bg
سید محمد حسین شرافت مولا
1397/06/08
79

 

شعر نصرالله مردانی در مدح حضرت رضا (ع)

 

 

بسمه تعالی

 

 

 

 

 

 

میلاد گل به فصل بهاران خجسته باد
آواز دلنواز هزاران، خجسته باد
در گلشن همیشه گل‏افشان سرمدی‏
رقص نسیم و جوش بهاران خجسته باد
سرزد ز آسمان یقین کوکب رضا
این مژده بر شکسته حصاران خجسته باد
شد جلوه‏گر ز مشرق جان آفتاب عشق‏
باران نور، در شب یاران خجسته باد
سیراب شد کویر دل از چشمه‏سار نو
ر
بردشت تشنه، ریزش باران خجسته باد
بشکفته بر لبان ظفر، غنچه‏های فجر
ای میر عشق، فتح سواران خجسته باد
شب را شکست جاده‏ی شبگیر آفتاب‏
گلبانگ نوش نوش خماران خجسته باد
میلاد مهر هشتم دین، حجت خدا
بر پیر پرخروش جماران خجسته باد

 

 

 

گردآوری :  سید محمد حسین شرافت مولا

 

سید محمد حسین شرافت مولا
1397/04/19
114

 

بسمه تعالی

 

 

شاعر : آیت الله محمد حسین بهجتی ( شفق )

 

 

 

 

 

به کوی رضا، جان صفا می ‏پذیرد
در اینجا فروغ خدا می ‏پذیرد
تو ای بینوا، رو به سوی رضا کن‏
که این پادشه، خوش گدا می‏ پذیرد
به پابوس او رو که زوار خود را
سر خوان جود و عطا، می ‏پذیرد
بود رحمتش بی‏ کران همچو دریا
هم آلوده، هم پارسا می‏ پذیرد
اگر دردمندی بیا بر در او
که هر درد اینجا، شفا می ‏پذیرد
خدا را به او خوان و خواه آنچه خواهی‏
که ایزد به پاسش دعا می‏ پذیرد
امید دل من، به من کن نگاهی‏
که جان از نگاهت، صفا می ‏پذیرد
بخواه از خدا تا ببخشد گناهم‏
که تو آنچه خواهی، خدا می‏ پذیرد
در آتش بسوزان، «شفق» هر هوی را
که جانان، دل بی‏ هوی می ‏پذیرد

 

 

 

گردآوری : سید محمد حسین شرافت مولا

سید محمد حسین شرافت مولا
1397/04/12
207

بسمه تعالی

 

 

 

 

 

شاعر : استاد حکیم صائب تبریزی

 

 

 

 

 

 

