bg
رسول رشیدی راد
1398/07/29
83

غیرت ایرانی ها

 

در میان همه ی بی سرو سامانی ها.
غیرتی هست اگر، غیرت ایرانی ها.
همه جا در همه دم باهم و همراه هم اند.
فارغ از چوب الف یار دبستانی ها.
همه یک مذهب و یک طایفه و یکرنگ اند.
همه در مسلک خود کرده مسلمانی ها.
مثل یک کوه به سختی همگی پشت هم اند.
گرچه دورند ز هم لحظه ی آسانی ها.
دائما همتشان زلزله و قحطی و سیل.
شانه بر شانه ی هم کرده فراوانی ها.
قطره قطره همه دریا شده آباد کنند.
با صفای دل خود جمله ی ویرانی ها.
همه هستند شریک غم یکدیگر چون.
داده از دست همه یوسف کنعانی ها.
وای اگر فکر تجاوز بکند دشمن ما.
بر خطایش بدهد پشته ی قربانی ها.
کم ندارد به خدا مام وطن در دامن.
مثل محسن حججی، مثل سلیمانی ها.

 

رسول رشیدی راد(مجتبی)

جابر ترمک
1395/04/30
107

مانده ام از هجوم چشمانت زیر رگبار بغض بارانی
قسمت من شده در این میدان سنگری از نگاه ویرانی

جنگ ما کشته اش فراوان است عاشق اما همیشه مغلوب است
توی این جنگ تن به تن گاهی هستم آواره ی بیابانی

رقّه ی چشمهای زیبایت توی چنگال داعش افتاده 
گرچه احساس داغ من دارد پشت سر قاسم سلیمانی

ارتفاعات خنده ی حلبت می کشم تا شعاع دیرالزور
می رمد از شکوه احساسم آهوان دلیر کوبانی

در دمشق نگاه تو گم شد قلب آواره ام ولی یک شب
می رسد شیربیشه ی بغضم با همه ببر های ایرانی
جابر ترمک

آرمینا فضل اللهی
1395/01/15
105

روزگاری در دل تاریکی و ظلمت پرتوی نوری درخشیدن گرفت شعله ای افروخت امیدی زنده شد آرزوها جان گرفت خفته ای بیدار شد از خواب طولانی غفلت در این هنگامه غوغایی به پا شد در دل دشت پر از حسرت پر از رنج و جدایی روحی دمیده شد بر خاک نژند دشت لاله سرخی فروزان شد تابیدن گرفت بر دشت آسمان و خاک گلگون شد از زخم گل لاله دشت خونین شد آبیاری گشت از دل این خاک لاله های آتشینی سر بر آوردند دشت پر بود پر از آتش...

در میانِ پهلوانان این زمان

این تو بودی بس درخشان در جهان

در جهان گویم نه در شهر کرج

ای تو که پنهان شدی وقتِ فرج

ای تو که پنهان شدی گو کیستی؟

تو همانی، روحِ ا... نیستی؟

من یقین دارم تویی روحِ خدا

ای تو که ما را ز خود کردی جدا

این جدایی زخم زد بر قلبِ ما

این چه زخمیست وارهان آن را ز ما

وارهان ما را از این دردِ فراق

ای گُلِ چیده شده از کوچه باغ

تو گُلی بودی که حالا نیستی

ای تو کز نام آورانِ لیستی

تختی و داداشی اند بر روی لیست

ای تویی که آسمان بهرت گریست

آسمان هم از فراقت رفت به زیر

ابرها گریان شدند در ماه تیر

کِی کرج در ماهِ تیر باران بدید؟

کِی چنین بر چهره ها اشکان دوید؟

ماه تیر بود و شبِ عیدِ ظهور

کوچه ها آذین شده غرقِ به نور

نور کشور ناگهان خاموش شد

وقتی آن اخبارِ تلخ در گوش شد

تلخ بود از زهر هم سوزنده تر

خاطراتت در دلان کوبنده تر

خاطراتت جز نکونامی نبود

لیک دیگر غیرِ تو جامی نبود

بس سزاوار تو بود جامِ جهان

ای تو که قد قامتت بود پهلوان

پهلوانی پَر زدن مشکل بوَد

داغِ او تا عاقبت در دل بوَد

او که پروانه شد و دامن تکاند

پرزنان خود را به روحِ خود رساند

بی وداع او آسمانی شد برفت

بی خبر ما را گذاشت اندر شگفت

نوجوان ای قاتلِ نادان ردا

گو چرا کُشتی تو او را بی صدا؟

او تو را با مردی اش کاری نبود! 

