bg
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/09/08
4


شعر سپید «لبه‌ی سکوت» با تصویرسازی نمادین پرندگان، موسیقی درونی لطیف، و اندیشه‌ای فلسفی ،تجربه‌ای شاعرانه از مرز میان ماندن و رفتن را به مخاطب ارائه می‌دهد. مناسب برای علاقه‌مندان به شعر سپید، نقد ادبی، و زیبایی‌شناسی مدرن.

«لبه‌ی سکوت»

لبه‌ای از بتن

که جهان را

به پرهیز از تکرار می‌خواند.

گنجشک‌ها

صف کشیده‌اند

در مرز میان

ماندن و رفتن،

و یکی

با جرأت وبی تاب

به هوا می‌پرد،

نه برای رسیدن،

بلکه برای شکستن

هندسه‌ی ایستادن.

باد

در پرهایش

نه پیام دارد

نه مقصد،

تنها

پاره‌ای از سکوت را

به پرواز درمی‌آورد.

و آن‌ها که مانده‌اند

با چشم‌هایی

که هنوز

جرأت دیدن سقوط را ندارند،

به نقطه‌ای خیره‌اند

که دیگر

پرنده نیست،

فقط

امکان پرواز است.

محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/09/08
3


«زندگی و آثار ناصر مسعودی: نگاهی به زندگی هنری و موسیقی گیلانی او"
در این یادداشت به بررسی زندگی، آثار و تأثیرات ناصر مسعودی، خواننده محبوب گیلانی، پرداخته‌ایم. آثار او همچنان در دل موسیقی ایران جایگاهی ویژه دارند. ناصر مسعودی، ملقب به بلبل گیلان، یکی از بزرگ‌ترین صداهای موسیقی محلی ایران بود که با بیش از نیم‌قرن فعالیت هنری، میراثی ماندگار در موسیقی گیلکی و ایرانی برجای گذاشت. او در ۶ آذر ۱۴۰۴ در سن ۸۹ سالگی در رشت درگذشت.


زندگی‌نامه

تولد و کودکی: ناصر مسعودی در ۵ فروردین ۱۳۱۴ در محله صیقلان رشت چشم به جهان گشود. کودکی‌اش در فضای سنتی و فرهنگی گیلان گذشت؛ جایی که موسیقی محلی بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی روزمره بود.

مهاجرت به تهران: در سال ۱۳۲۸ همراه خانواده به تهران رفت و نزد استاد علی‌اکبرخان شهنازی، از بزرگان موسیقی سنتی ایران، به شاگردی پرداخت. این دوره، پایه‌های علمی و فنی موسیقی او را استوار کرد.

بازگشت به گیلان: در سال ۱۳۳۴ به رشت بازگشت و فعالیت‌های هنری خود را در تئاتر آغاز کرد. هم‌زمان با تأسیس رادیو گیلان در سال ۱۳۳۶، به‌عنوان یکی از نخستین خوانندگان این رادیو شناخته شد.

ورود به برنامه گلها: در سال ۱۳۳۹ با معرفی احمد عبادی و ملوک ضرابی وارد رادیو ملی ایران و برنامه «گلها» شد؛ نقطه عطفی که او را به سطح ملی رساند.

آثار و میراث هنری

ترانه‌های ماندگار: او بیش از ۵۰۰ ترانه در سبک‌های مختلف اجرا کرد. برخی از مشهورترین آثارش شامل «نم نم باران»، «بنفشه گل»، «الا تاتی»، «گل پامچال» و «میرزا کوچک خان» هستند.

حفظ موسیقی گیلکی: مسعودی نه تنها خواننده‌ای محبوب بود، بلکه با آثارش نقش مهمی در حفظ و گسترش موسیقی فولکلور گیلان ایفا کرد. او زبان و فرهنگ گیلکی را در قالب موسیقی به نسل‌های بعدی منتقل کرد.

همکاری با بزرگان: همکاری با استادان موسیقی همچون احمد عبادی، ملوک ضرابی و حضور در محافل هنری تهران، جایگاه او را در موسیقی سنتی ایران تثبیت کرد.

میراث فرهنگی: صدای او به‌عنوان صدای مردم گیلان شناخته می‌شود؛ صدایی که طبیعت شمال ایران، باران‌های رشت و فرهنگ بومی را در خود بازتاب می‌داد.

شخصیت و جایگاه اجتماعی

ناصر مسعودی به دلیل صدای گرم و مردمی‌اش، لقب بلبل گیلان گرفت.

او نه تنها هنرمندی محبوب بود، بلکه به‌عنوان نماد فرهنگی گیلان شناخته می‌شد؛ کسی که موسیقی را با هویت اجتماعی و تاریخی مردم پیوند زد.

فرزند او، علی مسعودی‌نیا، نویسنده و منتقد ادبی، خبر درگذشت پدرش را اعلام کرد و از میراث هنری او به‌عنوان سرمایه‌ای ملی یاد کرد.

مرگ و بدرقه

ناصر مسعودی پس از ماه‌ها مبارزه با بیماری و کهولت سن، در ۶ آذر ۱۴۰۴ در بیمارستان آریای رشت درگذشت.