این حریم کیست کز جوش ملایک روز بار   
نیست در وی پرتو خورشید را راه گذار؟
کیست یا رب شمع این فانوس کز نظاره اش      
آ ب می گردد به گرد دیده ها پروانه وار؟
)
این شبستان خوابگاهِ کیست کز موج صفا       
دودِ شمعش می رباید دل چو زلفِ مُشکبار
یا رب این خاک گرامی مغرب خورشیدِ کیست
کز فروغش می شود چشم ملایک اشکبار؟
این مقام کیست کز هر بَیضه قِندیل او           
سر بر آرد طایری چون جبرئیل نامدار
کیست یا رب در پس این پرده کز انفاسِ خوش
می بَرَد از چشمها ـ چون بوی پیراهن ـ غبار
این مزار کیست یا رب کز هجوم زایران      
غنچه می گردد در او بال ملایک در مطار
جلوه گاه کیست یا رب این زمین مشک خیز   
کز شمیمش می خورد خون ناف آهوی تتار
ساکنِ این مهد زرین کیست کز شوقِ لبش      
شیر می جوشد ز پستانْ صبح را بی اختیار
این همایون بقعه یا رب از کدامین سرورست   
کز شرافت می زند پهلو به عرش کردگار
سرور دنیا و دین سلطان علی موسی الرضا       
آنکه دارد همچو دل در سینه عالم قرار
جدول بحر رسالت کز وجود فایضش          
خاک پاک طوس شد از بحر رحمت مایه دار
گوهر بحر ولایت کز ضمیر انورش            
هر چه در نه پرده پنهان بود گردید آشکار
آنکه گر اوراق فضلش را به روی هم نهند    
چون لباس غنچه گردد چاک این نیلی حصار
آسمان از باغ قدرش غنچه نیلوفری است          
یک گل رعناست از گلزار او لیل و نهار
مهره مومی است در سرپنجه او آسمان      
می دهد او را به هر شکلی که می خواهد قرار
حاصل دریا و کان را گر به محتاجی دهد         
شق شود از جوش گوهر آسمانها چون انار
می شود گوهر جواهر سرمه در جیب صدف           
در دل دریا شکوه او نماید بر مدار
رازِ سرپوشیدگانِ غیب بر صحرا فُتَد            
پرده بردارد اگر از روی خورشید اشتهار
آنچه تا روز جزا در پرده شب مختفی است      
پیش علم او بود چون روز روشن آشکار
گر سپر از موم باشد در دیار حفظ او                  
تیغِ خورشید قیامت را کند دندانه دار
بوی گل در غنچه از خجلت حصاری گشته است   
تا نسیم خلق او پیچیده در مغز بهار
تیغ او چون سر بر آرد از نیام مشکفام            
می شود صبح قیامت از دل شب آشکار
آنکه تیغ کهکشان در قبضه فرمان اوست      
چون تواند خصم با او تیغ شد در کارزار؟
تیغ جوهردار او را گو به چشم خود ببین    
آنکه گوید برنمی خیزد نهنگ از چشمه سار
چون تواند خصمِ روبه باز با او پنجه زد؟       
آنکه شیر پرده را فرمانش آرد در شکار
همچو معنی در ضمیر لفظ پنهان گشته است     
در رضای او رضای حضرت پروردگار
شکوه غربت غریبان را ز خاطر بار بست           
در غریبی تا اقامت کرد آن کوهِ وقار
زهر در انگور تا دادند او را دشمنان
ماند چشم تاک تا روز قیامت اشکبار
تاک را چون مار هر جا سبز شد سر می زنند
تا شد از انگور، کام شکّرینش زهربار
وه چه گویم از صفای روضه پرنور او
کز فروغش کور روشن می شود بی اختیار
گوشوار خود به رشوت می دهد عرش برین
تا مگر یابد در او یک لحظه چون قِندیل بار
می توان خواند از صفای کاشی دیوار او
عکس خطّ سرنوشت خلق را شبهای تار
روضه پرنور او را زینتی در کار نیست
پنجه خورشید مستغنی است از نقش و نگار
خیره می شد دیده ها از دیدنش چون آفتاب
گر نمی شد قبه نورانی او زرنگار
می توان دیدن چو روی دلبران از زیر زلف
از محجرهای او خُلد برین را آشکار
همچو اوراق خزان بال ملایک ریخته است
هر کجا پا می نهی در روضه آن شهریار!
می توان رفتن به آسانی به بال قدسیان
از حریم روضه او تا به عرش کردگار
قُلزُمِ رحمت حبابی چند بیرون داده است
نیست قندیل اینکه می بینی به سقفش بی شمار!
زیر بال قدسیان چون بیضه پنهان گشته است
قبه نورانی آن سرور عرش اقتدار
از مُحجّرهای زرینش که دام رحمت است
می توان آمرزش جاوید را کردن شکار
تا غبار آستانش جلوه گر شد، حوریان
از عبیر خلد افشانند زلف مشکبار
هر شب از گردون ز شوق سجده خاک درش
قدسیان ریزند چون برگ خزان از شاخسار
کشتی نوح است صندوقش که از طوفان غم
هر که در وی دست زد آمد سلامت بر کنار
خادمان صندوق پوشِ مرقدش می ساختند
گر نمی بود اطلس گردون ز انجم داغدار
با کمال بی نیازی مرقد زرین او
می کند با دام سیمین مرغ دلها را شکار
اشک شمع روضه او را ز دست یکدگر
حور و غلمان می رباید از برای گوشوار
نقد می سازد بهشت نسیه را بر زایران
روضه جنت مثالش در دل شبهای تار
می توان خواند از جبین رحل مصحفهای او
رازهای غیب را چون لوح محفوظ آشکار
بس که قرآن در حریم او تلاوت می کنند
صفحه بال ملایک می شود قرآن نگار
هر شب از جوش ملک در روضه پرنور او
شمعها انگشت بردارند بهر زینهار
تا دم صبح از فروغ قبه زرین او
آب می گردد به چشم اختران بی اختیار
هر شبی صد بار از موج صفا در روضه اش
در غلط از صبح افتد زاهد شب زنده دار
حسن خلقش دل نمی بخشید اگر زوّار را
آب می شد از شکوهش زهره ها بی اختیار
اختیار خدمتِ خدامِ این در می کند
هر که می خواهد شود مخدوم اهل روزگار
از صفای جبهه خدام او دلهای شب
می توان کردن تلاوت مُصحف خطِّ غبار
از سر گلدسته اش چون نخل اَیْمَن تا سحر
بر خداجویان شود برق تجلی آشکار
از نوای عندلیبان سر گلدسته اش
قدسیان در وجد و حال آیند ازین نیلی حصار
داغ دارد چلچراغ او درخت طور را
این چنین نخلی ندارد یاد چشم روزگار
از سر دربانی فردوس، رضوان بگذرد
گر بداند می کنندش کفشدارِ این مزار
خضر تردستی که میرابِ زلال زندگی است
می کند سقّایی این آستان را اختیار
می فتد در دست و پای خادمانش آفتاب
تا مگر چون عودسوز آنجا تواند یافت بار
مطلب کونین آنجا بر سر هم ریخته است
چون بر آید ناامید از حضرتش امیدوار؟
روز محشر سر برآرد از گریبانِ بهشت
هر که اینجا طوق بر گردن گذارد بنده وار
می کند با اسب چوب از آتش دوزخ گذر
هر که را تابوت گردانند گِرد این مزار
چشمه کوثر به استقبالش آید روز حشر
هر که را زین آستان بر جبهه بنشیند غبار
از فشار قبر تا روز جزا آسوده است
هر که اینجا از هجوم زایران یابد فشار
می رود فردا سراسر در خیابان بهشت
هر که را امروز افتد در خیابانش گذار
هر که باشد در شمار زایران درگهش
می تواند شد شفیع عالمی روز شمار
آتش دوزخ نمی گردد به گِردش روز حشر
از سر اخلاص هر کس گشت گِرد این مزار
بر جبین هر که باشد سکه اخلاص او
از لحد بیرون خرامد چون زر کامل عیار
می شود همسایه دیوار بر دیوار خلد
در جوار روضه او هر که را باشد مزار
هر که شمع نیم سوزی بُرد با خود زین حریم
ایمن از تاریکی قبرست تا روز شمار
می گذارد هر که در پایین پای او نماز
می دهد بالای سر فردوس جایش را قرار
می گشاید چشم زیر خاک بر روی بهشت
هر که از خاک دَرَش با خود بَرَد یک سرمه وار
بر جبین هر که بنشیند غبارِ درگهش
داخل جنت شود از گرد ره بی انتظار
هر که را چون مهر در پا خار راهش بشکند
سوزن عیسی برون آرد ز پایش نوک خار
آن که باشد یک طوافِ مرقدش هفتاد حج
فکر «صائب» چون تواند کرد فضلش را شمار؟

 

 

 

 

گردآوری : سید محمد حسین شرافت مولا
سید محمد حسین شرافت مولا
1397/03/29
122

بسمه تعالی

 

 

 

شعر در مدح امام رضا علیه السلام

 

 

 

شاعر : حاج سلیمان صباحی بیدگلی

 

 

طوس این یا وادی ایمن که می‏ بینم ز دور
گنبد شاه خراسان یا رب این یا، نخل طور
وادی ایمن نه وز آن وادی ایمن به رشک‏
نیست نخل طور و نخل طور از آن در کسب نور
معنی ظلمت نیاید ساکنانش را به وهم‏
زآن که شب چون روز روشن باشد اندر چشم کور
شهر مستغنی بود از وصف با این شهریار
کاندر آن درد است درمان، رنج راحت، سوک سور
طینت آدم که یزدانش سرشت از خاک و آب‏
گویی از این خاک طیب بود و این آب طهور
با وجود گنبدش گفتم چه لازم نه سپهر
عقل گفتا ناگزیر است از برای لب قشور
تا که در سلک قنادیل رواقش جا کند
سود روی عجز هر شب بر زمین تابنده هور
چون که منشور قبول از خادمان او نیافت‏
ماند سرگردان به گرد خاک تا صبح نشور
گر غباری افتد از جولانگه زوار او
بر کف بادی که در باغ جنان دارد عبور
تا از آن جیب و گریبان را عبیر آگین کند
می ‏ربایندش ز دست یکدگر غلمان و حور
مقریان تسبیح خوان هر صبح بر گلدسته‏ ها؟
یا ملک در ذکر یا داوود مشغور زبور
بی‏ قبول تو مبانی قدر گیرد خلل‏
بی‏ رضای تو مساعی قضا یابد فتور
در زمینی کاندر آن خار خلافت بردمد
در زمان بر فرق ریزد خاک ادبارش دبور
هیچ از شأن سلیمانیت نتوانست کاست‏
خاتم ملک از کفت گر برد اهریمن بزور
لطف و قهرت را بود هنگام مهر و وقت کین‏
فیض انفاس مسیحا و خواص نفخ صور
منحصر در نسل تو دیدند شان سروری‏
شد از آن عیسی مجرد گشت از آن یحیی حصور
از پی پاداش مهر و کین تو گویی بود
چون برانگیزاند ایزد مردگان را از قبور
خازن امر تو را زیبد کز آغاز وجود
رایض حکم تو را شاید که از بدو ظهور
قرص سرخ مهر را در بوته بگذارد چو زر
خنگ سبز چراغ را بندد بر آخور چون ستور
فرش اینک بر زمین درگهت بال ملک‏
گر سلیمان سایه برداشت از بال طیور
هان «صباحی» این همان حضرت که کردی آرزو
حضرتش را گر چه فرقی نیست غیبت با حضور
عرضه ده درد دل خود را بر این صدر رفیع‏
گر چه ایزد کرده آگاهش ز ما یخفی الصدور
یا ولی الله اینک رو سیاهی بر درت‏
قطع کرده با هزار امیدواری راه دور
با طواف روضه‏ ات کنده دل از شهر و وطن‏
با غبار درگهت پوشیده چشم از دخت و پور
مغفرت بر این در است و من بر این در جویمش‏
عاصیان را شد برین در رهنمون، رب غفور
کوه بر دوشم ز عصیان و فضای گور تنگ‏
آه گر باید به این حالت مرا رفتن به گور
گر تو محرومم کنی آرم به درگاه که رو
وای بر آن بنده کز وی خواجه‏ اش باشد نفور
عمر نوحی بایدم تا از تأسف هر نفس‏
چشمه‏ ی خون از دلم جوشد چو توفان از تنور
کرده ‏ام در سلک زوار تو جا بنگر به من‏
وای بر من گر نبیند جانب زایر مزور
برندارم ز استانت مهر خوانندم اگر
حوریان قاصرات الطرف ز اطراف قصور
تا به تأثیر طبیعت تا به تحریک بهار
خاک باشد در سکون و باد باشد در مرور
تیره بادا مشرب اعدایت از گرد ملال‏
تازه بادا مزرع احبابت از باد سرور

