bg
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/17
5


غزلی عمیق و عاشقانه با تصویرسازی‌های فلسفی و عرفانی؛ از غم شیرین هستی تا امید پنهان در دل. شعری که با هر بیت، رازهای ناگفته‌ی عشق و رندی را آشکار می‌کند و مخاطب را به سفری در کوچه‌باغ‌های دل می‌برد.

من از غمخانه ی هستی غمی شیرین به سر دارم

هزاران راز ناگفته حبیبا من ز بر دارم

به چشمم خواب اگر آید، به دل غوغای دیگر هست

من از خون دل پاکم، نه شرحی مختصر دارم

نسیم از کوی لیلا بود و غم از جانب مجنون

به هر آوا و هر آهنگ، به روی تو نظر دارم

به جامی از شراب ناب، چو رندی مست می تازم

درون کعبه ی سینه دلی همچون حَجر دارم

چراغ دل چو تابان شد دو چشمانم چه گریان شد

که من با شعله‌ی پنهان، امیدی در جگر دارم

به راهی دور می‌پویم، به هر گامی غزل گویم

که من با هر نفس ای دوست، هوای بال و پر دارم

به سوی کوی دلدارم چه سودایی به سر دارم

به هر لحظه که می‌سوزم، نوایی ناب و تر دارم

اگر روزی گذر کردی ز کوچه باغ دلدارت

بدان با موج این دریا، به کوی توسفر دارم

به هر شب تا سحر با تو، هزاران راز می گویم

که من با بزم این سودا، میان دل شرر دارم

محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/17
5


شعری عاشقانه و پرشور درباره بی‌وفایی، عهد شکسته و زخم‌های جان؛ غزلی که با زبان استعاره و موسیقی درونی، روایتگر عشق، درد و پایبندی به عهد است. این شعر با تصویرسازی‌های عاطفی و فلسفی، مخاطب را به عمق تجربه‌های انسانی و عاشقانه می‌برد


با من ای دل، بد نمودی، زخم‌ها کردی به جانم

بی‌وفا بودی و آخر، درد آوردی به جانم

عهد را نشکن که بی تو در جهان جایی ندارم

عشق باشد ارمغان عاشقی های زبانم

گفتمت عاشق تر هستم، آمدی سویم زمانی

بی‌خبر کردی دلم را، عاشق خود یار جانی

با وفا من عهد بستم جز به کوی تو نیایم

افکنم این جان بی جان در پی یار جوانم

در دلم چون بت نشستی از جفای دهر رستی

با وفا، ای با صلابت شاد می گردد روانم

محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/17
3

بی‌پناه و خسته از زندان، دعا کن نشکنم
چون درختی خشک در طوفان، دعا کن نشکنم

هر نفس باری به دوشم می‌نهد این روزگار
سنگدل، بی‌رحم و بی‌پایان، دعا کن نشکنم

خنده‌ها در سینه‌ام پژمرده چون برگ خزان
در دل شب‌های بی‌پایان، دعا کن نشکنم

هرچه کردم عشق را پنهان، به زخم حسرتش
می‌زند بر جان من پیکان، دعا کن نشکنم

دست تقدیر است و زنجیری به پایم بسته سخت
بی‌امان، بی‌وقفه و بی‌جان، دعا کن نشکنم

چشم‌هایم خسته از دیدار دیوار سکوت
بی‌صدا، بی‌نور و بی‌پایان، دعا کن نشکنم

هرچه فریاد است در من، در گلو خاموش شد
بی‌صدا، بی‌حرف در زندان ، دعا کن نشکنم

عاشقم جانا جهان با خنده‌ می گوید که من:
بی‌امان، بی‌رحم و بی‌وجدان، دعا کن نشکنم

آخرین امید من، تنها تو هستی جان جان
در دل این شام پنهان، پس دعا کن نشکنم
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/17
3