درگذشت او موجی از اندوه در میان مردم گیلان و دوستداران موسیقی ایران برانگیخت. بسیاری او را آخرین بازمانده نسل طلایی موسیقی محلی ایران می‌دانند.

مراسم تشییع او در رشت، به نمادی از پیوند مردم با هنرمندشان بدل شد؛ بدرقه‌ای که نشان داد موسیقی او همچنان زنده است.

محمدرضا گلی احمد گورابی ،زهرا روحی فر
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/09/08
3



«دنده‌عقب به خاطره‌ها داستانی نوستالژیک است که ماشین‌ها را فراتر از وسیله‌ی رفت‌وآمد نشان می‌دهد؛ از بوق‌های عروسی و سفرهای شمال با پیکان تا سرویس‌های مدرسه و تاکسی‌های زرد شهری. این روایت، حافظه‌ی جمعی ایرانیان را زنده می‌کند و نشان می‌دهد چگونه خودروها قصه‌های زندگی ما را ساخته‌اند به همراه یک شعر کوتاه هایکوی ژاپنی.»


دنده عقب به خاطره‌ها

شب عروسی برادرم، خیابان محله‌مان مثل رودی از نور و صدا جریان داشت. پیکان سفید پدر در صف جلو، با روبان‌های قرمز که باد آن‌ها را تکان می‌داد، راه را باز می‌کرد. بوق‌ها به تریبونی عمومی تبدیل شده بودند؛ هر «بوق» جواب «بوق» دیگری را می‌داد، مثل گفت‌وگوی قدیمی همسایه‌ها از پشت پنجره‌ها. من، کودک ده‌ساله‌ای که روی صندلی عقب ژیان عموی بزرگ نشسته بودم، دست به روکش ترک‌خورده‌ی چرم کشیدم؛ بوی چرمِ کهنه، نمِ رطوبت و اندکی دود، می‌آمد و می‌رفت. صدای ژیان زیر پاهایم می‌لرزید؛ لرزشی که شوق را به عضلات ساقم می‌رساند.

عموی بزرگ گفت: «آروم‌تر بشین پسر، ژیان دل‌نازکه... ولی خاطره داره.»

پدر از پنجره‌ی پیکان دست تکان داد: «حواست به بچه باشه داداش!»

زن‌ها از پنجره‌ها گل‌برگ می‌پاشیدند، مردها با کف دستشان روی سقف ماشین ضرب گرفتند. تاکسی زردی که همیشه در گوشه‌ی میدان می‌ایستاد، امروز آینه‌هایش راگل اندود کرده بود. راننده‌اش، همان مردی که هر صبح بچه‌ها را تا مدرسه می‌برد، با صدایی که به بوق‌ها می‌خورد گفت: «امشب شهر از خودش جلو زده!»

قافله پیچید. در پیچ دوم، آن اتفاق افتاد. پیکان پدر یک‌باره تق‌تق کرد و خاموش شد؛ چراغ‌هایش نفس آخر زدند و ایستادند. سکوت، نه کامل، اما چنان که بوق‌ها را عقب راند. صدای پاها روی آسفالت، زمزمه‌ی نگرانی، و بوی تند بنزین تازه وارد صحنه شد.

پدر درِ کاپوت را بالا زد. بخار باریکی چون نفس زمستانی بال زد و محو شد. عموی بزرگ ترمز ژیان را کشید: «خفه کرده... کثیف‌کاری بنزینه.»

برادرم، با کتِ آبی براق و لبخندی که سعی می‌کرد محو نشود، جلو آمد: «بچه‌ها، آروم باشین. نفس نگه دارین... اینم جزو مراسمه.»

مادر از پنجره‌ی ماشین همسایه دعایی را زیر لب گفت: «اینم می‌گذره...»

من نزدیک‌تر رفتم. چفت کاپوت پهن بود و در روشنایی چراغ‌های دیگر، مثل استخوانی زیر پوست برق می‌زد. پدر با آستینش دستمالی ساخت ونمی دانم چه کرد که ناگهان بوی تیز ی، چشمم را سوزاند. عموی بزرگ نیم‌خیز شد و پیچ‌گوشتی را به دست پدر رساند. تاکسی زرد عقب قافله چراغ‌هایش را نگه داشت تا نور، به کاپوت پیکان پدر برسد. همسایه‌ها بالای سر ماشین جمع شدند؛ یکی گفت: «یادتونه سرویس مدرسه که خراب می‌شد، راننده چه دعایی می‌خوند؟» دیگری خندید: «دعاش کار نمی‌کرد، فقط ما رو به خاطره‌ی مشابه وصل می‌کرد!»

پدر از زیر کاپوت بیرون آمد: «استارت بزن.»

برادرم دست روی شانه‌ی من گذاشت. انگشتانش گرم بود: «نترس... حتی اگه نرفته باشیم، این شهر خودش می‌چرخه.»

استارت اول، تنها یک ناله. استارت دوم، لرزش به دنده‌ها رسید. استارت سوم، پیکان تکان خورد و چراغ‌ها از پشت پلک‌های بسته‌شان دوباره چشم باز کردند. بوق‌ها برگشتند، اما این‌بار ساز دیگری را آغاز کردند؛ هم‌صدا، نه مسابقه.