 

 

 

 

گردآوری : سید محمد حسین شرافت مولا

 

 

سید محمد حسین شرافت مولا
1397/03/16
115

 

بسمه تعالی

 

 

 

شعر شهادت امام علی علیه السلام

 

 

 

شاعر : سپیده کاشانی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گذر دارد زمان بر جادّه شب سوگوار امشب 

مه از غم كرده روى خويش پنهان در غبار امشب

چه افتاده است يا رب در حريم گنبد گردون 

كه مى ريزند انجم اشك حسرت در كنار امشب

مگر كشتند در محراب آن دلداده حق را 

كه دل در سينه مى گريد ز ماتم زار زار امشب

نسيم مويه گر غمگين به گوش نخل مى گويد 

دوتا شد پشت چرخ از سوگ آن يكتاسوار امشب

ز تيغ شب پرستان در حريم مسجد كوفه 

رخ فرزند قرآن شد ز خون سر، نگار امشب

على مولود كعبه حجّت حق يار محرومان 

به خون غلطيد و شد فارغ ز رنج و انتظار امشب

سوى معبود شد، زندانى زندان آب و گل 

شد از «فُزت و ربّ الكعبه» اين راز آشكار امشب

على در چاه غم فرياد زد تنهايى خود را 

شنو پژواك آن را از وراى شام تار امشب

بنال اى همنوا با من سرشك از ديده جارى كن 

كه خون مى گريد از اين قصه چاه رازدار امشب

گل گلزار مسكينان مگر شد از خزان پرپر 

كه مى بارند اشك از ديده چون ابر بهار امشب

دگر آن ناشناس مهربان از در نمى آيد 

كه بنوازد يتيمان را به لطف بى شمار امشب

دلا پرواز كن سوى نجف آن قبله دل ها 

سلام ما به بال شوق بر تا آن ديار امشب

بگو اى يار محرومان شب قدرت مبارك باد 

ترا قدر آفرين داده است قدر بى شمار امشب

«سپيده» سر به درگاه على بهر شفاعت نه 

مگر در پرتو لطفش دلت يابد قرار امشب

 

 

 

گردآوری : سید محمد حسین شرافت مولا

 

 

 

 

 

سید محمد حسین شرافت مولا
1397/03/07
143

 

 

بنام خدا

 

دریای رحمت

شرح غزل علوی ( همای رحمت )

 

مقدمه :

در میان ستارگان مدایح و مراثی ِ امام علی بن ابیطالب (علیه السلام) در آسمان ادب شیعه , غزل همای رحمت اثر سید محمد حسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار برتری و مقام یگانه ای یافته است . بنابر روایتی شهریار هنگامی که این مدیحه ی ماندگار علوی را سروده است , در عالم رؤیا آیت الله مرعشی نجفی او را در جمع کثیری از شعرای سِترگ علوی و شیعی در حال خواندن شعر همای رحمت در مسجد کوفه ی معظّمه در پیشگاه آن امام همام , علی ( علیه السلام ) دیده است . در ذیل شرح غزل ِ اعظم و ماندگار ِ همای رحمت را بررسی می کنیم

متن :

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکنده ای همه سایه ی هما را

آری , امام علی مرتضی (ع) آیینه ی رحمت الهی است . آن امام همام ,  هُمای معنوی رحمت و بخشش است و نه هُمای خسروان مُلک فانی دنیا .
و رحمت آن امام هُمام , بی کران خواهد بود و در رحمت خویشتن , تمایزی بین مخلوقات نخواهد داشت .
در بیت فوق از آرایه ی نماد , تشبیه و کنایه استفاده شده است.

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم به خدا قسم خدا را

اما در سیمای جهان مادّی , هر فرد آگاه و دلسوخته به دنبال الگوی خداشناسی خواهد بود . و شناخت خداوند امری بسیار سخت است . در اینجا سید محمد حسین شهریار مسیر اصلی شناخت الهی را در زندگانی و اعمال امام علی (ع) , یافته است . که آن امام عظیم , حضرت توحید را به صورت کامل شناخته است .
در بیت فوق , واژه ی " رُخ " , آرایه ی مجاز دارد

به خدا  که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه‌ی بقا را

امام علی (ع) سرچشمه ی بقا و رحمت گشته است و این سرچشمه نه تنها اختصاص به شیعیان و مسلمین داشته است بلکه قلب رئوف و رحیم آن امام (ع) , بقاء جاودانه را برای تمام مخلوقات از درگاه حضرت توحید طلب کرده است . و هدف قلبی ِ آن نور امامت درباره ی آفرینش جهانیان تنها رحمت و ایثار گشته است .
در بیت فوق از آرایه ی تضاد , تشبیه  و کنایه استفاده شده است.

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

آری , تمام مخلوقات در قیاس با وصال ِ عظمت بارگاه جاویدان ِ حضرت توحید , گناهکار خواهند بود و جُز رسولان الهی و  انبیاء برگزیده  و ائمه ی اطهار (ع) و اولیاء عظیم الهی , آفریده ای از مخلوقات حضرت خداوند , حق ّ ِ بندگی حضرت توحید را ادا نکرده است .  بنابراین اگر از جانب حضرت توحید بهشت بَرین هم خلق شده باشد ,  برای آن حضرات و مخصوصا امام علی بن ابیطالب (ع) خلق گشته است و غیر از آن انوار توحیدی , ما سوا به واسطه ی وجود آن انوار الهی به مقام بندگی ِ خداوند نائل گشته اند . هم چنین سید محمد حسین شهریار در میان آن حضرات انبیا و ائمه (ع) , امام علی مرتضی (ع) را تجلّی و نماد شفاعت و رحمت خاص ّ , خواهد دانست .
در بیت فوق از آرایه های : نماد , مراعات النظیر ,  تشبیه و تضاد استفاده شده است.

