bg
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1405/03/01
10

باد آمد،
نام‌ها را برد
خانه‌ها،
روی خاطره‌ی دیروز ایستادند

چشم‌های شهر،
به قاب‌های شکسته نگاه کرد
اما هیچ تصویری،
گذشته را پس نداد

پرچم‌ها،
در میانه‌ی میدان لرزیدند
اما صدایی،
سرنوشت را صدا نزد

باران،
روی سقف‌های خاموش کوبید
اما هیچ دستی،
چتر را نبست

دیروز،
در سایه‌ی یک نامه جا مانده بود
و فردا،
در انتهای داستان گم شد

رودخانه،
نام‌ها را با خود برد
اما هیچ واژه‌ای،
بازنگشت

جاده‌ها،
پاییز را عبور دادند
اما هیچ مسافری،
بهار را ندید

ساعت‌ها،
زمان را ورق زدند
اما هیچ عقربه‌ای،
گذشته را لمس نکرد

خورشید،
بر دیوارهای سوخته ایستاد
و باد،
داستان‌ها را به سمت غروب برد
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1405/01/30
5

شعله‌ای در سینه‌ام افتاد و مادامی نداشت
برق رعدی در دل شب بود و پیغامی نداشت

خون من بر برگ‌های دفترم جاری شد و
هیچ دستی جز غریبی مرهم و کامی نداشت

چشم تو دریای طوفان بود و من غرقابه ای
کشتی عقل از تلاطم هیچ آرامی نداشت

ترس من از پرده‌های بسته‌ی آیینه‌هاست
راز پنهان در نگاهت شربت و جامی نداشت

گفتم از تقدیر سنگین، از غم بی‌انتها
خنده‌ای کردی و لیکن گور بهرامی نداشت

باغ من پژمرد از سرمای بی‌رحم زمان
گل بهاری جز خیالت رنگی و دامی نداشت

تا نفس در سینه می چرخد تویی جان جهان
بی وجودت خاک من هرگز بر و بامی نداشت
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1405/01/30
8

شعله‌ای در سینه‌ام افتاد و مادامی نداشت
برق رعدی در دل شب بود و پیغامی نداشت

خون من بر برگ‌های دفترم جاری شد و
هیچ دستی جز غریبی مرهم و کامی نداشت

چشم تو دریای طوفان بود و من غرقابه ای
کشتی عقل از تلاطم هیچ آرامی نداشت

ترس من از پرده‌های بسته‌ی آیینه‌هاست
راز پنهان در نگاهت شربت و جامی نداشت

گفتم از تقدیر سنگین، از غم بی‌انتها
خنده‌ای کردی و لیکن گور بهرامی نداشت

باغ من پژمرد از سرمای بی‌رحم زمان
گل بهاری جز خیالت رنگی و دامی نداشت

تا نفس در سینه می چرخد تویی جان جهان
بی وجودت خاک من هرگز بر و بامی نداشت
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1405/01/30
6

گشوده شد در وصلت، همیشه یار تو بودم
به هر نفس ز تپش‌ها، پر از بهار تو بودم

شکسته شد غم شب سحر چراغان شد
به هر نگاه درخشان نوای تار تو بودم

به باغ سبز حضورت، شکوفه‌ها همه رویید
که در ترانه‌ی شادی، دمی شرار تو بودم

تو آمدی و دل من، ز بند غم رها شد
به هر نفس که کشیدم، همیشه یار تو بودم

گذشت فصل جدایی دوباره موعد دیدن شد
و در کنار تو اکنون، خوشا کنار تو بودم

به روی ساحل دریا ننویس که غمگینم
بنویس با تفاخرهمیشه یار تو بودم
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1405/01/30
7

باز شد در من دری از رودهای بی‌کران
رفت جانم با غبار و سردی سحری نهان

چشم تو آیینه‌ی آرامش بی‌مرز بود
در نگاهت گم شدم پیدا شدم تا این زمان

با صدای مهر تو دیوار دل وا شد به نور
باغ من لبریز شد از نغمه‌های بلبلان

عشق را دیگر نمی‌سنجند با زنجیر و قید
پر کشیدم تا افق، با بال‌های آسمان

هرچه تقدیرم به شب‌های سیه پیوند داشت
صبح شد خورشید آمد قصه شد دستان مان

در دل خاکی که روزی خواب مرگم را نوشت
رُست گل‌هایی که می‌خندند با رنگین‌کمان
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1405/01/24
6