قافله دوباره به راه افتاد. اما من دیگر همان کودک شاد بی‌دغدغه نبودم. چیزی در من حرکت کرده بود؛ مثل عقربه‌ای که بعد از سال‌ها ایستادن، از نو روی خط دقیقه می‌لغزد. فهمیدم که ماشین‌ها فقط مسیر را نمی‌سازند؛ موقعیت‌ها را هم می‌سازند. خرابی‌شان، توقفشان، دست‌های همسایه‌ها در تاریکی، چشم‌هایی که از پشت شیشه‌ها نگران و امیدوار نگاه می‌کنند؛ این‌ها همه‌ی مراسم‌اند. این‌ها همه‌ی ما هستیم.

سال‌ها بعد، همان پیکان سفید ما را تا شمال برد. جاده‌ی کناره، بوی نم دریای دور و رطوبت برنج تازه برداشت‌شده را به هم می‌آمیخت. باران روی شیشه‌ی جلو می‌رقصید؛ برف‌پاک‌کن‌ها ریتمی قدیمی و مطمئن می‌زدند. در پیچِ قبل از لشت‌نشاء، پدر گفت: «دست این ماشینا رو باید خوند... یه صدا از جایی میاد که خودتو بهش بستی.»

مادر دست کشید روی داشبورد: «همه‌مون به چیزی بستیم... بزن بوق، تا بدونه هنوز هستیم.»

بوق کوتاهی زدیم. از دور، تاکسی زردی که از بار بازارهای محلی را حمل می کرد، پاسخ داد. من چشم‌هایم را بستم و رایحه‌هایی که سال‌ها در ژیان مانده بود، دوباره رو آمدند: چرم ترک‌خورده، عطر بنزین، کمی دود اگزوز، دست عموی بزرگ که روی زانوهایم می‌نشست تا تکان‌های راه را به رگ‌هایم منتقل کند. آن بوی‌ها، آن صداها، آن لمس‌ها، مثل کلمات یک زبان خصوصی بودند؛ زبانی که خانواده‌ها با ماشین‌هایشان حرف می‌زنند.

گاهی به سرویس مدرسه فکر می‌کنم؛ مینی بوس سفید قدیمی که هر صبح، با بوق سه‌تایی، ما را از خواب می‌کشید. راننده‌ای که با آینه‌ی پهن، صورت‌ها را می‌شمرد و اسم‌ها را دوبار می‌گفت. بوی پلاستیکِ نرمِ صندلی‌ها، برچسبِ رنگ‌پریده‌ی «سیگار ممنوع»، و خنده‌ی بچه‌ها که در هر ترمز ناگهانی، روی هم می‌ریختند. آن سرویس‌ها فقط ما را به مدرسه نمی‌رساندند؛ ما را به هم می‌رساندند. به جمعی که بعدها، در تاکسی‌های زرد و اتوبوس‌های جاده‌ای، همدیگر را دوباره پیدا می‌کرد.

گاهی فکر می‌کنم اگر آن شب عروسی، پیکان پدر روشن نمی‌شد، روایت من چه می‌شد؟ شاید قافله بدون ما می‌رفت، شاید شادی از دست می‌رفت، شاید بوق‌ها به جای طبل جشن، سوت قطاری می‌شدند که از کنارمان رد می‌شود و نمی‌ایستد. اما آن توقف کوتاه، آن هم‌صدایی دست‌ها، آن نور نگه‌داشته‌ی تاکسی زرد، قصه را کامل کرد. ماشین‌ها، همان‌ طور که ما را جابه‌جا می‌کنند، ما را کنار هم نگه می‌دارند؛ در لحظه‌هایی که قطعاتشان کم می‌آورد، ما اضافه می‌شویم. وقتی موتور از نفس می‌افتد، دست‌ها و نگاه‌ها جان تازه‌ای می‌دهند. وقتی چراغ خاموش می‌شود، نور همسایه‌ها راه را ادامه می‌دهد.

و حالا، هر بار که بوقی در خیابان می‌پیچد، می‌دانم که قصه‌ای تازه شروع شده؛ قصه‌ای که دیر یا زود، به خاطره‌ای بدل می‌شود و در حافظه‌ی جمعی ما جا می‌گیرد. ماشین‌ها همان پل‌های کوچک‌اند، میان امروز و دیروز، میان فرد و جمع، میان حرکت و توقف.

هایکو:

پیکان خاموش

نور همسایه ادامه داد

راه هنوز زنده‌ست

محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/09/08
3



«قطار فراموشی داستان کوتاهی فلسفی و وهم‌آلود است که نادر را در سفری میان فراموشی و خاطره‌ها دنبال می‌کند. تنها راه نجات، چنگ زدن به حقیقتی زنده از گذشته است؛ حقیقتی که می‌تواند او را از مه زمان بیرون بکشد و دوباره به زندگی بازگرداند.»


صدای قطار همچون ضربان قلبی عظیم در تاریکی می‌پیچید. واگن‌ها لرزیدند و بوی فلز سرد و کهنه در هوا پخش شد. زن چشمانش را بست، انگار می‌خواست خود را از این صدا جدا کند.