بی‌پناه و خسته از زندان، دعا کن نشکنم
چون درختی خشک در طوفان، دعا کن نشکنم

هر نفس باری به دوشم می‌نهد این روزگار
سنگدل، بی‌رحم و بی‌پایان، دعا کن نشکنم

خنده‌ها در سینه‌ام پژمرده چون برگ خزان
در دل شب‌های بی‌پایان، دعا کن نشکنم

هرچه کردم عشق را پنهان، به زخم حسرتش
می‌زند بر جان من پیکان، دعا کن نشکنم

دست تقدیر است و زنجیری به پایم بسته سخت
بی‌امان، بی‌وقفه و بی‌جان، دعا کن نشکنم

چشم‌هایم خسته از دیدار دیوار سکوت
بی‌صدا، بی‌نور و بی‌پایان، دعا کن نشکنم

هرچه فریاد است در من، در گلو خاموش شد
بی‌صدا، بی‌حرف در زندان ، دعا کن نشکنم

عاشقم جانا جهان با خنده‌ می گوید که من:
بی‌امان، بی‌رحم و بی‌وجدان، دعا کن نشکنم

آخرین امید من، تنها تو هستی جان جان
در دل این شام پنهان، پس دعا کن نشکنم
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/15
12

غزلی عاشقانه و لطیف با تصویرسازی از گل نرگس، نگاه روشن و عطر جان‌بخش؛ شعری که با موسیقی واژه‌ها، عشق و امید را در دل خواننده می‌دمد.


جان نرگس، خنده‌ات چون صبح روشان می‌دمد
عطر تو در جان من ،چون راز پنهان می‌دمد

چشم تو آیینه‌ی خورشید و مه در آسمان
هر نظر بر جلوه‌ات چون موج طوفان می‌دمد

با نگاهت باغ دل پر می‌شود از نغمه‌ها
هر نفس در سینه‌ام چون نور ایمان می‌دمد

خواب شب بی‌تو مرا زندان غم گردد مدام
یاد تو چون شعله‌ای در شام هجران می‌دمد

ای بهار چشم‌هایت، ای چراغ جان من
هر غزل با نام تو در روح انسان می‌دمد
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/13
13

ای چراغ عالم و خورشید ایمان، یا علی (ع)
ای بهار جان و دل، سرچشمه‌ی احسان، علی (ع)

عدل و حق از نام تو معنا گرفت اندر جهان
ای امام عاشقان، ای قبله‌ی جانان، علی (ع)

ذوالفقار حق به دستت فتح‌ها آورد و بس
ای شکوه بی‌کران، ای حیدر میدان، علی (ع)

هر نفس با یاد تو دل می‌شود آرام و شاد
ای پناه مؤمنان، ای مظهر قرآن، علی (ع)

عید میلادت رسد، عالم شود غرق سرور
ای تمام عیدها، ای شادی انسان، علی (ع)

محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/12
9



شعری عاشقانه و کلاسیک با تصویرهای چشم، زلف و مهر یار؛ سرشار از شوق، امید و زیبایی در ادبیات فارسی.


چشم از روی توام سیر نگردد هرگز
دل ز زلف تو رها نیست نگردد هرگز

باد سرگشته به کوی تو پناه آورده
غیر عشقت به دلم نیز نگرددهرگز

برق چشمِ تو جهان را به تماشا دارد
گل ز شوق رخ تو هیچ نگردد هرگز

سایه افتاده به دیوارِ غزل‌های زمین
روشنی از تو و من نیز نگردد هرگز

دستِ من سوی توام خسته ولی مشتاق است
این دل سوخته از مهر تو پاییز نگردد هرگز

محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/12
10


شعری عاشقانه و عارفانه با تصویرهای باران، صبح روشن و زمزمه‌ی عشق؛ سرشار از امید و رهایی دل. محمدرضا گلی احمد گورابی