چون نور سحر رویت بر بام شب تارم
هر نقش خموش دل گردد غزل یارم

جز یاد تو در جانم کی راه دگر دارد؟
غم باشد و جان تو، من با تو توان دارم

از شوق وصال تو، شادان و غزلخوانم
در کوی تو گم گشتم، ای ماه شب تارم


با سوز درون اینجا آتش به زبان دارم
شمعی شدی و روشن، ماه شب بیدارم

بر من نظری افکن، ای مایهٔ آرامش
آتش زن و هم بشکن، من چشمه جوشانم

تا مهر فروزان شد رخسار تو پیدا شد
خود را ز غم عشقت، ای مه به که بسپارم

از بادهٔ وصل تو، سرمست و غزلخوانم
با نور رُخت ای جان عالم شده گلزارم
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1405/01/19
8

آمد آن روزی که قلبم می شود کوه وصالت
محو شد از دل غباری از شب و رنج ملالت

با حضورت، صبح روشن آمد و خورشید جانم
بسته شد درهای زندان، با وجود حال و فالت

در میانِ بازوانت، گم شدم در عطرِ مستی
زندگی جان یافت در این لحظه‌هایِ پرجلالت

آن‌چنان مستم ز پیمان، کز دو عالم بی نیازم
چون رسیده دست شوقم، بر دو چشمان زلالت

قصه‌‌ی هجران به پایان آمد و آغاز عشق است
عمر من شد تازه، ای جان، با کمالات وصالت

با تو این دنیا بهشت است، بی تو اما رنج دوری
هرچه دارم نذر تو، ای سجده گاه من خیالت
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1405/01/19
5

بی‌صدا افتاده‌ام در گردبادی بی‌خطر
در نگاه گرم تو گم گشته‌ام بی پا و سر

از میان راه های بی کران عاشقی
خسته می‌آیم به سویت ای نگار خوش خبر

آنقدر با تو نشستم، در دل شب‌های سرد
تا که دیدم روشنایی در هوایت جلوه‌گر

چون غباری محو در صحرای چشمان توام
می‌شتابم تا ابد سویت ولی بی بال و پر

در دل من آتش عشقت نهان گردید باز
می‌ فشاند هست ها را می‌زند بر ما شرر

ای تو که در قصه‌هایم مطلع نوری شدی
آتشم زن، شعله‌ور کن، تا نماند مختصر

با نگاهت همسفر گشتم، در این دشت کبود
نیست جز تو در جهانم گردی قرص قمر

از نسیم بوی تو، گل‌ها همه مدهوش و مست
می‌پرد مرغ دلم از شوق تو، بر بام و بَر

تا ابد در بند زنجیر دو چشمانت اسیر
من همانم، آن که می‌ماند به راهت، بی‌خطر

عمر من وقف تو گردیده، در این دریای عشق
یا بگیرم دست گرمت، یا بمیرم در گذر
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1405/01/19
6

آمدی تا جان من روشن شود در پای تو
گل شکفت و باغ دل شد غرق در آوای تو

ناگهان این تیرگی‌ از خانه بیرون رفت هان
محو گردید از حضور ماه بی‌همتای تو

بوسه‌ای بر لب زدی و رنج ها هموار شد
آتشی افتاد در جان، گرم از یلدای تو

در وصالت غرق گشتم، مست گشتم از شراب
خسته ودرمانده و سرگشته‌ از گرمای تو

قصه‌ی هجران گذشت و فصل وصل آغاز شد
روح شد تازه، چو آهنگ خوش آوای تو

تا که هستم، با تو هستم، تا نبردم سر به خاک
جان من قربان آن چشمان بی‌پروا‌ی تو
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1405/01/19
7

چه شب‌ها در هوای کوی جانان
خروش جان من در وادی آن

به دوراز روی آن دلدار شیوا
بگیرد قلب من اندوه هجران

کند یاد چمن، یاد لب جوی
به یاد آن نگار رخ فروزان

به وقت بوسه و آغوش گرمش
زند دل در نوای عشق، باران

به چشم او نظر کردم، چنان شوخ
ز می، بر باد شد عقل پریشان

به دست آن نگار ماه طلعت
فشاندم در رهش گل های ایوان

بگفتا دلبرم ای نیک‌ دلدار
بمان با من تویی آرام جانان

رسیده بانگ نای صدهزاران
که عشق توست نام نیک دوران
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1405/01/19
2

