bg
گذشت آب از سرم... آری
شاعر :‌ عيُار عيُار
تاریخ انتشار :‌ 1393/07/01
تعداد نمایش :‌ 369

 

با تشکر فراوان از استاد شیخی عزیز و گرامی

***************************************

قدح گردان تویی ساقی،منم آن مستِ خمّاری
که طاقت شد دِگردل را،چو می نوشم به ناچاری
چه داری درخُمت امشب،که می سوزد تنم ازتب
مگرساقی توبَرجامم،شرابِ شور می باری
نه دیگرناله دارددل،نه سربرشانه دارد دل
نه هم کاشانه دارد دل،زِ حالِ دل،خبرداری؟
بیا جانا کنارِ من،تویی تنهاتو،یارِ من
ببین این حالِ زارِ من،دَمی بنشین به دلداری
رها گشت این دل وجانم،توگویی هرچه،من آنم
نمی دانم  نمی دانم،که برسر مانده دستاری؟
مگیرازدستِ من ساغر،مسوزانم کزین باور
شدم همچون گلی پرپر،درونِ بوته ی خاری
به سان مرغِ در دامم، شرنگ هجر در کامم
نه پای رفتنی مانده،نه پروازم کند یاری
من آن لولیِ سرمستم،که جام افتاده ازدستم
چودل رابرخدابستم،دلم شد زین وان عاری
 
خجل شد ازدلم یاری،همان معشوق بازاری،
گذشت آب ازسرم آری،به راه ورسمِ عیّاری
--------------------------------------------
به تصحیح استاد شیخی گرامی

تعداد تشویق کننده ها : 0
افرادی که تشویق کرده اند

ثبت نظر

نام شما
ایمیل شما
نظر شما
عبارت امنیتی
لطفا عبارت داخل تصویر را وارد کنید


نظرات کاربران
user
درود بر عیار عزیز و بزرگوار محظوظ گشتم از احساستان
پاسخ
0
user
در پاسخ به دادا
دوستِ عزیزم ،جناب عیار،سلام علیکم. چه داری درخُمت اِمشب،که می سوزد تَنم ازتَب مگرساقی توبَرجامَم،شرابِ شور می باری....... احساسِ زیبایتان جاودان باد انشاءا......بسیار زیباست .موفق باشید
پاسخ
0