قصدِ او جز رفعِ اِشکالی نبود!

من اگر بودم به جایت آن زمان

می گرفتم دست خط، امضا از آن

تو دلت آمد رگِ شاهِ گلویش را زنی؟

خنجرت را ناگهان بر قلب و بازویش زنی؟

مردمان خواهند تو باشی تا ابد خوار و ذلیل

چون تو کشتی پهلوان این جهان را بی دلیل

او که بایست مایه فخرِ تو می بود آن زمان

تو پشیمانی که نشناختی به جان آن پهلوان

این پشیمانی خودت گویی که او حرفی نداشت

دودِ آتش او نبود سوی دگر بود رویداشت

پهلوانا اندر این دعوا نبودی کاره ای

تو شدی ناگه فدایی که نداشتی چاره ای

تو شدی قربانی این ناکِسانِ عقده ای 

ما نبودیم لایقت تا هستند این عده ای

او که مالک بودنش فریادِ هر بیگانه بود

کس به من گوید چرا تبلیغِ او محکم نبود؟

تا که میگفتش امانا ای ضمیر

قَم(قَمه) فکن وز پهلوانی جان مگیر!

کاش رستم بود می زد او تو را میدانِ داد

تا نمی دانند تو را در غفلت و ناگه به باد

رستم و شاهنامه و سهراب گفتن را چه سود؟ 

وان همه اندوه و آه، سیلاب رُفتن را چه سود؟

وصفِ تو چون وصف مولایم علیست

کو روند و راهش اندر تو جلیست

کاندر این شب های ضربت خوردنش ( مراسم چهلم داداشی مصادف با شب های قدر بود)

صبر خواهم از خدا گیرد دست و دامنش ( مرجع ضمیر َش: برادر روح ا... به اسم علی داداشی که در بیت بعد به او اشاره خواهد شد)

آن برادر کو ز هجرانت بسوخت نامش علی

هم برادر بوده است هم چون پدر هم چون ولی( علی داداشی برادر روح ا... بعد فوت پدر سرپرستی او را بر عهده گرفتند)

تو به خوابِ یار گفتی تا به او گریان مباش( یار: ورزشکار معروف انگوتی دوست روح‌ا... که یک شب در میان شب های عزاداری پهلوان به خواب او آمده و به او گفته که به برادرش بگوید ناراحت نباشد، چون خودش مادرش در آن دنیا هوادرش است)

مادرت باشد هوادارت در آن جاه و فراش

عکس هایت در تسلّی دادنت در کوچه ها

حرف و گفتار برَت شایع میانِ بچه ها

این بیان دارد که گر نیست عمر تو‌ در این جهان

پهلوان هرگز نمیرد، نامِ او هست جاودان

شعری از ناهید صادقی چهارده- از حصارک کرج- سروده شده در روزهای عزاداری آن پهلوان

 

 

 

عادل دانشی
1393/03/12
175

تویی جانباز و کوه استقامت تویی تندیس مغرور شهامت تمام خاک پاک سرزمینم زند بوسه به پایت تا قیامت پری رویان عرش کبریایی ثناگوی تواند ای سروقامت هزاران باده نوش گلشن مهر غزلها می سرایند از کلامت نمیدانم چگونه مام میهن روایت می کند شور و مرامت سریر قدسیان آسمانی مزین گشته از بهر مقامت دگر از درد هجران شهیدان بدینگونه مکن خود را ملامت شهید زنده ای الگوی ایثار عطا کردی به ایرانم کرامت جوانمردی و غیرت در نگاهت جهانی را نموده مست نامت