ای سپیدار بلند،
آشیان بی‌نشان
ای پناه دسته های ماکیان
ای پریشان خزان

ای که باد خسته را
شاخه هایت می برد
ای که شب را روشنی
داده ای از نور آن

ای تماشای قدیمی،
ای رفیق راه دور
ای که در تو آسمان
می فروزد جاودان

من به سوی تو
پناه آورده‌ام از هر غبار
تا بگویم با تو از
روزی که گم شد اعتبار

ای سپیدار بلند،
سایه‌بان بی‌گزند
در تو می‌مانم اگر
دیو ماند در کمند

ای شکوه زندگی
در هجوم بادها
ای صدای سبز باران
ای نسیم بی زمان

ای که هر صبحی ز تو
نور می ریزد به خاک
ای تماشای پریشان
ای سرور خستگان

ای بلندای امید خسته‌ی
این کوچه‌ها
ای رفیق زخم های بی نشان

ای که در تو ریشه‌ها
می کشاند خاک را
می‌رسد از تو ندای جاودان

ای سپیدار بلند،
سایه‌بان بی‌دریغ

ای که در شب‌های بی‌خوابی،
چراغ بادها
می‌رسد از شانه‌هایت
بی‌صدا، آرام جان

ای که هر برگت
پیام کوچکی از صبر خاک
ای روایت‌های پنهان

ای که در تو رودها،
می خروشند از ازل

می‌رسد از تو نسیمی مهربان

ای سپیدار بلند،
تکیه‌گاهِ خستگان
ای رفیق راه باران
ای صمیمی تر ز هر نور زمان

ای که هر صبحی ز تو
آفتاب تازه‌ای
می‌چکد بر چشم ایوان
با سرور و عطر نان

ای که هر فصل از تو می‌پرسد
مسیر سبز خویش
ای نشانه، ای نشان

ای سپیدار بلند،
آشیان بی‌نشان
ای پناهِ دسته‌ های ماکیان
ای رها در آسمان

ای که هر برگت دعایی
در سکوتِ بادهاست
ای که ذرات تو آغوش
هوای بی هواست

ای تو محراب قدیمی،
ای نماز بی‌کلام
ای ز تو راهی رسیده بی کران،
بی‌مسافر، بی سلام

من به سویت آمدم
تا که در تو گم شود این ما و من
تا بدانی سایه‌ات
قبله‌ شد در روح و جان

ای سپیدار بلند،
آشنایِ بی‌ نشان
در تو می‌ریزد جهان
از شکوه این کیان
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1405/01/18
5

با بهانه سوی تو می آیم و دارم سلام
می شوم همراه باران بهاری بی‌کلام
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1405/01/18
3

کربلا در سینه‌ام شور محبّت آفرید
اشک‌ها بر دامنم لطف شهادت آفرید

آفتاب عشق سر زد از گلوی تشنگان
لرزه بر جان زمان برق حقیقت آفرید

داغ عباس و حسین با دشنه نیرنگ‌ساز
آتشی در جان عالم از ارادت آفرید

خون پاک عاشقان شد آیه‌ی جاوید نور
یاد آن دشت عطش، باغ کرامت آفرید

هر که لب بست از سخن، با دل سخن آغاز کرد
نغمه‌ی آزادگی را تا قیامت آفرید
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1405/01/16
5

پری‌چهره که با نازت جهانی را بسوزانی
جوانی، خوش بیانی، بی زبانی را بسوزانی

چو بگشایی دو گیسوی سیه فام گریزان را
به چشم خسته ام جانا تو جانی را بسوزانی

تو رخسار فروزان را که حیثیت برد از ماه
به مهتاب دو چشمت کهکشانی را بسوزانی

اگر آیی سوی بستان چمان و با قد رعنا
تو جامم را بریزانی کمانی را بسوزانی

کمندِ ابروانت صید کرده مرغ جانم را
کمان ابروی من دانی که مرد نیمه جانی را بسوزانی؟

