bg
ناهید صادقی
1394/07/01
118

بودیم یک جفتک ناسازگاری خریدیم ما دو تا یک جفت قناری نرک دانه به پیش ماده می برد گهی ماده برای یار می مرد که تا چند روز دیگر لانه ساختند که بعد از لانه ساختن تخم گذاشتند که بعد از مدتی تخم ها به بچه کشیدند صف به صف در لانه رچه نرک خوشحال ما هم شاد و خوشحال که تا یک روزکی تغییر کرد حال بیاوردم قفس از خانه بیرون که تا مست و غزل خوان لیلی مجنون که تا زیر درختی آفتابی خورند آنها غذا و دانه آبی به ناگه آن قفس از دست رها شد سیاهی رفت و چشمم بین چه ها شد بدیدم مرغکم تنها نشسته ندانستم که پای او شکسته بدیدم تا که من پای نرم را گرفتم من ز غم چشم و سرم را نرک پایش شکست و بین چه ها شد چقدر ظلمی ببین بر بچه ها شد نمی دانی چقدر او کار می کرد تمام دانه ها انبار می کرد گهی او دانه را بر یار می داد گهی بر بچه های زار می داد ولی دیگر که ماده یک فداکار برای بچه هایش روز و شب کار گهی هم ماده با یک دل شکسته غذا می داد به یار پاشکسته ولی باز هم نرک با پا شکسته غذا می داد به یار دل شکسته سرش گیج رفته بود و گشت بدحال که جان می داد به نزد یار و اطفال تمام خونش از پایش به در رفت نرک هم با رویاهایش سفر رفت همه بچه هایش زار گشتند برای آن پدر بیمار گشتند بریختم اشک حسرت بر قناری گرفتم درس عبرت از قناری که تا آخر نفس ما یار باشیم برای همدگر غمخوار باشیم
هانیتا ف
1393/08/09
457

صدایش قطع نمی شد سخن اش تمام نمی شد ازهمه جا می گفت از شهر وروستا ، ازبقال ونانوا از انسان وحیوان ،از پیکان وژیان هرچه می گفتند به او آخ سرم وای سرم حرف می زد وانگارمی گفت من کرم من کرم بازار شهر به قدومش آشنابود به لطف گزافه گویی هایش،خلوت خلوت بود بیهوده سخن می گفت از هرچه نمی دانست می گفت پیردانایی روزی رسید ازراه زودی به او رو کرد وتاخواست بگوید نصیحت کند وراه صحیح رابپوید سخن گفتن مردنیز شروع شد گزافه گویی ولاف زنی راشروع کرد پیردانا به اوگفت نادان ! کمی خرد وعقل بیاموز وبدان بیهوده سخن گفتن راخاتمه ده بربی خردی و لاف زنی خاتمه ده از آنچه پرسیدند بگو تانپرسند مگو!
محمد فلاح
1392/01/14
104

پیرمرد عالمی در بادیه.
شش نفر اعضای اتحادیه.

اتحاد دزدهای کاروان.
می کشاندش سوی چادر بی امان.

تا که آن سر دسته ی دزدان دشت.
گفت ما را چاره کن نیکو سرشت.

سرقت ما طی یک سال اخیر.
صد عدد سکه ز افراد فقیر.

صد به شش تقسیم ناگردد چرا؟
داد گستر باش یاری کن مرا.

با تعجب سوی آنها خیره شد.
ناکسان را شرط کرد و چیره شد :

هر چه من گفتم به سان حکم بود.
بی تامل قانع اید با سهم خود؟

نا شنوده رای ، گفتندش بلی.
گفت مشکل نوع آن باشد ولی.

عدل را باشد دوگونه در جهان.
اولی : نوع زمین. دو : آسمان.

جمله دزدان آسمانی خواستند.
عدل و قسط آن چنانی خواستند.

تکیه زد بر خیمه. حکم آغاز شد.
بعد چمدان جواهر باز شد.

بهر سردسته ، چهل تا سکه داد.
دزد بعدی بیست، بعدی ارتداد.

بیخبر شمشیر آوردی چو تیر.
کله اش افکند در دم بر حصیر.  

دزد چارم سوی صحرا شد ز ترس.
پنجمی فریاد زد او را : نترس.

خنجرش را سوی پیرِ دِیر برد.
تیغ خنجر بر گلوی او فشرد.

گفت حکم باقی چل سکه چیست؟
عدل جاری کن بدانیم سهم کیست؟

بیست سکه داد او را دادگر.
ده و ده سهم دو تا دزد دگر.

برخروشیدند بر وی جملگی.
چیست این بی عقلی و این لودگی؟

بی خرد گشتی؟ عدالت نیست این.
عین ظلم است و قساوت. چیست این؟

گفت طبق عدل باشد ای فلان.
این چنین بوده همیشه آسمان.