برو ای گدای مسکین در خانه‌ی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

مادّیات و جهان دنیوی برای امام علی مرتضی (ع) حتیّ اهمیت اندک نیز نخواهد داشت . همچنین  اندیشه ی بخشندگی در قلب و کردار امام علی (ع) موج خواهد زد و در میان تمام لحظات ِ حیات آن امام رحمت حتّی در هنگام نماز و راز و نیاز با حضرت معبود , تجلّی یافته است و انگشتری خویشتن را به گدای مسکین خواهد بخشید که آیات قرآنی نازل خواهد گشت که : ولیّ و جانشین رحمت الهی و رحمت پیامبر اسلام (ص) , امام علی بن ابیطالب (ع) خواهد بود . در اینجا شهریار به آیه ی 55 سوره ی مائده : " انّما ولیّکم الله و رسوله و الّذین امنوا الذین یقیمون الصلوه و یؤتون الزکوه و هم راکعون " اشاره کرده است .
در بیت فوق از آرایه تلمیح و تضاد استفاده شده است .

بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا  ؟

علاوه بر رحمت از دیگر صفات امام المؤمنین علی بن ابیطالب (ع) , عدالت ایشان خواهد بود که قاتل خویشتن را بر مبنای عدل الهی قصاص خواهند کرد . و آن امام عادل و رحیم ِ توحیدی , خشم خویشتن را نادیده خواهد گرفت . و رحمت و عدل قلبی را به  نهایت خشم ارجحیّت داده است . آری , مدارا حتّی در مورد قاتل خویشتن , از امور شگفت انگیز گشته است .
در بیت فوق از آرایه ی تلمیح و مراعات النظیر و استفهام انکاری استفاده شده است .  

بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را ؟

در اینجا سید محمد حسین شهریار به عظیم ترین و عجیب ترین واقعه ی شهدای ادیان توحیدی یعنی شهدای عظیم صحرای نینوا به امامت سیدالشهدا امام حسین (ع) اشاره کرده است و در کمال حیرت مقام آن شهدای عظیم توحیدی را ستایش کرده است و امام حسین (ع) را عجیب ترین امام از نسل امامت ِ امام حیرت انگیز ,ِ علی بن ابیطالب (علیه السلام) خواهد شناخت و خواهد ستود . و از نسل شهید عظیم محراب , شهید اعظم عاشورا خواهد خاست . و شهدای نینوا ,  استثناء ِ ایثار و شهادت طلبی در تمام دوران ها خواهند بود .
در بیت فوق از آرایه ی جناس ,  تلمیح و کنایه و استفهام انکاری استفاده شده است.



چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که میتواند که بسر برد وفا را ؟

آری , جانفشانی های حضرت حیدر (ع) که در میان یاران رسول الله (ص) بی نظیر گشته است , ایشان را نماد وفای به عهد و فراموش نکردن آن پیمان در قلب و کردار خویشتن و مظهر ایثار قلبی گشته است. و از آغاز نوجوانی ,  آن امام هُمام با پیامبر اسلام (ص)  بیعت کرده است که در میان  بنی هاشم (ص) ,  اولین بیعت با رسول الله (ص) گشته است و در غزوه ها و حتّی وفای به عهد ِ پیامبر اسلام (ص) و خوابیدن در بستر حضرت محمود (ص) در زمان هجرت شبانه ی پنهانی رسول الله (ص) از مکّه به مدینه , آن امام عظیم را , موجب تحیّر ِ تمام مؤمنان ادیان توحیدی خواهد کرد.  همچنین امام علی (ع) بعد از رحلت رسول الله (ص) همچنان مظهر حفاظت از دین نوپا و  الهی ِ اسلام و نماد ایثار قلبی گشته است و برای پیشگیری از نفاق  و اختلاف مسلمین صدر اسلام , پس از سالها جهاد عظیم  , خانه نشین گشته است و جانشینی رسول الله (ع) و امامت خویشتن را تقیّه کرده است .
در بیت فوق از آرایه ی کنایه , مراعات النظیر و استفهام انکاری استفاده شده است .   

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

در اینجا شهریار ,  در دو عالُم  , نظیر امام علی مرتضی (ع) را نیافته است و و همچنین راز انور ِ سیمای غیبی ِ توحید را نیز تاب نخواهد آورد . آنگاه از عمق قلب خویشتن به عنوان یک فرد شیعه ی دلسوخته , آن امام هُمام را استثناء ِ خلقت ِ ما سوی الله خواهد سُرود و از حیرت خویش به جهاد و پیکارهای شهادت طلبانه ی علوی (ع) در راه دین توحید خواهد سُرود و تحیّر خویشتن را از آستان قدس علوی (ع) بیان خواهد کرد .
در بیت فوق از آرایه ی واج آرایی , تلمیح و مراعات النظیر استفاده شده است . 

به دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر توتیا را

سید محمد حسین شهریار از غم هجران امام علی بن ابیطالب(ع) می نالُد و از سروش غیب و از نسیم صبا خواهد خواست و انتظار خواهد کشید تا چشم خون آلود اشکبار او با دیدن غبار آستان علوی (ع) از گریستن باز ایستد و ذره ای غبار از عنایت معشوق ِ آسمانی او یعنی امام علی بن ابیطالب (ع) ,  مرهم زخم و درد
عشق او گردد .
در بیت فوق از آرایه ی اغراق , تشبیه و تشخیص استفاده شده است .

 
به امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیام ها سپردم همه سوز دل صبا را

آری , شهریار هر صبحگاه به درگاه حضرت توحید با کلام و نیایش آتشین , تقاضا کرده است تا ذرّه ای از توجّه امام علی (ع) به سوی او اشاره کند و در این خیال , آشفته گشته است .
در بیت فوق از ارایه ی تشخیص و نماد استفاده شده است.

 

چو تویی قضای گردان , به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

آنگاه شهریار به یتیم نوازی امام حیدر (ع) اشاره کرده است و دعای مستمندان را که در پیشگاه الهی دارای ارزش فراوان گشته است را واسطه ی حاجت خویشتن در دفع ضرر های گوناگون نهاده است . و حتّی شاعر , به نقش عنصر ماورائی ِ امامت در تغییر سرنوشت اشاره کرده است .
در بیت فوق از آرایه ی کنایه , مراعات النظیر  و جناس استفاده شده است .

چه زنم چو نای هر دم , زنوای شوق او دم ؟
که لسان غیب خوش تر بنوازد این نوا را

سید محمد حسین شهریار  در نهایت فروتنی در شعر ماندگار خویشتن به اشعار هجران ِ لسان الغیب حافظ شیرازی استناد خواهد کرد و عشق خویشتن را از زبان و قلم عاشق سترگ ادب فارسی زینت ها خواهد داد.
 در بیت فوق از آرایه ی تشبیه , تشخیص , کنایه , جناس , مراعات النظیر و نماد استفاده شده است .