ای باد، ز هر گوشه‌ی این دشت گذر کن
در سایه‌ی باران غمم آه به در کن

خورشید به آیینه‌ی شب خیره نمانده
ای روشنی صبح، به دل، نغمه‌ی تر کن

هر لحظه چو موجی، به هوایِ تو اسیرم
در عمق غزل، از دل خاموش سفر کن

آواز شب دور، پریشان خیال است
ای چشم نظر، زین همه رؤیا، حذر کن

بر دامن اندوه، دلی مانده که شیداست
با زمزمه‌ی عشق، غم قصه به در کن

محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/12
9



در این شب‌های خاموشی، امیدی در دلم جاریست
تو آن مهتاب روشن در میان چشم بیداریست

صدای گام‌های شب، حدیث عشق می‌خواند
نوای دل، به گوش تو، رساند شعرو اسراری

تو دریایی، که موجت را، غزل بر سینه می کوبد
من آن عاشق، که بی‌تابم، به دیدار رخ یاری

به هر جایی نظر کردم، هوایت در نفس پیچید
نسیم از نام زیبایت، به دل آشوب عیاریست

چراغی از غزل داری، که شب را نور می‌بخشد
که هر لحظه به جان شب، رها از شوق بیداریست

تو بارانی، که هر قطره، تبسم در گلـو دارد
که از لبخند نامت شب، طلوع تازه ی ماهیست

تو می آیی به چشم من، دلم آشوب و طوفانیست
ولی از نور چشمانت، هوای عشق هم جاریست

کنار تو، دل شب‌ها، غزل از سوز می‌گوید
به هر قطره، سرشک من امیدی در بر زاریست

تو آن آوای بارانی، که عشق از بوسه‌ات جوشد
که در آشوب این دنیا، همیشه خون من جاریست

در این شب‌های بی‌پایان، نگاهت نور می‌بخشد
تو روشـن کن دل شب را، که این آغاز هر راهیست

محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/11
9


خندیدم،
چون گریه را گران می‌فروختند،
و اشک‌هایم را
به قهقهه بدل کردم، تا ارزان بمانم.

صحنه،
زندان نبود،
اما خروجی نداشت،
تماشاگران،
آزاد بودند،
اما راهی جز نگاه کردن نداشتند.

دست زدم،
برای سقوط خودم،
و کف زدن‌ها بوی اندوه می‌دادند.

چهره‌ام نقاشی شد،
اما رنگ‌ها واقعی نبودند،
کسی صورتم را ندید،
جز آینه‌ی ترک‌خورده‌ی پشت صحنه.

دیروز را به شوخی گفتم،
و فردا از من انتقام گرفت.

حقیقت،
همیشه در مشت من بود،
اما دست‌هایم برای گرفتن آن زیادی لرزان بودند.

عاشق که شدم،
جهان برایم کوچکتر شد،
و دلقک،
نقش خودش را گم کرد.

شادی را فروختم،
اما افسوس،
هیچ‌کس آن را نخرید جز خودم..
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/11
7


شعری سرشار از عشق الهی و رازهای آسمانی؛ ستارگان، خورشید جانان و نغمه وصل در باغ هستی، تصویری از پیوند زمین و آسمان با معنویت و ایمان
آسمان از عشق می‌بارد به دامان زمین

می‌دمد خورشید جانان در دل صبح مبین

هر ستاره می‌زند آتش به شب‌های دراز

می‌رسد از دورترها رازهایی با یقین

خاک ما آیینه ونور درخشان در دلم

از زبان و از دل است انگار پایان زمین

بادها پیغام جانان می‌برند از آسمان

می‌برندآن پرده‌های ظلمتت ز آهنگ دین

هر نفس در سینه می‌روید بهاری بی‌کران

می‌زند بر باغ هستی نغمه‌ی وصل قرین

محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/11
7


شعری مدرن و اجتماعی درباره شهری بی‌رؤیا، جایی که آدم‌ها با چشم‌های باز عبور می‌کنند اما هیچ‌کس دیگری را نمی‌بیند؛ تصویری از فراموشی، تکرار و جستجوی خوابی که هنوز زنده مانده است.