این قطار مسافران را نمی‌برد، نادر. این قطار خاطره‌ها را می‌بلعد.

نادر به اطراف نگاه کرد. مسافران بی‌حرکت بودند؛ چهره‌هایی بی‌رنگ، چشم‌هایی خالی، دست‌هایی که روی زانوها افتاده بود. تنها صدای نفس‌های آرامشان شنیده می‌شد، مثل کسانی که در خوابی بی‌پایان فرو رفته‌اند.

اگر حقیقت داشته باشد، پس این سفر هیچ مقصدی ندارد، نه پایان، فقط تکرار بی‌پایانی از گم شدن در زمان.

زن لبخند تلخی زد.

هر کسی که هنوز خاطره‌ای دارد، می‌تواند راهی برای برگشتن پیدا کند. اما فقط یک بار. اگر اشتباه کنیم، برای همیشه جزئی از این سفر خواهیم شد.

نادر به فکر فرو رفت. در ذهنش خیابانی شکل گرفت؛ خیابانی که شب‌ها در آن قدم می‌زد، چراغ‌های زردی که سایه‌ها را کش می‌دادند، صدای روزنامه‌فروش که تیترهایی می‌خواند از زمان‌هایی که هرگز نرسیده بودند. بوی نان تازه از نانوایی گوشه‌ی خیابان، و ساعتی که دیگر حرکت نمی‌کرد.

خاطرات شاید کلید خروج باشند.

زن آرام گفت:

اما باید چیزی باشد که هنوز زنده است، چیزی که به زمان وصل مانده.

نادر حس کرد چیزی درونش تغییر کرده است. خاطره‌ی ساعت قدیمی خانه‌ی مادری‌اش در ذهنش زنده شد. صدای تیک‌تاک آن، مثل ضربه‌ای آرام، در اعماق حافظه‌اش می‌تپید.

من باید به چیزی واقعی چنگ بزنم، چیزی که هرگز محو نشده باشد.

او در میان واگن‌ها قدم زد. کف واگن سرد بود، بوی زنگ‌زدگی در هوا پیچیده بود. بیشتر مسافران بی‌حرکت بودند؛ غرق در فراموشی، بی‌آنکه حتی متوجه عبور لحظه‌ها شوند. زن کنارش حرکت کرد، نگاهش پر از امیدی تازه.

تو باید حقیقتی را پیدا کنی که از این مه عبور کند.

نادر دست در جیبش برد. انگشتانش کاغذی کهنه را لمس کردند. آن را بیرون کشید؛ نوشته‌ای محو روی آن باقی مانده بود:

«ساعت خانه‌ی مادری، تنها چیزی که از گذشته باقی مانده است.»

نادر زیر لب زمزمه کرد: این کافیست.

زن کاغذ را گرفت، انگشتانش لرزیدند.

اگر این قطار خاطرات را می‌بلعد، پس باید چیزی را که هنوز به زمان متصل است، نگه داریم.

صدای قطار تغییر کرد. دیگر آن ضربان سنگین نبود؛ انگار در خودش فرو ریخته بود. مه بیرون واگن‌ها شروع به جابه‌جایی کرد. اولین نشانه‌های شهر در آن پدیدار شدند؛ چراغی دور، سایه‌ی ساختمانی، صدای زنگی که از دور می‌آمد.

نادر نفسش را نگه داشت.

ما داریم برمی‌گردیم؟

زن لبخند زد، اما چهره‌اش آرام‌آرام در نور کمرنگ واگن محو شد.

تنها کسانی که هنوز چیزی برای به یاد آوردن دارند، می‌توانند از این سفر خارج شوند.

سکوت. سپس صدای ضربه‌ی آرامی. نادر چشمانش را باز کرد.

روی سکوی ایستگاه ایستاده بود. هوا سرد بود، بوی باران تازه در سنگفرش‌ها پیچیده بود. چراغ‌های شهر روشن بودند، و در دوردست، همان ساعتی را دید که سال‌ها پیش از حرکت ایستاده بود.

اما این‌بار، عقربه‌ها دوباره در حرکت بودند. صدای تیک‌تاکشان در گوشش پیچید، مثل قلبی که دوباره شروع به تپیدن کرده باشد.

نادر لبخند زد.

پس هنوز چیزی باقی مانده است.

محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/09/08
3


«غزلی عاشقانه و تلخندگونه درباره انسان و ستم او بر طبیعت؛ شعری که با زبانی تازه، از رود و کوه و درختان سخن می‌گوید و امید را در دل خاک زنده نگه می‌دارد.»
عاشقم بر سبزه‌زاران، لیک می‌سوزد دلم