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگلاهی
به پیام آشنایی بنوازد بنوازد آشنا را

آری لسان الغیب حافظ هر شام گریسته است و هر صبحگاه در سودای هجران و عشق خویشتن با نسیم صبحگاهی صبا که در ادب فارسی نماد پیام رسانی در باب عشق گشته است با باد صبا و معشوق خویشتان سخن های خیالی گفته است و سخن های خیالی شنیده است . آری این حالت عاشقانه در غزل عظیم همای رحمت , همان قلب شهریار خواهد گشت .
در بیت فوق از آرایه ی تضمین استفاده گشته است.

ز نوای مرغ یاحق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا

آری تمام هستی در نیایش حضرت خداوند خواهد بود و در خشکی و دریا همه ی موجودات تسبیح او را خواهند شکفت . آری , مرغ یاحق ( نوعی جغد ) نیز در دل شب ها با آواز خاصّ خویشتن در حقیقت حَق حَق گویان گشته است و با حضرت توحید نیایش و تسبیح خواهد گفت .  آری , غم های شبانه ی سید محمد حسین شهریار به مناجات با حضرت توحید و امام علی مرتضی (ع) خواهد رسید .  و  شهریار در دریای نیایش های توحیدی و شیعی در دل شب ها قلب خویشتن را با نیایش توحیدی و علوی بیشتر خواهد پرداخت و وصال امام علی بن ابیطالب (ع) را خواهد شکفت .
در بیت فوق از آرایه ی حسن تعلیل , مراعات النظیر و نماد استفاده شده است .

 

نتیجه :

 

شهریار شاعری دلسوخته و بی تکّلّف گشته است . و از میان صفات عالیه ی امام علی مرتضی (ع) , به رحمت بی کران آن امام بیشتر پرداخته است و اشعار او به خصوص غزل همای رحمت از احساسات قلبی و بطنی ِ خویشتن ریشه گرفته است . غزل همای رحمت روان گشته است و قابل فهم و درک برای تمام افراد گشته است . و عشق امام علی (ع) و حتی عشق عاشورایی او در غزل همای رحمت و در شخصیّت معنوی او به کمال , تجلّی یافته است .

 

منبع :

 

دیوان شهریار _ غزلیات _ جلد یکم _  انتشارات زرین _ چاپ چهل و دوم _  1391

 

 

 

نویسنده :  سید محمد حسین شرافت مولا

 

 

 

محمد محسن خادم پور
1396/08/27
118

قبله ی عشقم خراسان میشود محورِ جانها رضا جان میشود عرش وُ فرش وُ محفلِ دلدادگان با ملائک نور باران میشود آینه اینجا شهادت‌میدهد رحمتِ یزدان دوچندان میشود شور وُ شادی در تلاوت جاریست در قدمگاهش بهاران میشود نبضِ هستی دورِ مستی میزند بام ایوانها زرافشان میشود در شبستانِ دلم گل میدمد خادمی دیدم غزلخوان میشود السلام ای وارثِ آثار نور ضامنِ آهوی دشتستانِ دور السلام ای عطرِ یاس پرپرم حیدری مسلک ، سفیرِ دلبرم السلام ای صبرِ ایوب حسن ظهرِ عاشورای جانسوز وطن السلام ای راوی سجادِ رب باقری علمت چراغِ راهِ شب السلام ای صادقِ صبحِ وصال کاظمت خورشید تابانِ کمال السلام ای صاحبِ حُسنِ رضا بابِ دلبندِ جواد الاوُصیا السلام ای هادی گمگشتگان مقتدای عسکری در پادگان السلام ای جدِ نسلِ انتظار با غزل‌دارم سخنها بیشمار غنچه ات ختمِ امامان میشود کشتی نوحت نمایان میشود حضرتِ ایثار معروفِ خلیل آتشم نزدِ تو باران میشود مکتبت عیسی وُ موسی میدهد زائرت لبیک گویان میشود شیعه با نامت نیایش میکند دینِ احمد با تو ایمان میشود محمد محسن خادم پور
سجاد صادقي ابوزيدآبادي
1395/06/29
109

علی دست خدا روی زمین است علی حیدر امیرالمومنین است علی نور صفات حق تعالی است علی مولای مظلومان دنیاست علی جان تمام شیعیان است علی بانی خلق این جهان است علی منشور اخلاقی دنیاست علی در قلب انسان های تنهاست تمام روز و شب ها را امیر است دلیر است و دلیر است و دلیر است علی یعنی حسن یعنی که عباس علی یعنی حسین دریای احساس علی یعنی امام عصر ، موعود علی فرمانده ی کل قوا بود کتابش راه را روشن نموده نگاهش چاه را از غم زدوده ولایت را به حق در دست خود داشت عدالت را درون سینه می کاشت به دنیا رسم انسان بودن آموخت و در تنهاییش می ساخت می سوخت علی راه و رسومش فرق دارد نگاه ذوالفقارش برق دارد درون سینه اش غم بود مردم برایش این جهان کم بود مردم #سجاد_صادقی
امین متوکل خسروشاهی
1395/03/13
64

چه می شود عزیز جان، نظر به سوی ما کنی بدان حضــــور ناب خود، شـــرر ز ماســـوا کنی در این سیاهه بلا، که نیست جز بدی عیـــــان چه میشود که نور خود، دمی به ما روا کنــــی جهان شده است سیل خون، ز حرص و آز آدمـی بیا عـزیـــــز فاطــــــمه، کــه درد مــا دوا کنــــــی علم شده است سوفیان، بدست پست ظالمان بیا که وقــــت ان شــــده، به عهد خود وفا کنی نهیب تازیانــــه ها، شکستــــه حرمــــت یتیــــم کجایی ای سرشت دین، که عدل لافتــی کنی همــــه دوان پـــی گنـــاه، گناه از پـــی گنــــاه رواست گر به قهــــر خود، جهنمــی بپا کنـــی برادران به خون هم عطـــــــش ز مکر دشمـــــنان بیا که قوم مصطفی ، رهـــــا از این خطا کنـــــی تو را به جــــــان فاطـــمه، بیــــا ، بریــــده ایـم ما خدای هـــــم کند قبول، اگر خـــــدا خـــــدا کنی قسم به چشم های خون، قسم به ناله های شب زمیــن شود گدازه ای ، اگر فقـــــط دعـــــا کنـــــی ولی ز مهــر ناب خــود، غمــان به جان خری که ما مگر به ره رسیـــم و زآن، دگر چنیــــن قضا کنـــــی نسیــــم کوی غفلتــــم، نیــــم که لایقــــت ولــــی، همــــه وجود می نهـــــم، اگر مـــــرا صدا کنــــی ولی چه سود زین سخــــن، ز عهد های کوفیـــــان چنین قضا بگشتـــه تـــا، که روی در خفــــا کنـــــی
علی اکبر مجدراد
1393/12/28
68