در این شهر

شب‌ها روشن‌اند

اما هیچ‌کس خواب نمی‌بیند

چراغ‌ها بیدارند

اما رؤیاها

در پستوها دفن شده‌اند

آدم‌ها

با چشم‌های باز

از کنار هم عبور می‌کنند

بی‌آن‌که کسی را ببینند

در این شهر

صبح‌ها تکراری‌اند

مثل زنگ ساعت شماته دار

که هر روز

بی‌احساس‌تر

بر سر خود می‌کوبد

در صف نان

در صف مترو

در صف زندگی

کسی نمی‌پرسد

آیا هنوز رؤیایی مانده؟

دیوارها

پر از تبلیغ‌اند

اما هیچ‌کدام

برای رؤیا نیستند

در این شهر

کودکان

با تبلت بزرگ می‌شوند

نه با قصه

در این شهر

پنجره‌ها

رو به دیوار باز می‌شوند

نه به آسمان

آسمان

خاکستری‌ست

نه از ابر

از فراموشی

در این شهر

هیچ‌کس

به ستاره‌ها نگاه نمی‌کند

چون سقف‌ها

بلندتر از آرزوها شده‌اند

در این شهر

شعر

در کتاب‌فروشی مانده

و کسی

دنبال واژه نمی‌گردد

در این شهر

مردی هست

که هر شب بیدار می‌ماند

نه برای فکر

برای فرار

زنی هست

که هر روز لبخند می‌زند

نه از شادی

از عادت

در این شهر

هیچ‌کس

به خواب نمی‌رود

چون بیداری

امن‌تر است

در این شهر

رؤیا

کلمه‌ای‌ست

که فقط در شعرها زنده است

و من

در این شهر

دنبال خوابی می‌گردم

که کسی

فراموشش نکرده باشد

محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/08
12

ماه از شب عبور می‌کند،

و من،

زخم نقره‌ای‌ام را روی آب می‌برم.

چرا جهان این‌قدر کوچک است؟

چرا رودخانه به دریا نمی‌رسد؟

چرا سکوت،

زنجیری‌ست که مرا

به گل‌های کف رود بسته است؟

ماهی‌ها همیشه قصه‌ی آب را باور دارند،

اما باور،

کافی نیست برای پرواز.

سایه‌های پرندگان بر پوست رود،

خطی از رویا می‌کشند،

و من،

خودم را در آن سایه می‌بینم،

ماهی‌ای با بال‌های ناتمام.

پیرِ رود،

به من گفت:

«دنیا همان‌جاست که نترسی!»

ولی ترس،

چیزی‌ست که با هر موج،

به قلبم می‌کوبد.

با هر موج،

دریا نزدیک‌تر می‌شود،

و من،

ماهی‌ای که از تاریکی عبور می‌کند،

تنها برای لحظه‌ای،

در روشنایی،

چشم می‌بندم…

آیا رؤیاها به دریا می‌رسند؟
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/04
15

ای نگارم، ای بهارم، ای چراغ جان من
روشنی‌بخش دل شب‌های بی‌پایان من

چون نسیم صبحگاهی، می‌وزی بر روح شب
می‌گشایی باغ دل را، از در درمان من

هر نفس با یاد رویت، می‌شود دنیا بهشت
می‌نوازد تار عشقت بر دل و‌ بر جان من

بی‌تو شب‌ها سرد و تاریک است، ای خورشید جان
با تو اما می‌درخشد، مهر بر دامان من

ای تمام آرزوها، ای امید جاودان
بی‌تو خاموش است، آن دم آتش پنهان من
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/04
8

نام تو بر لب من همچو‌ دعا جاری شد
هر نفس با تپش عشق تو پنداری شد

هر غزل با لب خندان تو جان می‌گیرد
دیده ام با نفست تشنه ی بیداری شد

چون نسیم از دل شب می‌گذری آهسته
از نگاه تو مژه تیر و کمانداری شد

ماه اگر روی تو را یک نظر از دور بدید
شرمگین باشد و کارش همه دینداری شد

هر که در آینه چشم تو گریان باشد
بی‌خبر از همه عالم همه هشیاری شد

عاشقی با تو همان راز نهان هستی‌ست
بی تو اما شب و روزم همه بیماری شد

دفترم پر شود از نام تو ای جان جهان
بی تو کارم همه رنج و همه بیزاری شد
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/04
11