زخم تیری می رسد بر خانه و کاه و گلم

رود می‌نالد به شب‌ها، کوه می‌گرید به روز

عشق فریادی شده اما چرا من غافلم

برگ‌ها را باد برد و آن پرنده بی‌پناه

می‌ کُشد این بی‌کسی روح مرا من قاتلم

آسمان از دود دنیا تیره و پژمرده شد

من به مهر ناب خورشید وجودت مایلم

عشق را دریا به من آموخت، اما خشک شد

مانده تنها موج حسرت در میان ساحلم

هر درختی یادگار بوسه‌های عاشقان

ریشه‌ها را می‌کند از باغ، روح کاملم

ای طبیعت، ای صدای جاودان و بی‌گناه

بازگویی چاره ای آمد برای مشکلم

عشق من با خاک پیوندی عمیق و سبز داشت

باز هم در عاشقی گویا که دوری باطلم

گرچه ویران شد زمین، اما امیدی زنده است

می‌دمد از عشق تو اما چرا من حائلم

محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/09/06
11

ماه رخسارت درخشید و درخشان یاسمن
بارش باران عشقت بر سر و جان و بدن

هر نسیمی می‌ وزد از کوی تو آرام جان
می‌برد دل را به سوی کوهسار و نسترن

جور تو شیرین‌تر از شهد است در کام و زبان
نرگست دریای نور و، هم نگاهت کوه‌کن

می‌نوازد روح را آن نغمه‌های بی صدا
می شود آیینه‌ای تا من ببینم خویشتن

چون سپیدی صبحگاهان می‌دمد از چشم تو
می‌گشاید راز پنهان، در دل و جان، بی‌سخن

رود عشق از کوی جانت می‌چکد همچون شراب
می‌برد مستی به عالم، می‌نهد آتش به تن
شیما رحمانی
کوچه در سوگ
1404/09/05
7

بی پَر و بال شدم
رسمِ قفس این باشد
که اگر تَن بدهی؛
چاره محال است،
محال.
✍ شیما رحمانی
۱۳/خرداد/۱۴۰۴
شیما رحمانی
عشقِ حسود
1404/09/04
6

آتشِ عشقَت نهایت کرد خاکستر مرا
همچو ققنوسَم ولی؛
آتش زنم حتی تو را
فکر کردی سرد گشتم؟
فکرهایَت عاطل است
سردیِ آتشفشان یک روز
حتما باطل است.
✍ شیما رحمانی
بداهه
۴/اذر/۱۴۰۴
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/08/30
13


غزل عاشقانه‌ای دلنشین با حال‌وهوای گیلان، سرشار از باران، جنگل و دریای خزر،مناسب برای دوستداران شعر های طبیعت گرا وعاشقانه

وارش باران گیلان می‌ زند بر جان من
می‌دمد گل های زیبا از دل حیران من

رودسر آرام و موجی سوی ساحل می دود
می‌برد آواز دریا خستگی از جان من

جنگل سبز سراوان می‌دهد بوی بهار
می شود هنگامه ای در یادها گیلان من

شالی خیس وطلایی می‌ فروزد چون نگین
می‌رسد از خوشه هایش روشنی بر جان من

باد و بارانی ز کوهستان به صحرا می‌وزد
آمده از سوی دیگر یار خوش الحان من

لاله‌های واژگون در کوهساران رسته اند

می‌ دمد در قله ها پرَِسیاووشان من

می شود دریای طوفانی به رنگ آسمان

می‌نهد خورشید سرخی بر سر گیلان من

هر نسیم از کوه آمد با نوا و شور و شوق

می‌برد اندوه دیرین از دل ویران من

گیلک و باران و دریا، عشق را معنا کنند

می‌رسد از کوه و دریا مهر جاویدان من

#محمد_رضا_گلی#
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/08/29
16



شعروغزلی عاشقانه و پر احساس درباره راز عشق، ایمان، امید و روشنایی دل. این شعر با تصاویر شاعرانه از چشم، خنده و نگاه معشوق، روایتگر شور و طوفان دل است و با کلمات زیبا، عشق را جاودانه می‌سازد.

عاشقی رازی‌ست پنهان در دل ویران من

می‌زند آتش به جانم، می‌برد ایمان من

چشم تو دریای شور و موج آن طوفان دل

می‌کشد هر لحظه با خود کشتی سامان من

بی‌تو شب تاریک و جانم خسته و بی‌سرپناه

با تو اما می‌درخشد ماه در ایوان من

خنده‌ات چون صبح روشن می‌رسد از آسمان

می‌نهد خورشید شادی بر دل حیران من

هر نفس با یاد رویت می‌شود جانم بهار

می‌دمد گل‌های رنگین در دل و هم جان من

عشق تو آیینه‌ای شد، می‌نماید بی‌ درنگ

هرچه پنهان کرده بودم در دل لرزان من

بی‌تو عالم سرد و خاموش است چون زندان تار

گل شکوفا می شود در تاری زندان من

ای نسیم وصل، بر لب می‌نشانی بوسه‌ را

می شود شیرین دهان و هم لب و دندان من

هر نگاهت می‌برد عقل از سر و جان از بدن

می‌نهد بر سینه‌ام مهر تو را جانان من

عاقبت در عشق تو جان می‌دهم با افتخار

تا بماند نام من جاوید در دیوان من

محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/08/28
9


«شعری تازه با الهام از طبیعت بکر گیلان؛ تلفیقی از وارش باران، مه شالیزار و دلدادگی. اثری نوآورانه که زبان را بازآفرینی می‌کند و تجربه‌ای چندلایه از عشق و طبیعت ارائه می‌دهد.»

من نامت را

نه در دفترها،

که در لرزش بی‌دلیل وارش باران نوشتم؛

هر قطره،

مثل آتشی خاموش،

در میان مه شالیزار می‌درخشید.