دوست عیدامسال سفره, هفت سینم سیاست! مجلسی در دل بسوگ مادرم زهرا بپاست یاد دیوارو درو محسن خزان کرده بهار بلبلان را جای چه چه وای مادر در نواست هر جگر گوشه ی تو را گنبدی از زر,طلاست خود بگو خانه ی تو مادر دقیقاً در کجاست؟! خواهم آیم دیدنت زهرای من این عید را در گمانم هفت سینت سفره اش در کربلاست العجل مهدی بیا، سلطان کوی دلبران جای مادر پیش تو آقا بر عرش کبریاست یاور خوبی نبوده ایم ما مهدیِ تو را از برای حجّتت این راد مادر روسیاست
احمد بداقی
1393/10/29
58

گویند گنهکار ندارد به حرم جای تکذیبیه اش من،که نهادم به حرم پای در صحن گهر شادِ رضا(ع) چونکه رسیدم دیدم چه بهشتی است،شدم غرق تماشای
اکبر شیرازی
1393/07/19
64

سلام بر همه شاعران گرامی

عید سعید غدیر را بر همه رهروان آن مولای متقیان جانشین برحق رسول گرامی اسلام امام علی علیه السلام تبریک عرض می کنم و از حضرتش می خواهم در دنیا و آخرت تنهایمان نگذارد

با تشکر از شاعر گرانقدر جناب آقای دادا که شعر ایشان انگیزه ای شد برای سرودن این شعر در سبک زلال

يار پيغمبر(ص) علي(ع)

بر ضعيفان حامي و سرور علي(ع)

بعدپيغمبر(ص) به دستورخدا رهبر علي(ع)

اهل عالم ، ساقي کوثر علي(ع)

فاتح خيبر علي (ع)

======

عالی و اعلا علي (ع)

بر يتيمان جملگي ، بابا علي(ع)

آنکه‌حکمش گشت بادست‌ خداامضا علي(ع)

آنکه قرآن را بوَد معناعلي(ع)

همسر زهرا علي(ع)

======

مِهرِ عالمتاب علي(ع)

شهر علم احمدي را باب علي(ع)

بر تمام اهل‌ِعالم يکسره ارباب علي(ع)

بر وصال فاطمه بي تاب علي(ع)

گوهر ناياب علي(ع)

======

بر امیران شاه علی(ع)

انبیا و اولیا را ماه علی(ع)

آنکه می نالد زدست جاهلان در چاه علی(ع)

ذکر ما هرلحظه و هرگاه علی(ع)

رهنمای راه علی(ع)

======

آیت عظما علی(ع)

گفت احمد(ص) در حق آقا علی(ع)

هرکه من مولای اوهستم ورا مولا علی(ع)

همچو هارونِ در بر موسی علی(ع)

لافتی الا علی(ع)

======

من گدایم یاعلی(ع)

عبد خاطیِّ خدایم یا علی(ع)

یک نظرکن تا که من سوی تو آیم یاعلی (ع)

ناتوان و بی نوایم یا علی(ع)

مبتلایم یا علی(ع)

مرتضی طهماسبی
1393/05/09
78

"هرنسیمی که بمن بوی خراسان آرد"

"چون دم عیسی در کالبدم جان آرد"

نغمه ی سوت قطاری که رود جانب طوس

وه چه زیباست نوای ره سلطان آرد

عطر اسپند و گلاب قدم زائر او

جان همی بخشد و الطاف کریمان آرد

دل سفر سوی خراسان کند و زنده شود

می برد نغمه بَرِ شاه که مهمان آرد

هر که یکبار به پابوسی او رفته هنوز

مست و شیداست همی آیه قرآن آرد

بر ندارم قدمی سوی حریمش هرگز

مگــر آنکــو قــدم بیشتــری زان آرد

خجـلت از لطف کریمانه ی او تحفه ی من

"طالب" ار عزم کنـد زیـره به کرمـان آرد

عادل دانشی
1393/04/26
101

این شعری از پدرم است که سالها پیش سرود و با اجازه شان در این انجمن درج کرده ام شب ملول و در سحر تاخیر داشت زخم بر دل،پای در زنجیر داشت شب ز راز روز بودش با خبر سخت می ترسید از وقت سحر تیغ را می دید و برق کینه ها قلب های تیره را در سینه ها فرق را می دید و زخمی جانگزا جوی خون در سجده گاه مرتضی صبح با اکراه جای شب گرفت آفرینش را سراسر تب گرفت برق تیغی در دل مسجد جهید تارک شیر الهی را درید مرد خیبر قامتش در هم شکست عدل تنها گشت و در ماتم نشست آفتاب از تابشش شرمنده شد ظلمت شب را ز خجلت بنده شد ماه از ماتم نمی پاشید نور اختران از طاق شب افکند دور ذوالفقار از سوز غم در ناله شد مسجد و محراب باغ لاله شد نعره زد جبریل در ارض و سما کشته شد آیینه ی یزدان نما از زمین علم و دلیری رخت بست حیله و تزوریر بر کرسی نشست مرگ آیینه غمی بی انتهاست وسعتش اندازه ی صبر خداست بعد از این چشمان محرومان به در خیره ماند شامگاهان تا سحر منتظر چشم یتیمان صغیر تا که از مهرِ پدر گردند سیر آی نخلستان علی تنها نبود؟ اشک او بر چهره چون دریا نبود؟ چاه غم ! مولا غمش جز با تو گفت هیچ کوفی شکوه ی ِ او را شنفت؟ ای سحر صبحی سیه آورده ای ای سیاهی تا ابد جا کرده ای (عبدالحسین دانشی 19 رمضان 1378)
مهدی سلیمانی
1393/03/27
57

کی میشود در خانه ات یکدم تو مهمانم کنی
ازاین دیار بی کسان سوی خراسانم کنی

 
ای شهسواران خادمت درمانده ام لطفی نما
نا شاید از درماندگی چون شهسوارانم کنی

 
مهرت چه غوغا می کند هر کس چو شیدا می کند
ای شاه مه رویم چه وقت دعوت به رضوانم کنی

 
اکنون گدایت گشته ام مست از لقایت گشته ام
شاید که در قصرت گهی هم بزم شاهانم کنی

 
ای یوسف خوشنام من وی مرهم آلام من
با دعوتت کی میشود بیرون ز احزانم کنی

 

مسدسی در استقبال غزل زیبای سعدی به یاد گل روی امام زمان علیه السلام

ما در میانِ خلق و به سودایِ دلبریم                                    مستانه، دل به کویِ دل آرام می بریم

ای مهربان! ببین که به انفاسِ آخریم                                  در پیشِ پایِ تست که ما هم سر آوریم

بگذار تا مقابلِ رویِ تو بگذریم

دزدیده در شمایلِ خوبِ تو بنگریم
فالِ مرا زدند، در این وادیِ گذر                            در انتظارِ مَقدمِ او، مست و دربه در

اینک فتاده ام به رَهَش، همچو محتضر                               من مانده ام میانِ دو کابوسِ پر خطر

شوق است در جدایی و جور است در نظر

هم جور بِه، که طاقتِ شوقت نیاوریم

این جان و سر به مقدمِ تو، میزبانِ تست                               میزبان نه، که کشته یِ تیر و سنانِ تست