گشادی لب بگویی قصه‌ی دیرین ما
تو قند مصر و طعم پولکی اصفهانی را بسوزانی

که «دی» آمد هوایت شعله‌ور شد ای نگار من
تو یارا روز و شب کون و مکانی را بسوزانی
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1405/01/04
5

نوبهار آمد و گل هدیه ز گلزار گرفت
عطر عشق از دل شب، راه به انظار گرفت

باد نوروز وزید از نفس صبح امید
دیده ی روشن دل، رونق اسرار گرفت

چشمه از زمزمه‌ی رود، سخن می گوید
نغمه‌ی عشق در این حلقه‌ی تکرار گرفت

شاخه‌ی سبز به امید سحر جان می‌داد
نور از بستر شب، رخصت دیدار گرفت

گوش کن! نغمه مرغان چمن می شنوم
رخ گلزار غم یار ز پندار گرفت
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1405/01/04
3

به تو اما نمی دانم
نوای ساز تاریکم
رسد آیا به گوش تو
ویا آن روح محبوبت
شود آگه
ز قلب خسته سوزان؟


به تو اما نمی‌دانم
ولی این آه بی‌پایان
اگر راهی بیابد لحظه ای،
به دامان تو خواهد ریخت!

به تو اما نمی‌دانم
نسیم دشت‌های دور
می‌آید با صدای شب
به رویای سپیدتو؟

به تو اما نمی‌دانم
اگر باران ببارد شب
دل از اندوه دیرینه
به سمتت می‌گریزد؟

به تو اما نمی‌دانم
به آن لحظه که آغوشت
پناهی از غم شب‌هاست
نوازش را نمی‌فهمی؟

به تو اما نمی‌دانم
دل از این جاده‌های سرد
به سوی خانه‌ات روزی
سفر خواهد نمود آیا؟

به تو اما نمی‌دانم
اگر این اشک‌های شب
زلالی را به چشمت داد
تو هم همدرد می‌مانی؟

به تو اما نمی‌دانم
ولی این عشق جاویدان
اگر در سینه‌ات جایی
بیابد، غم نمی‌ماند!

به تو اما نمی‌دانم
تمام شب، تمام دل
به یادت در تب خاموش
نهان با باد می‌خواند!

به تو اما نمی‌دانم
نگاهم را که می‌خوانی
تو هم در عمق این شب‌ها
پر از حسرت نمی‌مانی؟

به تو اما نمی‌دانم
که این باد سرگردان
دل از تنهایی شب‌ها
به سوی خانه‌ات آرد؟

به تو اما نمی‌دانم
در آن اندوه بی‌پایان
خیالت در شب تاریک
صدایم را نمی‌گیرد؟

به تو اما نمی‌دانم
تمام شعر، تمام من
در این بغضی که می‌بارد
در آغوشت نمی‌ریزد؟

به تو اما نمی‌دانم
در آن لحظه که از دوری
جهان خاموش می‌گردد
تو هم در من نمی‌سوزی؟

به تو اما نمی‌دانم
اگر اندوه بارانی
تمام کوچه‌ها را شب
به یادت باز خواهد برد؟

به تو اما نمی‌دانم
ولی در این شب بی‌ماه
همان فانوس قلبت روشنایی
به روی این امید افکند

به تو اما نمی‌دانم
اگر این بغض جاویدان
در آغوش تو آرامش بگیرد،
نمی‌مانی؟

به تو اما نمی‌دانم
ولی روزی، در آن لحظه
که عشق از سایه‌ی شب‌ها
بجوشد، بشکفد در دل

در آن آغوش بی‌پایان
که از نور و نسیم آکنده‌ست
تو خواهی دید
که این اشک دل آشفته
نهان در چشم شب‌ها نیست...
که در چشمان تو تنها هست!
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/12/25
6


جایی میان گرمای شب،
روی بسترِ خنکِ تابستان،
رادیو نفس می‌کشید،
با صدایی که،
دورتر از چراغ‌های خیابان،
به دلِ شب پیوند خورده بود.

موج‌ها، آرام می‌گذشتند،
کلمه‌ها در هوا معلق،
و هر واژه،
خاطره‌ای تازه می‌شد،
در شب‌هایی که بوی هندوانه داشتند.