حکمتی دارد تمام این حدود.
در پس این حکم صدها راز بود.

امر شد پوشیده باشد تا لحد.
بر اساس مصلحت او می دهد.

چون که شاهد باشد او از آسمان.
بر همه با یک نگاه مهربان.

بایدت هر شوربایی می دهد.
گرچه زهر آگین، بنوشی مثل شهد. 

اکبر شیرازی
1391/12/03
69

خاطرات دفاع مقدس-بخش اول

سلام بر هم کلبه ای های با صفا

یکی از خاطرات فراموش نشدنی بنده از دوران غرور امیز دفاع مقدس ماجرای مکاتبات دوازده ساله ام با یک دوست اصفهانی است که در شش سالگی نامه ای برای رزمندگان فرستاد و اتفاقاً بنده آن را دریافت کرده و طبق درخواستش خاطراتی از جبهه برایش فرستادم و این بابی شد برای تداوم این مکاتبات تا پایان دفاع مقدس ... اگر حوصله کنم و این خاطرات را که نگاه به دفاع مقدس از زاویه ای دیگر است بنویسم به نظرم خواندنش خالی از لطف نیست . چند سال پیش تصمیم گرفتم در قالب شعر محاوره ای بنویسم که شروع کردم ولی به دلم ننشست . این بار به سبک دیگری بخش اول آن را نوشتم که تقدیم می کنم . امیدوارم با نظرات انتقادی با نگاه رفع ایرادات ، بتوانم آن را ادامه دهم . محتاج نگاه و نظر شما هستم .

امشب به سرم آمد ایام جوانی ها

فارغ ز تن و جان و ارزاق و گرانی ها

باز این دل دیوانه برگشت به سنگرها

ایام فداکاری ، بی نام و نشانی ها

مشغول پدافند از مرز عاشقی بودیم

خوش باد وبه خیر آری یادِدیده بانی ها

روحانی و دانشجو همسنگر استادان

آن هنر نمائی ها آن کِبرتکانی ها

مغرور شده ایران از نوگلِ فهمیده     

این خاک گهربارست مهدجانفشانی ها

همرنگی و همدردی بی ریا و بی منت

پشت جبهه ها گرم از امداد رسانی ها

زنده یاد آن دوران ، آن زندگیِ ساده  

همواره محبت ها ، با هم خودمانی ها

خنده ها وشوخی ها بمب پرانرژی بود

آن جشن پتوها و آن مزه پرانی ها

نیمه های سال شصت پادگان معروفی 

با نام ابوذر پُر ، از باخترانی ها

هرروز کمک هایی سوی جبهه می آمد

از مردم با ایمان پیکِ مهربانی ها

در میان آنها بود نامه های پر احساس

آن پیام شادی از جام ارغوانی ها

از مشرق وازمغرب ازکردوبلوچ وترک

از سراسر ایران خاصه اصفهانی ها

نامه ای گرفتم من از نوگل شش ساله

یک فرشته ی زیبا از قوم کیانی ها

آن نامه ی زیبا از احمد کیانفر بود  

یک برگه ی نقاشی یک بحرِمعانی ها

ای وای خدای من او خاطره می خواهد

از جبهه و آدابش ، شورِ هم زبانی ها

اینگونه بشد آغاز نامه های ما باهم  

نامه های زیبای جنگ و قهرمانی ها

اکبر شیرازی
1391/09/19
87

یاد آورم از روزهای نوجوانی

آن روزهای پاک و زیبای جوانی

درس و کتاب و شیطنت های همیشه

تصویرِ زیبایِ بهارِ زندگانی

بابا چنان یک کوه ، آرامِ دلِ ما

حلال مشکلها ، کلید شادمانی

بعد از فراقت از دبستان فصل گرما

من کار می کردم به جای میهمانی

از دسترنج خود چو پولی می گرفتم

مسرور بودم در حدِ جام جهانی

یک شب به راه خانه بعد از خستگی ها

هم صحبت بابا شدم با خوش زبانی

بابا برای شب خریدی کرد در راه

پولش بداد یک اسکناس دو تومانی

یک ذره پول خرد هم می خواست بابا

گفتا بده بر من ریالی ، می توانی؟

این یک سوال آن شب دلم را زیر و رو کرد

احساس خوبی بود ، حس قهرمانی

من مرد بودم تا پدر از من بخواهد

یک پول خردی ، اسکناسی ، یا قَرانی

من با غرور آن پول را دادم به بابا

حس غروری داد بر من جاودانی

امروز بعداز نیم قرن از آن زمانها

یادش کنم آن لحظه را در هر زمانی

گویم خداوندا خودت کن شاد اکنون

روح پدر آن مرد پاک آسمانی

========== =