تو گفتی:

عشق واژه نیست،

راهی است که

از ساحل آغاز

وبه تاج جنگل می رسد

و هر قدم،

مرزی تازه می‌سازد

میان من و پشت سرم.

من به نگاهت گفتم:

خودت را پنهان نکن،

بگذار رودخانه بفهمد

که دلدادگی،

تنها قانون بی‌قانونی است.

و شعر،

نه تصویر پرنده،

نه خاک فراموش‌شده،

بلکه لحظه‌ای است که دل

خود را می‌گشاید،

چون گل سنبل در

مه سپیده‌دم،

ومه سپیده دم

بر کوه‌های سبز،

وباعطرخود

جهان را دوباره معطر می‌کند.

محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/08/27
9

. آدورنو و مسئله‌ی شعر پس از آشویتس

تئودور آدورنو در جمله‌ی مشهور خود گفت: «نوشتن شعر پس از آشویتس بربریت است.» این جمله، به‌ظاهر نفی شعر بود، اما در واقع پرسشی بنیادین را مطرح می‌کرد: آیا زبان می‌تواند پس از فاجعه‌ای چنین عظیم، هنوز حامل حقیقت باشد؟

فوگ مرگ پاسخی عملی به این پرسش بود. سلان نشان داد که شعر می‌تواند نه با بازنمایی مستقیم، بلکه با شکستگی و موسیقی زبان، شهادت دهد. بسیاری از منتقدان، شعر او را «نقض خلاق» سخن آدورنو دانسته‌اند: شعری که امکان شعر پس از آشویتس را اثبات کرد.

۲. دریدا و مفهوم «شبولت»

ژاک دریدا در کتاب شبولت: برای پل سلان، شعر او را از منظر شالوده‌شکنی خواند. دریدا نشان داد که شعر سلان همواره در مرز میان گفتن و نگفتن حرکت می‌کند. فوگ مرگ نمونه‌ی بارز این وضعیت است: شعری که حقیقت را می‌گوید، اما نه به‌طور مستقیم؛ بلکه از طریق استعاره، تکرار و سکوت.

برای دریدا، شعر سلان نشان می‌دهد که زبان همواره شکاف‌دار است و حقیقت تنها در این شکاف‌ها آشکار می‌شود.

۳. گادامر و هرمنوتیک شعر

هانس-گئورگ گادامر، فیلسوف هرمنوتیک، در تفسیر خود بر شعر سلان، بر «دیالوگ» میان شاعر و خواننده تأکید کرد. به نظر او، فوگ مرگ نه فقط شهادتی تاریخی، بلکه دعوتی به گفت‌وگوست: گفت‌وگویی میان گذشته و حال، میان قربانی و بازمانده، میان شعر و خواننده.

گادامر معتقد بود که شعر سلان، با وجود تاریکی و فشردگی‌اش، راهی برای ارتباط می‌گشاید؛ ارتباطی که نه بر پایه‌ی شفافیت، بلکه بر پایه‌ی مشارکت در تجربه‌ی رنج است.

۴. نقدهای ادبی اروپایی

در نقدهای ادبی آلمان و اروپا، فوگ مرگ به‌عنوان یکی از مهم‌ترین متون شعری قرن بیستم شناخته شد. منتقدان آن را «سرود مرگ قرن» نامیدند. برخی بر جنبه‌ی موسیقایی آن تأکید کردند، برخی بر جنبه‌ی تاریخی و شهادتی، و برخی بر جنبه‌ی فلسفی.

این تنوع نقدها نشان می‌دهد که شعر سلان، متنی چندلایه است که می‌تواند از منظرهای گوناگون خوانده شود.

۵. بازتاب در ادبیات معاصر

فوگ مرگ نه تنها در نقد ادبی، بلکه در ادبیات معاصر نیز تأثیرگذار بود. بسیاری از شاعران پس از جنگ، از جمله اینگه‌بورگ باخمان و نلی زاکس، در گفت‌وگو با شعر سلان نوشتند. در ادبیات فارسی نیز، برخی شاعران و مترجمان، این شعر را به‌عنوان نمونه‌ای از «شعر شهادت» معرفی کرده‌اند.

۶. شعر به‌مثابه مرجع اخلاقی

از منظر فلسفه‌ی اخلاق، فوگ مرگ تنها یک شعر نیست، بلکه متنی است که مسئولیت اخلاقی بر دوش خواننده می‌گذارد. خواندن این شعر، صرفاً تجربه‌ای زیبایی‌شناختی نیست؛ بلکه مواجهه‌ای با تاریخ و با پرسش از مسئولیت ما در برابر گذشته است.

جایگاه این بخش در فصل

این بخش نشان داد که فوگ مرگ چگونه از یک شعر به متنی فلسفی، اخلاقی و ادبی بدل شد. از آدورنو تا دریدا و گادامر، از نقدهای اروپایی تا بازتاب‌های معاصر، همه بر این نکته تأکید دارند که شعر سلان، شعری یگانه است: شعری که مرز میان ادبیات و تاریخ، زیبایی و شهادت، زبان و سکوت را درهم می‌شکند.