قربانِ آن جمالِ جمیلِ نهانِ تست                           اینک دلِ من است که در آستانِ تست

روی ار به رویِ ما نکنی، حکم از آنِ تست

باز آ که روی در قدمانت بگستریم

در غربتیم و دل به تو دادیم، ای نگار!                                از هجرِ رویِ تُست که مستیم و دل فگار

با ما خیالِ تُست هماره به یادگار                            دیدارِ رویِ تست، تمنّا زِ کردگار

ما را سری است با تو، که گر خلقِ روزگار

دشمن شوند و سَر برود، هم بر آن سریم

از عشقِ رویِ تُست، سخن ها در انجمن                  مبهوتِ وصفِ تُست، تمامیِّ مرد و زن

لطفی کن ای یگانه یِ دوران در این زَمَن                بر کویِ ما گذر کن و از ما سری بزن

گفتی زِ خاک بیش ترند اهلِ عشقِ من

از خاک بیش تر نه، که از خاک کمتریم

در جمعِ عاشقانِ توام، زار و در تعب                      مشتاقِ رویِ یارم و محتاجِ خالِ لب

بنگر که با خیالِ تو، درگیرِ تاب و تب                   درمانده گشته ام زِ سویدایِ این طلب

ما با توایم و با تو نه ایم، اینت بوالعجب

در حلقه ایم با تو و چون حلقه بر دریم

عمری گذشت در غمِ هجران و در طلب                 جانی نمانده در تنم از محنت و تعَب

عیبم مکن! چه جایِ نشاط است یا طرب                از هجرِ رویِ تست که افتاده ام به تب

نه بویِ مهر می شنویم از تو ای عجب

نه رویِ آن که مهرِ دگرکَس بپروریم

ما در پیِ توایم و گرفتار در زمان               از رویِ لطف، گوشه یِ چشمی به ما رسان

آیا رواست طعنه شنیدن زِ دشمنان؟                        بنگر زِ دستِ دوست، چه حالی ست در میان!

از دشمنان بَرَند شکایت به دوستان

چون دوست، دشمن است شکایت کجا بریم؟

دنیا برایِ ما بُوَد اندازه یِ قفس                              گاهی امیرِ نفس و گَهی بنده یِ هوس

شرمنده ایم، گرچه در این راهِ پر عسس     جانی نمانده در طلبَت، غیرِ یک نفس

ما خود نمی رویم دوان از قفایِ کس

آن می برد که ما به کمندِ وی اندریم

ای «شیخ»! غافلی تو در این شهرِ پُر گزند               انگار کرده ای که تو افتاده ای به بند!

در کویِ عشق، جمله به بندش فتاده اند                              امّا به غیرِ دوست به اغیار، دل مبند

«سعدی»! تو کیستی که در این حلقه یِ کمند

چندان فتاده اند که ما صیدِ لاغریم

محمدعلی برزنونی؛ سارایوو؛ شنبه 30 دی 91؛ ساعت 15

دلسروده ای خطاب به امام زمان علیه السلام

سیاه رویم و در حسرتِ سپیدارم

سیاه رویَم و در حسرتِ سپیدارم                        اگرچه مایه ندارم، به سویِ بازارم

فقیر و خسته و در راه مانده ام، امّا                      هنوز در پیِ ارباب، سر به ره دارم

دلم شکسته و هرجایی و هراسان است               غریبِ کویِ فراقم، خرابِ آوارم

به دستِ خالی و پُر ادّعایی ام منگر                    کلافِ گم شده هستم ولی خریدارم

چه جام ها که ننوشیدم از لبِ لعلت                               ولی هنوز مقیمِ مقامِ دربارم

نگاه کردی و در پرده رفته ای، امّا                     ببین چگونه مریدِ دو چشمِ بیمارم

غریبِ قافله از کاروانِ تو ماندم                         در این کویرِ تمنّا اسیرِ آزارم

غریقِ وسوسه ها و دسایسِ نفسم                       تو ناخدایِ امانیّ و من گرفتارم

ببین که ضجّه، غریبانه در زبان آید                    ببین که قطره یِ اشکی به اضطرار آرم

دلم گداخت، تسلّایِ آن قدم بگذار                   بگیر دستِ توسّل، فقط تویی یارم

تب است و تاب و پریشانی و گرانباری              گره فتاده هزاران هزار در کارم

تو ریسمانِ نجاتی، تو آسمانِ حیات                   نجات ده زِ حیاتِ چنین شرربارم

اسیرِ غفلتِ خویشم، غریقِ بحرِ بلا                     فرامُشی ست نصیبم، مریدِ ابزارم

کریم هست و تغافل، مرا ببخشایم                      به لطفِ عاطفه ات خو گرفته رفتارم

عریضه ای بنویسم که عرضه ات گردد              تظلّمی کنم و خویشتن بگذارم

به جز تو کیست انیسِ شبان و روزانم                 به نامِ تو بُوَد این پود و یادِ تو تارم

زلالِ چشمه یِ لطفِ تو دیده این چشمم            حبیب غیرِ تو نبوَد در این دلِ زارم

بیا که بی تو خرابم در این خراب آباد               بیا که بی تو نزارم زِ خویش بیزارم

تو سرِّ مطلقِ جانی، انیسِ دل هایی                     ببین که منتظرم من، ندیمِ اِصرارم

تو رمز و رازِ نهانی درین جهانِ عیان                  تویی تو معنیِ هستیّ و سرّ الاَسرارم!

زمانِ آمدنِ تست ای گلِ ختمی             زمانِ شور و شعور است و غرقِ اشعارم

بیا تو تک گلِ آخر که «شیخِ» دیوانه                 غریب مانده درین جا و من گنهکارم

محمدعلی برزنونی، سارایوو، پنج شنبه 22 خرداد 93، 14 شعبان المعظم 1435، ساعت 5 صبح

 