ساحل از من خبر گمشده‌ای می‌پرسید
موج، در سینه‌ی خود زمزمه‌ای می‌پرسید

باد، در پرده‌ی شب راز دل من می‌جست
ماه، از چشم غریب آینه‌ای می‌پرسید

قایق خسته به دریای غم‌آلود افتاد
هر رهی گم شد و از راه رهی می‌پرسید

اشک دریا به لبان صدفی جا مانده
هر صدف راز دل خون‌شده‌ای می‌پرسید

شب، به زنجیر سکوت آمد و دریا خاموش
هر دل خسته ز دل، خسته‌دلی می‌پرسید

آه و فریاد ز دل هر شب و روز هفته
ساحل از من خبر گمشده‌ای می‌پرسید
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/03
8

شمع می‌سوزد به ماه دی، چه سود از نور بی‌جانش
باد می‌خندد به خاموشی، به اشک سرد و پایانش

گرم می‌خواهد دل شب را، ولی سرمای دی بی باک
هراسان کرده جانش را ز خواب سقف ویرانش

عمر کوتاه است و بی‌معنا، نوای بلبلان خاموش
می گدازد دل همی سوزد ز ترس و بیم زندانش

شعله‌ای لرزید با تردید، کآیا گرمی‌اش کافی‌ست
برف می‌بارد، و می‌پوشد، نشانِ رنج و طوفانش

بی‌ثمر ماندن چه تلخ و، شعله ای کم رنگ دردی‌ماه
سوختن یعنی فراموشی، نه امید و نه درمانش

-
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/10/03
18

دی رسیده، عشق اما شعله‌ور در جان ماست
برف می‌بارد، ولی دل تحفه ی جانان ماست

باد سردی می‌وزد، اما به یاد روی تو
هر نفس چون آتشی در سینه ی پنهان ماست

ماه دی با چهره‌ی یخ‌بسته می‌خندد به شب
لیک خورشید نگاهت مهر و هم آبان ماست

عاشقی در فصل دی یعنی شکوفایی دل
گرچه گل پژمرده شد، او عشق بی پایان ماست

برف اگر بر بام‌ها بنشیند و دنیا سپید
باز هم لبخند تو هم نوش و هم درمان ماست
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/09/30
43

دیوارها نفس می‌کشند،

پنجره‌ها به خواب

ماهی‌ها بدل شده‌اند،

و من در میان خیابان،

با کفش‌هایی از صدا راه می‌روم.

یلدا در جیب کت من است،

شب را تا می‌کنم

مثل روزنامه‌ای که خبر ندارد،

و سپیدی از لابه‌لای انگشتانم

چون دانه های برف

فرو می‌ریزد.

در این جهان واژگون،

هر کلمه یک انفجار خاموش است،

و هر سکوت،

آواز آینده‌ای که هنوز اختراع نشده.
محمد رضا گلی احمدگورابی
غبار
1404/09/30
15

شب یلدا ز لبخندت چراغ خانه جان گیرد
دل تاریک من با مهر تو رنگ جهان گیرد

سحر از چشم تو برخیزد و ظلمت فرو ریزد
در آغوشت نوای نغمه های من فغان گیرد

شراب بوسه‌هایت می‌چکد بر جام شیدایی
و هر لحظه ز عطرت باغ برگ جاودان گیرد

ز وصلت، عمر کوتاهم فزون گردد به آسانی
ز مژگان بلندت تیر غم از این کمان گیرد

اگر دیروز، غم در سینه‌ام طوفان به پا می‌کرد
در این یلدا، کنون عشقت نوای بی‌کران گیرد