جمع‌بندی فصل سوم

فصل سوم نشان داد که چگونه شعر فوگ مرگ به نقطه‌ی اوج تجربه‌ی شعری و تاریخی پل سلان بدل شد؛ شعری که هم سندی تاریخی است و هم شاهکاری ادبی.

- در بخش نخست دریافتیم که این شعر در چه زمینه‌ی تاریخی و اجتماعی شکل گرفت: تجربه‌ی مستقیم سلان از هولوکاست، دوگانگی زبان آلمانی به‌عنوان زبان مادر و زبان جلاد، و ضرورت شهادت در برابر سکوت پس از جنگ.

- در بخش دوم دیدیم که ساختار موسیقایی فوگ، تکرارها و چندصدایی‌ها، چگونه مرگ دسته‌جمعی و روزمره‌ی اردوگاه‌ها را بازتاب می‌دهند. استعاره‌هایی چون «شیر سیاه سحرگاه» و دوگانگی «مارگارت/شولا» نشان دادند که شعر، حقیقت را نه با بازنمایی مستقیم، بلکه با شکستگی و موسیقی زبان آشکار می‌کند.

- در بخش سوم بررسی کردیم که چگونه فیلسوفان و منتقدان—از آدورنو تا دریدا و گادامر—این شعر را به‌عنوان متنی فلسفی، اخلاقی و ادبی خوانده‌اند. فوگ مرگ توانست سکوت پس از جنگ را بشکند و به مرجعی برای اندیشه‌ی شعر شهادت بدل شود.

در نهایت، فوگ مرگ شعری است که مرز میان ادبیات و تاریخ، زیبایی و شهادت، زبان و سکوت را درهم می‌شکند. این شعر نشان داد که حتی پس از آشویتس، شعر می‌تواند وجود داشته باشد نه به‌عنوان زیبایی صرف، بلکه به‌عنوان شهادت، به‌عنوان سنگ‌قبر بی‌نامی برای قربانیان.
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/08/27
13

در سرای بی کسی شب پاسبان نور نیست

هر که با ما نشیند عاشق است و کور نیست

نقش‌ها بر پرده‌ی وهم‌اند و بی‌پایان فریب

چشم اگر بی‌چشم‌دل شد با دل ما جور نیست

نغمه‌ای در سینه پنهان، بی‌صدا می‌سوزدش

آن‌که با سوداگری خو کرد، اهلِ شور نیست

هر نگاهِ بی‌نیاز از مهر، در بندِ غبار

در صف و آیینِ عیاران ما مأمور نیست

سایه‌روزی می‌فروشد این زبانِ رمز و رنگ

لیک در دام حقیقت، هیچ‌کس مهجور نیست

تک همسرا

در دل آیینه‌ها، یاد حقیقت مرده است

هر که با وهمش بسازد، تا ابد افسرده است
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/08/27
13

به چشم تو جهان آرام می‌گیرد

دل از طوفان، غمی مادام می‌گیرد

اگر گویی، خوشی بر جان بنشاند

نگاهت خنده‌ی هر بام می‌گیرد

به دستت چون سپاری دست ما را

دل ما رنگی از آرام می‌گیرد

نسیم عشق در گیسوی تو جاری‌ست

که هر دل شور این هنگام می‌گیرد

تو می‌گویی، دل ما بی‌درنگ آری آری

به نامت لحظه ای شیرین‌ترین پیغام می‌گیرد

همه هستی به پای عشق می‌ریزم

که این جان از تویی آرام می‌گیرد

دل تو بر دل ما نور می‌پاشد

زآهنگی صفای شام می‌گیرد

تن بی‌جان اگر چون چوب پژمرده

دم عشق تویی، احرام می‌گیرد

اگر عالم شگفتی در دل ما سیر می بیند

تعجب هم زعشقت آرام می‌گیرد

سخن کوتاه شد، باقی بماند راز

که این راز از نگاهت کام می‌گیرد

محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/08/27
15

آبرویم را مریزی آبرو دارم دلا

این همه بد می‌کنی من با تو خو دارم دلا

پای حرف من نشین یک روز گر فرصت کنی

زخم‌های لاعلاجی در گلو دارم دلا

اشک را گم کرده ام در حسرتش آواره‌ام

دفتری پر از غزل از داغ او دارم دلا

سالیانی می‌نشینم پای صحبت‌های تو

لحظه ای رو کن به سویم آرزو دارم دلا

سرّ دل معروف باشد در نگاه آشنا

لیک من رازی نهفته در وضو دارم دلا
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/08/27
3

در نگاهت می‌تراود نور جانم بی‌گمان

می‌شود گیسوی تو شور جهانم بی‌گمان

تو شبیه آسمان و من چناری خسته‌ام

تو صعودت در سپهر و من نهانم بی‌گمان

راز دل را لب نمی‌گفت و سکوتی سخت بود

با تپش‌های دلم روی زبانم بی‌گمان

شعر می‌جوشد ز من هرچند خاموشم ولی

عشق می ریزد ز آتش در بیانم بی‌گمان

گرچه می‌دانم جنونم می‌برد آرام و صبر

باز می‌سوزم فراتر از توانم بی‌گمان

ای دریغ از مهر تو،چون رهگذر بی‌سایه‌ام

دست رد بر من مزن، من خود جوانم بی‌گمان

خنده‌هایت را بپاش و گونه‌ام را شاد کن

من چو رودی آتشین، سویت دوانم بی‌گمان
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/08/27
3

