و کنج قفس

خیلیا بهم میگن ( دیگه به فکر اون نباش
تو جوونی و باید پیدا کنی یه همنفس )

منی که اهل هوس نبودم اون وقتا ... حالا
بعدِ تو دنیا برام اینقده پوچه و عبث

که اگه کسی بیاد توی مسیر زندگیم
ایندفعه دیگه پی عشق نمی رم! ففط هوس

ترانه سرا : رضا فرینام (فلاح)
@rezafarinam