برنامه‌های قدیمی،
با آواهایی که هنوز از گذشته عبور نکرده بودند،
و مردی که پشت میکروفون،
آرام‌تر از خواب،
قصه‌ای را می‌گفت
که شب را طولانی‌تر می‌کرد.

آن سوی پنجره،
آسمان، تنها شنونده‌ی بی‌خواب،
ستاره‌ها،
رد موج‌های رادیو را دنبال می‌کردند،
و ماه،
مثل چراغی کم‌نور،
روی دیوار اتاق سایه می‌انداخت.

خواب نمی‌آمد،
چون کلمات هنوز راه می‌رفتند،
در میان داستان‌های قدیمی،
در صدای موسیقی که از خیابان دورتر بود،
و در سکوتی که بی‌نیاز از حرف بود.

حالا، سال‌ها گذشته،
رادیوها کوچکتر شده‌اند،
اما شب‌های تابستان،
هنوز صدایی شبیه خاطرات دارند،
و هر شب،
در دل خودش،
موجی از گذشته را پنهان کرده است.
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/12/25
5


گوشه‌ای از دیروز، هنوز زنده است،
در صدای زنگ مدرسه، در بوی نانِ تازه،
در خنده‌های بی‌دلیل، که روی سنگفرش کوچه می‌دویدند.

دست‌های کوچک، آسمان را لمس می‌کردند،
با بادکنک‌های رنگی که از سقف خیال عبور می‌کردند.
همه چیز ساده بود، مثل پرنده‌ای که بی‌هراس، در باد رها می‌شد.

بوی نم خاک، وقتی باران از پشت پنجره صدایمان می‌زد،
بازی‌های بی‌پایان، با خستگی‌های شیرین،
و شب‌هایی که ستاره‌ها هنوز پرنور بودند.

روی دیوارهای کهنه، نقاشی‌های کودکی هنوز پیداست،
رنگ‌هایی که هیچ ترسی از آینده نداشتند،
و ما که هنوز به باد ایمان داشتیم.

حالا، در میان روزهای بزرگسالی،
گاهی صدای زنگ مدرسه در گوشم می‌پیچد،
گاهی ردّ بادکنکی روی آسمان،
و می‌دانم که کودکی،
هرگز از یاد نمی‌رود، فقط کمی دورتر می‌شود.
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/12/25
2


در خطی آبی،
آسمان و آب در آغوش هم،
لب‌های موج‌ها،
حرف‌هایی نگفته را زمزمه می‌کنند.
قایقی دور،
در مسیر باد،
با رؤیاهایی که هنوز به ساحل نرسیده‌اند،
دل به امواج می‌دهد.

صدای دورِ مرغ‌های دریایی،
که نامه‌های گم‌شده را
به آسمان می‌برند،
در جست‌وجوی پاسخ‌های دیررس.

ساحل، رد پای خاطره‌هاست،
دریا هر شب آرام می‌شود،
اما هیچ رازی را پس نمی‌دهد،
هیچ مسافری را نگه نمی‌دارد.

ماهیگیری در قایق کوچک،
با نگاهی غرق در افق،
از خود می‌پرسد:
"آیا کسی سخن موج‌ها را فهمیده است؟"
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/12/22
5

چون قناری که ز شب تا به سحر می خوابد
عشق تو بر دل من طور دگر می‌تابد

چشم تو آینه‌ای شد که در آن لحظه ناب
مهر پنهان‌شده از قلب بشر می‌ تابد

هرکه یک‌بار نگاهت به دلش افتاده
چه سر شوق به هفتم فلک او‌ می سابد

ماه وقتی که به ایوان تو نور افشاند
بر شب خستهٔ من نور سحر بشتابد

باد وقتی که به گیسوی تو نزدیک شود
او دلش نغمهٔ شوریده ی ما دریابد

هر نفس نام تو را زمزمه کردم، دیدم
بر لبم شوق شکفتن چو شکر می سابد

در دل من همهٔ راه به تو ختم شده است
هرچه جز عشق تو باشد، که ضرر می یابد

چون تو لبخند زدی، باغ دلم زنده شد و
بر گل خشک دلم نور هنر می‌تابد

هر غزل بی‌تو اگر گفته شود، بی‌جان است
با تو اما سخن از جان پدر می‌تابد

تا ابد نام تو در سینهٔ من می‌ماند
هرچه از عشق تو گفتم، همه جا می تابد