از نگاه شادمانت اختران روشن شدند

با نسیم مهربانت باغ‌ها گلشن شدند

در وفاداری چو کوه استاده بر عهد نخست

زاغ ها از دشت هاآماده ی رفتن شدند

هر کجا نامت بیاید، جان من آرام جان

یاد تو درمان درد زخم‌های تن شدند

دست تو چون شمع، در شب‌های تارم روشنی‌ست

با حضورت لحظه‌هایم ماندن و بودن شدند

گرچه طوفان‌ها گذشتند از سرم بی‌وقفه باز

لنگر آرامشم، لبخندهای من شدند

با وفایت عالمی را می‌توان از نو نوشت

قصه‌های عاشقان در کوی تو روشن شدند

محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/08/26
11

ساعت،

نه عدد است،

نه عقربه—

پرسشی است که هر لحظه

خود را دوباره می‌سازد.

گذشته،

گاهی سنگی است در دست،

گاهی سایه‌ای در ذهن،

گاهی هیچ‌چیز—

جز ردّی که با هر نگاه

شکل تازه‌ای می‌گیرد.

آینده،

نه وعده،

نه تهدید،

بلکه آینه‌ای شکسته است

که هر تکه‌اش

تصویری دیگر از ما نشان می‌دهد.

من،

ایستاده میانِ حافظه،

که خودش نمی‌داند

آیا نگه‌دارنده‌ی حقیقت است،

یا سازنده‌ی خیال.

زمان،

کتابی است بی‌پایان،

که هر بار با ورق زدنش

واژه‌ها تغییر می‌کنند،

و هیچ صفحه‌ای

همان معنای پیشین را ندارد.
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/08/26
7

سنگ،

نه فقط سکوت،

که پرسشی است در دلِ زمین

درباره‌ی وزنِ بودن.

باد،

نه حرکت،

که تردیدی است در مرزِ آزادی،

آیا رهایی،

خود زندانی تازه نیست؟

آب،

نه جریان،

که بازتابی است از ذهنِ ما،

هر بار که می‌نگریم،

رودی دیگر می‌شود.

من،

نه شاعر،

نه خواننده،

بلکه سایه‌ای در میانِ واژه‌ها،

که هر بار معنای تازه‌ای می‌گیرد،

و هیچ‌گاه همان نیست.

طبیعت،

کتابی است بی‌پایان،

که هر برگش

به هزار زبان نوشته شده،

و هیچ ترجمه‌ای

تمامی حقیقت را نمی‌گوید.

و احساس،

نه در قلب،

نه در عقل،

بلکه در فاصله‌ی لغزانِ میانِ آن‌هاست—

جایی که معنا

چون پرنده‌ای بی‌قرار

بر شاخه‌ای ناپایدار می‌نشیند

و دوباره پرواز می‌کند.

سنگ،

نه فقط سکوت،

که پرسشی است در دلِ زمین

درباره‌ی وزنِ بودن.

باد،

نه حرکت،

که تردیدی است در مرزِ آزادی،

آیا رهایی،

خود زندانی تازه نیست؟

آب،

نه جریان،

که بازتابی است از ذهنِ ما،

هر بار که می‌نگریم،

رودی دیگر می‌شود.

من،

نه شاعر،

نه خواننده،

بلکه سایه‌ای در میانِ واژه‌ها،

که هر بار معنای تازه‌ای می‌گیرد،

و هیچ‌گاه همان نیست.

طبیعت،

کتابی است بی‌پایان،

که هر برگش

به هزار زبان نوشته شده،

و هیچ ترجمه‌ای

تمامی حقیقت را نمی‌گوید.

و احساس،

نه در قلب،

نه در عقل،

بلکه در فاصله‌ی لغزانِ میانِ آن‌هاست—

جایی که معنا

چون پرنده‌ای بی‌قرار

بر شاخه‌ای ناپایدار

می‌نشیند و دوباره پرواز می‌کند.
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/08/26
8


درختان،

نه سایه‌اند،

نه روشنایی

آن‌ها زبانِ پنهانِ خاک‌اند،

که هر بار با باد،

واژه‌ای تازه می‌سازند.

باران،

گاهی اشکِ زمین است،

گاهی خنده‌ی آسمان،

گاهی هیچ‌کدام

فقط صدایی که در گوشِ ما

به هزار معنا می‌لغزد.

من،

ایستاده میانِ رود،

که خودش نمی‌داند

آیا به دریا می‌رود،

یا به درونِ خویش بازمی‌گردد.

طبیعت،

کتابی است بی‌پایان،

که هر صفحه‌اش

با نگاهِ ما دوباره نوشته می‌شود.

و احساس،

نه در قلب،

نه در ذهن،

بلکه در فاصله‌ی لغزانِ میانِ آن‌هاست

جایی که معنا

چون پرنده‌ای بی‌قرار

بر شاخه‌ای ناپایدار می‌نشیند

و دوباره پرواز می‌کند.