اکبر شیرازی
1393/03/12
59

=========

شعبانیه

--------

ماه شعبان است و ما مسرور و شادان گشته‌ایم

ماه ختم المرسلین ما غرق احسان گشته‌ایم

مست از جام رجب رو سوی شعبان آمدیم

بی خود از خود گشته در آغوش جانان آمدیم

ما اگر هم بی نصیب و دست خالی آمدیم

با امید لطف مولا این حوالی آمدیم

جشن ختم الانبیاء و جشن ختم الاوصیا

جشن اولاد نبی هم در زمین هم در سما

روز سوم از چنین ماه بزرگ و نازنین

در حریم فاطمه خون خدا آمد زمین

زد حسین ابن علی آن پاسدار دین حق

خنده بر روی علی آن آیت گلچین حق

در چهارم روز ،  ماه هاشمی شد منجلی

حضرتِ عباس آمد خنده زد مولا علی

بوسه زد بر بازوی نوزاد و آغوشش کشید

دست مولایی خود را بر سر و رویش کشید

روز پنچم آمده در خانه زین العابدین

آنکه شد از لطف حق در کربلا امید دین

آنکه اسلام از وجودش ماند تا روز ابد

آنکه جز ذکر حسین و کربلایش دم نزد

نیمه ی شعبان که شد آمد ندا ای خاکیان

حجت حق آمده آن سرور افلاکیان

آنکه از او در زمین عدل خدا جاری شود

آنکه دین احمدی با همتش یاری شود

آنکه از بیدادگرها می ستاند داد را

آنکه از کعبه زند برخلق این فریاد را

اهل عالم این منم آن حجت حق در زمین

آن امام خاتم از اولاد ختم المرسلین

آمدم تاظلم را از بیخ و بن برهم زنم

پرچمی از عدل را بر بام این عالم زنم

انتقام میخ و در از دشمنان گیرم کنون

انتقام سیلی نابخردان گیرم کنون

وارث خون خدا من از تبار حیدرم

پاک سازم دین حق با ذوالفقار حیدرم

شیعیان من آمدم تا زنده قد قامت کنم

این جهان را جامه ای از صلح در قامت کنم

یوسف زهرا تورا سوگند جان مادرت

دست خالی بر نگردانی تو ما را از درت

مال دنیا خورده ایم و غافل و مستیم ما

رو سیاه و پرگناه و شرمسار هستیم ما

دستگیری کن تو از ما حضرت صاحب زمان

تا نلغزد پای ما در پیچ های این جهان

از خدا خواهیم تا سرباز جانبازت شویم

در غیابت خالصانه نغمه پردازت شویم

حضرت حجت تویی دانای عالم مهدیا

جانفدایت اکبر و خواننده باهم مهدیا

اکبر شیرازی 12خرداد93

محمدعلی برزنونی
1393/03/09
115

این حسین است، عجب مولایی است

روز شنبه مصادف با سوم شعبان المعظم در سال 1391 هجری خورشیدی، در کشوری غریب که با مسایل اهل بیتی بیگانه است، دلم هوایی شد و برای مولا گرفت. این قصیده ی ساده، همین طور بر زبانم جاری شد. ساده است، اما حرف دل است. این قصیده، در پیشواز سوم شعبان المعظم تقدیم دوستان کلبه باد:

باز امروز دلم رؤیایی است                    در ضمیرِ دلِ من غوغایی است

باز امروز دل آتشکده شد                      قلبِ سودازده بس رؤیایی است

آسمانِ دلِ من ابری شد                         باز این قلب ببین، دریایی است

مطربِ عشق چه پر سوز و نواست                     زخمه زد بر دل و دل، سودایی است

هوسِ غنچه، شکفتن باشد                     هوسِ باغ دلم، مینایی است

ما در این شهر ملامت شنویم                             چه ملامت! سخن از رسوایی است!

عندلیبان همه ساکت گشتند                               نوبتِ مرغِ دل و آوایی است

متحیِّر شدم امروز، چرا؟                                    این دلم ابری و باران زایی است!

دلِ سرگشته بگو: علّت چیست؟                        نکند باز غمِ تنهایی است!

دلم از بهت، نگاهی انداخت                             چه دلی؟ در گروِ فتوایی است!

تا سؤالی بشد از علّتِ سوز                                دل هوایی شد و در اَهوایی است

ماهِ شعبان شد و تو در خوابی                             روزِ میلادِ گلِ زیبایی است

گلِ خوش عطر و دل انگیز نگر             لاله یِ سرخی و در صحرایی است

چشمِ سر را به دو انگشت ببند                           نوبتِ چشمِ دل و بینایی است

نامش از روضه یِ رضوان آمد                          که «شُبِیر» است و گلِ زهرایی است

عالم از هستیِ او نُضج گرفت                            روشن از نورِ رخش هرجایی است

فُطرُس از عرش به فرش آمده بود                     که کند لمس، عجب آقایی است!

لمسِ مولودِ مبارک، پَرِ اوست                          بعد از آن لمس ببین: بالایی است!

نامِ او فاش بگو، شیخِ غریب                  این چسان شعر و غزل آرایی است؟

او «حسین» است و بهارِ عشق است                    نامِ او سرخطِ هر شیدایی است

اولِّ دفترِ هر عاشق بین                           دل، که مجنونِ رُخِ لیلایی است،

عاشقِ اوست، خودش بی خبر است                  عشقِ او منشأِ هر دارایی است

گلِ ما تک گلِ بازارِ دل است                           چه نکومنظر و خوش سیمایی است

رخِ زیبایِ حسین است، ببین                               محوِ زیباییِ او جان هایی است

او دل آرامِ سحرها باشد                        این حسین است، عجب مولایی است!

محمدعلی برزنونی؛ سارایوو؛ شنبه 3 تیر 1391 مصادف با 3 شعبان روز میلاد مبارک اباعبدالله الحسین علیه السلام

رضای جهان

تقدیم به: رضای عالم، شاه رؤوف، سلطان خراسان، امام هشتم ثامن الحجج علیه السلام

ای که حریمِ تو، قبله یِ دل باد                          ای که رضایِ جهان به نامِ تو افتاد

یک نگهی سویِ این غریب کن                        «ای همه هستی، فدایِ یک نگهت باد»[1]

چشمِ دلم باد از نگاهِ تو روشن                           «حالِ خرابِ من از نگاهِ تو آباد»[2]

ای مَهِ دوران، رؤوف ترین شاه                          لطفِ کریمانه می کنی تو به افراد

ای شَهِ جنّ و بشر، امامِ کریمان                          زایرِ کویِ تو، گشته زِ تو شاد[3]

بضعه یِ پیغمبری به أرضِ خراسان[4]                               کویِ تو باغی است از بهشتِ خداداد

حفده یِ صادق تویی به ملکِ دلیران[5]                            جلوه یِ زیبای تو چه می کند؟ ارشاد

دیدنِ آن گنبدِ تو، آرزویِ ماست                                  گنبدِ زردت، هماره روح به ما داد

خاکِ رهِ تو، توتیایِ اهلِ نظر هست                               جامِ من از جرعه یِ جمالِ تو پُر باد

محمدعلی برزنونی، سارایوو، پنج شنبه 6 مهر 91؛ 10 ذی القعده 1433؛ شب میلاد آن بزرگ

 

 

[1] شبیه این مصرع را در یک غزل دیده بودم و این جا به زبانم آمد.

[2] شبیه این مصرع را در یک غزل دیده بودم و این جا به زبانم آمد.

[3] قال الرسول الخاتم صلى الله علیه و آله و سلم: «... ما زارها مكروب الا نفس الله كربته ولا مذنب الا غفر الله ذنوبه» (عیون اخبار الرضا، ج‏2، ص‏257).

[4] قال الرسول الاعظم صلى الله علیه و آله و سلم: «ستدفن بضعه منى بخراسان...» (عیون اخبار الرضا، ج‏2، ص‏257).

[5] قال الصادق علیه السلام: «یقتل حفدتی بأرض خراسان فی مدینة یقال لها طوس من زاره عارفا بحقه أخذته بیدی یوم القیامة و أدخلته الجنة و ان کان من أهل الکبائر».